ادبيات داستاني ايدئولوژيك، آري يا نه؟!
احتمالاً همگي بر اين باور هستيم كه ايدئولوژي از منظر علوم، مرز نمي شناسد و همه را تحت تاثير قرار مي دهد. و در واقع در لحظه ها و ثانيه هاي زندگي ما، اين ايدئولوژي ماست كه تصميم مي گيرد و جهان مي سازد. واضح تر بگويم؛ ايدئولوژي در زندگي مان جاريست.
داستان را هم كه مي شناسيم. ساده ترين تعريف مثلا داستان كوتاه، « برشي از زندگي » ست. پس در اين برش، لاجرم ايدئولوژي جاري خواهد بود! اين دم دستي ترين و ساده ترين دليلي ست كه مي تواند وجود جهان بيني را در داستان و ادبيات توجيه كند.
اما حكايت فعلي گريز از ايدئولوژي در ادبيات داستاني ما چيست؟! چنانكه شخصيت هاي داستان هاي ايراني تا حد غير قابل وصفي خالي از تفكرند. و فراتر از آن، دليل كم رنگ بودن تفكر در كليت داستان هاي ما چه خواهد بود؟! (در اين يادداشت سعي مي كنم عمدتاً داستان نويسان هم نسلم را مدنظر داشته باشم). البته بايد به استثناء هاي ادبي احترام گذاشت، اما آنچه در تحليل مي گنجد و كفه ي ميزان را سنگين مي كند، اكثريت است.
در اين يادداشت، هدف نگارنده الزاماً اين نيست كه سايرين را به نگارش داستان هاي ايدئولوژيك دعوت كند و اصلاً ايدئولوژي، پديده اي سفارشي نيست و اگر اين خطا سر زده، تنها از سوي مراكز قدرت بوده، كه نتيجه آن آشكار است. پس براي آغاز، اجازه دهيد اندكي احوالات بيروني و واقعيت هايي را كه همه روزه با آنها دست و پنجه نرم مي كنيم، يادآوري كنم.
فضاي سنتي همچنان پايدار است و گاه سنتي چند صد ساله بر نگرشي اثبات شده و مدرن ترجيح داده مي شود. مهم نيست كه خود مجريان بر منسوخ بودن آن شيوه اشراف داشته باشند؛ مهم اين است كه قدرت تغييري وجود ندارد و اتفاقا انگيزه ي تغيير و تجدد خواهي، پايه هاي مدرنيته است كه از اساس، خلاف سنت هاست.
علاوه بر مورد بالا، رسانه هاي گوناگون حاكميت، ايدئولوژي مذهبي خاصي را تبليغ مي كنند كه يكي از اوليه ترين مولفه هاي آن عدم تساهل و تسامح با ساير تفكرات است و مطلق گرايي حاكميت، سدي در راه دگرانديشي ست.
همين دو مورد كافي ست تا حجم فضاي ايدئولوژيك، يا به عبارتي تورم اجتماعي- ايدئولوژيكي بيش از اهميت خواست هاي انساني باشد و گاه ايدئولوژي، كه ابزاري بود براي كمال و رفاه انساني، خود تبديل به هدف شود و انسان ها، قربانيان و ابزار اجراي آن مي شوند!! كافي ست صفحات روزنامه ها را ورق بزنيد. كافيست چند دقيقه پاي يكي از برنامه هاي تلويزيوني و راديويي بنشينيد؛ مي بينيد كه اينجا تنها يك كلمه اهميت دارد! در اين فضا چگونه مي توان انساني ايدئولوژيزه نبود آن هم براي يك نويسنده كه لابد روح حساسي دارد؟!!
احتمالاً اخيراً با دوستان خود نيز تماسي داشته ايد و باز هم احتمالاً از سرد و غمگين بودن روزهاي شان شنيده ايد و اينكه زندگي سنگين شده! قاعدتاً دليل اين سنگيني، همان حجم وسيع ايدئولوژيكي ست كه تبليغ مي شود و مگر چقدر مي توانيم در گوش هاي مان را ببنديم؟!
فكر مي كنم در اين شرايط و با توجه به اين موضوع ساده كه نويسنده، نوشته هايش را از پيرامونش كسب مي كند؛ دو پيش فرض بوجود آيد:
يك: در فضاي سنگين ايدئولوژيكي و در كشوري تئوكراتيك (حاكميت تئوري) نويسنده ها هم لابد بايد هركدام يك ايدئولوگ باشند، حالا يا اين روي سكه و يا آن روي سكه !!
و پيش فرض دوم اينكه، سعي نويسنده ها در كم كردن حجم ايدئولوژي از سطح تفكر جامعه باشد (والبته خودشان) تا شايد فضايي براي نفس كشيدن و نشاط و پوست اندازي داشته باشند. و يا لااقل آتش فضا را شعله ورتر نكنند.
اما ببينيم هر كدام از پيش فرض ها، چگونه بر تفكر داستان نويسان ما تاثير مي گذارند. ابتدا گزينه ي اول را بررسي كنيم؛ كدام دلايل و گمانه زني ها، داستان را به سمت ايدئولوژي مي كشاند:
1 – همان طور كه گفته شد دولت ها و حاكميت ها و به طور اخص، نظام هاي تئوكراتيك و مطلق گرا، جهت ريشه دواندن در تفكر جامعه، محتاج ادبيات اند. و اين، امر تازه اي نيست و ردپاي آن به قرن ها قبل برمي گردد.
2- بازگشت به ادبيات داستاني ايدئولوژيك، به مثابه روشي جهت مبارزه با تفكر حاكم. رويكرد اين جريان، بازگشت به روح و ارزش هاي فطري انسان خواهد بود. چيزي كه در گروه « ادبيات مبارزه » قرار مي گيرد و احتمالاً به برخورد ايدوئولوژي ها منجر خواهد شد.
3- حركتي ايدئولوژيكي در جهت تعديل اوضاع و كاستن از حجم ايدئولوژي حاكم و به نوعي نقد آن به وسيله ي هدف قرار دادن پايه هاي فطري ارزش هاي جاري. (ارزش زدايي) لازم به ذكر است اين شيوه مي تواند با ارائه گفتماني فكري (در قالب ادبيات) به جاي ايدئولوژي هدفمند، شرايط را آرام كند.
و حال مواردي كه باعث مي شود و گمانه هايي اند بر ايدئولوژي زدايي از ادبيات:
1- برخي گمانه زني ها از سوي نويسندگان معنا گرا اين است كه حاكميت ايدئولوژيك جهت مسكوت ماندن ادبيات معنا گراي مخالف، سعي در شكل دهي جرياني داردكه نتيجه آن آثاري با حداقل جهان بيني ست. اين دست نويسندگان مستقل بر اين عقيده اند كه حاكميت، با راه اندازي جشنواره هاي آزاد و در عين حال كنترل شده و معرفي آثار كم دردسر، همچنين كنترل چاپ و نشر اين گونه آثار، سعي در ارزش گذاري هدفمند دارد. اين نويسندگان، اين گونه رويكرد را « هراس تفكر» از سوي حاكميت مي دانند.
2- عكس العمل طبيعي و به نوعي اعتراض ناخودآگاه نويسندگان به تبليغات ايدئولوژيك دولتي و حركت به سوي گذاري در جهت سكوت موقت. مي توان گفت مخالفت اين انديشه به دليل مخالفت با توليد انسان ايدئولوژيزه است.
3- سردرگمي ايدئولوژيك نويسندگان و به نوعي نبود ايدئولوژي جايگزين. اين گروه نيز از نگارش داستان ايدئولوژيك پرهيز مي كنند. البته در وصف اين پديده مي توان گفت كه هميشه سكوت از سر دانايي نيست و گاه نتيجه ي بهت و بي تدبيري خواهد بود!
4- باز هم سكوتي موقت به اميد كاسته شدن از تورم ايدئولوژيك جامعه. شايد اين تفكر قصد دارد با سكوتش، آب به آسياب ديگري نريزد.
5- و آخرين دليل كه به گمانم مي رسد، هراس از مسموميت قلم و هراس از اتهام تفكر فروشي از سوي نويسندگان است. به نحوي كه گاه حتي نويسندگان پيشكسوت، بر مستقل بودن خود و عدم وابستگي حزبي افتخار مي كنند.
البته به موارد بالا مي توان عدم وجود تشكيلات و خانه ي فكر نيز افزود. هرچند نويسنده نيازي به اتاق فكر ندارد و خود توليد كننده اي مستقل است، اما خب، بالاخره بايد جايي اين توليدات روي هم ريخته شوند يا نه؟!! (متاسفانه تنها جايي كه اين امكان را مي دهد، لابي هاي همان جشنواره هاست!)
آخرين بار، وقتي با يكي از دوستان داستان نويسم تلفني حرف مي زدم، و به آه و درد هايش گوش مي دادم، تمام ذهنم را اين قضيه مشغول كرده بود كه اگر ما نتوانيم تدبيري بيانديشيم و كلاه خودمان را نگه نداريم، تكليف سايرين چه مي شود؟! و آيا مي شود اين اوضاع را تا ابد تحمل كرد؟!
البته من فكر مي كنم با انتخاب يك رويكرد مناسب مقتضيات زمان و اتخاذ ايدئولوژي پنهان و نرمي، مي توان واقعيات را آن گونه كه هست نشان داد. و البته به ادبيات داستاني واقع گرا رسيد و نهايتاً باعث تعديل اوضاع شد. هرچند معتقدم ايدئولوژي، امري سفارشي نيست. پس باز هم مي پرسم، ادبيات داستاني ايدئولوژيك، آري يا نه؟!!

زاگرس استوری در شنبه 2 شهریور1387 | موضوع: