گم شده ی عمو
چند روز دیگر عمو می میرد. پدر زنگ می زند، چمدانم را می بندم و راه می افتم. سهیلا نگران است، می خواهد همراهم شود، می گویم: نه!
- زنگ می زنم؟
- باشه !
خداحافظی می کنم و راه می افتم. فردا می رسم. پدر خوابیده، مادر نه. مادر می خواهد صدایش شفاف باشد. روی راحتی دراز می کشم، چرتم می گیرد. بیدار که می شوم سبک تر شده ام. مادر آلبومهای خانوادگی را بیرون آورده، گریه کرده. عمو سالهاست که دیگر قلبش به آهنگ نمی زند، از وقتی که فرامرز برای همیشه رفت... مادر یکی از عکسها عمو را نشانم می دهد. عکس مربوط است به سالها قبل. فرامرز بین پاهای عمو ایستاده، زن عمو پشت سرشان.همه زیر کاجِ داخل حیاط ایستاده اند. عمو گوشه ای نا معلوم را نگاه می کند. نبم سایه ی مخروطی ای توی صورت عمو شکسته، عمو می خندد، خنده ای مرموز!؟ ترس ورم می دارد.
سه شنبه است. عمو چند روز دیگر، خیلی کم زنده می ماند. حیاط خلوت است. همه چیز در انتظار کشنده ای معلق مانده. زمان برای عمو نمی گذرد. عمو لاغر شده، آنژیوکت روی دستش کل بازویش را کبود کرده. نمی خواهد توی بیمارستان بمیرد. پدر توی خواب گریه می کند، عمه بی تاب است، عمه می آید و خواب پدر را پریشان می کند، سرش را روی سینهء پدر می گذارد وگریه می کند، پدر هم به گریه می افتد. من ریحانه و مادر بیرون می رویم. صدای پدر خفیف از پشت در توی حال می آید. پدر چند بار فحش می دهد، بعد صدای گریه اش می آید، نمی دانم چرا؟!
حال عمو بد است، پدر می گوید: به صبح نمی کشد. دم به دم سیگار می کشد، زمان توی سرمان مثل آونگ می کوبد. سهیلا زنگ می زند، می گوید: با استادا حرف زدم، هیچ کدوم غیبت برات رد نکردن . تشکر می کنم، حوصلهء حرف زدن ندارم، خدا حافظی می کنم و گوشی را قطع می کنم.
عمو فردا می میرد؟! پدر به عمه زنگ می زند، عمه می آید و تو نیامده با پدر خارج می شود. مادر چادر سر کرده همراهشان برود اما بر می گردد، عمو می خواهد با عمه و پدر تنها باشد. مادر وارد حال می شود. مادر می گوید: عمو به خاطر قضیهء فرامرز هنوز خودش رو مقصر می دونه، هیچوقت خودش رو نبخشید. مادر پشت به در می نشیند و خیره می شود به در آشپزخانه. اسم فرامرز سالهاست کابوس عمو شده، از وقتی که توی حرم دیگر پیدایش نکرد.
عمو می میرد. پدر، مادر ، عمه و همه می روند. من هم. توی حیاطِ خانهء عمو بوی مرگ پیچیده. هیچ کس گریه نمی کند. پدر و شوهر عمه، عمو را سرد خانه برده اند. مادر می گوید: باید آماده شد، فردا کار زیادی داریم.پدر روی پله های اتاق پنج دری نشسته، روی پاهاش خم شده. سیگاری می گیراند اما پک نمی زند. خیره است به حوض. عمه توی چادر پیچیده نشسته لبهء حوض و با دست شیرِ سرِ حوض را باز می کند. آب با صدای یکنواخت توی سبزای آب می ریزد. مادر پشت به کاج داده و به پدر نگاه می کند. به تنهء کاج نگاه می کنم. همان کاجی که عمو، زن عمو و فرامرز سالها پیش زیرش عکس گرفته بودند، وقتی که هنوز فرامرز بود و زن عمو هم. پدر که سر بلند می کند صورت اش خیس است، دلم تنگ است، از در می زنم بیرن.
همه جمع اند، فامیل... پدر لنگه های در پذیرایی را بیرون آورده از لولا. مادر حلوا و خرما توی اتاق ها گذاشته. صدای قرآن توی خانه پیچیده. همسایه ها می آیند، کم کم فامیل هم پیدایشان می شود.غروب پدر بی حال توی حال درازکشیده. کت اش را روی صورت اش می کشد و می خوابد. خانه ساکت است. سهیلا زنگ می زند، تسلیت می گوید. می گوید: بچه ها می خواستن بیان، نذاشتم، فکر کردم اینطور راحت تری...دلم تنگ شده. گوشی را که قطع می کنم غم عجیبی سراغم می آید. نمی دان کی خوابم می برد؟!
دو روز است عمو مُرده، بلیط برگشتم برای فردا اُکی شده. حوصلهء هیچ کار برایم نمانده، خانه مان کماکان شلوغ است، کلید خانهء عمو را بر می دارم و راه می افتم. لحظه ای بعد توی کوچهء خانهء عمو هستم. یک اعلامیه روی یک لنگهء در چسبیده، اعلامیهء مرگ عمو. عمو توی عکس صورتِ جدی و جذابی دارد. انگار نه انگار مُرده. توی پاگرد می روم. فضا سنگین است، از مرگ، از سکوت...من و فرامرز توی حیاط می دویم. فرامرز با ترکهء گیلاس دنبالم کرده. هر دو می خندیم. عمو و پدر روی پله های اتاق پنج دری نشسته اند، هر دو می خندند، ما هم. مو های طلایی فرامرز زیر نور برق می زنند. سکندری می خورم، فرامرز می افت رویم و با هم غلط می خوریم توی باغچه. صدای خندهء فرامرز توی گوشم است. فرامرز همسال من است.
حیاط توی سکون عجیبی به سر می برد، ترس به جانم افتاده. از شیرِ سرِ حوض هنوز قطره قطره آب توی حوض می چکد.
عمو آخری ها همه چیز را به حال خودش گذاشته بود. عمو انگار همه جای خانه چشم شده. از پله های پنج دری بالا می روم، چشمم را می چسبانم به شیشه. رخت خواب عمو همان طور دست نخورده پهن است . به زودی همه چیز تغییر می کند.
از خانه بیرون می آیم. توی کوچه در را که پیش می کنم صورت عمو می آید توی صورتم. چیزی شبیه نگرانی توی چشم های عمو هست. عمو از چه نگران است؟!
تلفن زنگ می زند. سهیلاست. می گوید: گفتم شاید حالت بهتر شده باشه، خوبی؟ می خوای بعداً زنگ بزنم؟ . سکوت سنگینی بینمان درست شده. یکباره به زبانم می آید: ببین، من و تو دونفری باید یه کارگنده انجام بدیم، یه جستجوی گنده واسه پیدا کردن یه گم شده که بیست و دو سه ساله ازاش خبر نداریم. کار سختیه، می دونم، اما من باید انجام اش بدم. هستی؟ باید فرامرز رو پیدا کنیم . سهیلا بهم امید می دهد، اما بعد بیست و چند سال کار آسانی نیست. عمو از چه نگران است...؟1
پدر سیاه پوشیده. مادر آب و قرآن آورده. پدر بغلم می کند، گردن ام را می بوسد. گریه ام می گیرد، پدر هم. به پدر و مادر می گویم. می گویم که قصد دارم فرامرز را پیدا کنم. به پدر قول می دهم که برش می گردانم، پدر چیزی نمی گوید.
بیرون سرد است، داخل اتوبوس دم کرده. صندلی بغلی ام خوابیده، من بیدارم . تصویرم توی شیشه غریب افتاده، نفسم که به شیشه می خورد شیشه مات می شود، روی شیشه با انگشت خط خطی می کنم. نرفته دلم برای همه تنگ شده. به سهیلا زنگ می زنم، منتظر تماسم است، تند گوشی را بر می دارد، از نگرانی های عمو می گویم و از بچه ای که برای همیشه توی حرم گم کرد.
عکس عمو، زن عمو و فرامرز روبرویم است. فرامرز روبروی لنز دوربین لبخند می زند. فرامرز سال بعد این عکس گم شد، عمو می رود زیارت و فرامرز را کنار پنجره فولاد پیش زن عمو می گذارد که نماز می کرده، فرامرز توی ازدحام یکباره ناپدید می شود.
کارهای زیادی باید انجام دهم، چشمهام سنگین است، نفسم روی شیشه مات می شود. هوا تاریک است، خوابم می گیرد.

زاگرس استوری در شنبه 2 شهریور1387 | موضوع: