دوا
- ا ا الو...
-الو؟
-الو
-الو، الو؟ دایی جان؟!
-جونم؟!
-سلام دایی... کاری داشتی؟!
- هِم؟!
-میگم دایی جان سلام؛ کاری داشتی زنگ زدی؟
- اِهم!... هشتی؟!
-جانم دایی، خودمم!
- ها... خوبی دایی؟ چرا شحبت نمی کنی؟!... جایی هشتی؟!
- من دارم... دارم نهار می خورم!
-آها... نوش جونت دایی؛ چی میلبونی؟!
-چیز... ساندویچ!
-شاندویچ؟ شاندویچ چی؟!
- ساندویچه... ساندویچه مغز!
-مغز؟! نچ... واشه دختر خوب نیش شاندویچ مغز بخوره!
-باشه دایی!
-حالا چی می خوری؟!
-همبرگر!
- آها... این بهتره!... بهت گفتم، من خودم یکی از دوشتام تو کارخونه همبلگر دکتره! میگه شوشیس و مغز و کالباش رو از دمپایی کهنه و نون خشک و تخم شوشک دُرش می کنن اما همبلگر نرمه گوشت گوشاله است!... گفتم گوشاله یاد داداشت افتادم! چه خبر از اون داداش کچله بی معرفتت؟!
-دایی! همین دیشب دو ساعت باهاش تلفنی...
-درشته بی معرفته اما ما به فکرشیم! به جون خودم نه به جون خودش، واشه کچلی پش شرش بد نگران بودم. خیلی گشتم؛ آخرش اونی یک دوشتم که مهندشه داروخونش یه دوا واشش اختراع کرد که آخرشه... ماکنویتیشید! دو نوع هم داره...
-دایی اگه کار خاصی نداری، من یه جام که...
- 2درشَد که زنونش، 5درشَد قویتره، مال مرداش! بهش بگو دایی دوای دردت رو پیدا کرده...
-دایی؟!
-بهش چی میگی؟
- میگم دایی دوای دردتو پیدا کرده!
-نه، اشمش چی بود؟!
- ماینوکسیتیل.
- نه، دقت نکردی هشتی جان، مایکنوشیتیل!
- همون!
-تو چته فیش فیش میکنی؟ شرما خوردی باز؟!
-آره!
- بیا... هی میگم دختر، اینقدل لُخ نگرد؛ گوش که نمیدی! البته به چشم خاهری اونجوریش بیشتل خوشکلید! مخصوصا اون دوشتت؛ اشمش چی بود؟!
-نرگس؟
- نه، نلگش نه عینهو عزرائییل می مونه!
- سحر؟
- نچ بابا، با اون دماغش! اون یکی... وایشا یادم بیاد... فر فری فریبرز، چیز...
- فریبا؟!
- آخ، همون... هشتی، جون دایی یه قولی بهم میدی؟!
-جانم دایی؟!
-من این دوشتت رو چند باریه که تشادُفن دیدم و البته تمام رفتار و شلوکش رو زیر نظر گرفتم. نه اینکه فقط به ظاهرش نیگا کرده باشم؛ نه، البته خوب اونم مهمه! مُشخشه دختره خونوادّالیه! خواشتم بگم...
-چیه دایی؟! می خوای از اونم برات...
- خواشتم بگم دوای درد تو هم پیش داییه! میری داروخونه میگی یه ورق کولالشپام می خوام؛ بدون نشخه هم میدن! چی میگی...
- ک...
-همون؛ یه ورق میگیری هر 2 شاعت 2 تا میندازی بالا، فلفُل آبریزش دماغت بن میاد!
- دایی جان؟ دایی... من یه جاییم که الان نمی تونم زیاد حرف بزنم. من تو مهمونی...
-مهمونی؟ خوش به حالت؛ خیلی وقته دلم لک زده واشه یه مهمونی پرو پیمون! حالا خونه کی هشتی؟!
- سحر.
- اِ شنیدم آخرش اون خرطمشو عمل کرده! گوشی رو بزار رو آیفن یه تبلیک بهش بگم...
-دایی؟!!
- اِاهِم... الو...الو شحر خانوم شلامو علیکم. خداییش خوب کاری کردی دماغتو عمل کردی! من نمی فهمم، خودت به اون خوشکلی دماغ به اون ژشتی! به ناموشه فاطمه ژهرا شاید باورت نشه اما میتونم الان قیافتو تشور کنم! خیلی بهت میاد!... معلومه این دکتره دشتش خیر بوده. گرچه راشتوشو بخوای من که چشم آب نمی خوره دماغت همینجوری بمونه و دوباره رشد نکنه! آخه بین خودمون باشه؛ خیلی ببخشید، خیلی عذر می خوام، روم به دیوال... اکثر این دکترا خودشون دوایی هشتن! البته اونا بخاطل خدمت به بشریت مجبورن مَشرف داشته باشن وگرنه رو دماغ ملت ییهو خوابشون میبره و دماغه....
- دایی؟! دایی، سحر تشکر میکنه!
- ... دماغه میشه اینقدر؛ اندازه یه حب تریاک هزاری!... قدرت خدا همه امروز واشه خدمت به بشریت باید مَشرف داشته باشن!...
- دایی؟! دایی الان شارژ گوشیم تموم میشه! اگه...
- ها؟... زنگ زدم، بگم... بگم چی؟!... آها، جونِ هشتی دادم به منشور خال زن تو حمومِ میدون یه رخ رو بازوم نقش کرده، فقط بیاو ببین! فقط بدیش اینه که این دشتم یه هفتش لشمه! ولی اگه گفتی رخ کیه؟!
- دایی... من اصلا حالم خوش نیست!
- فقط گیرِ یه بیت شعرم جون دایی! اگه چیز مالی بلدی، خودت، دوشتات، واشم ام اش امش کن!
-دایی...؟!
- پس یادت نره دایی جان... راشتی به باباتم شلام مخشوشه منو برشون و بگو درشته شما پشت شر ما هِی شفه میزارید اما ما به مولا خیلی ارادت داریم. هرچی باشه داماد بزرگمونی... وقتی اومدی تو خونواده ی ما، من هنوز دهنم بو شیل میداد! احترامت واجب الوجوبه! ولی...
-دایی من دیگه باید قطع کنم! کاری نداری؟!
- ... ولی از قدیم گفتن بزرگ آب میریزه، کوچیک لیز می خوله!... هشتی، هشتی؟!
- ها ...؟!
- ها نه بله!
-بله؟!
-به آبجیمم شلام برشون و بگو دایی گفت به ابوالفظل رو ترکم؛ یعنی تو ترکم! بگو دایی گفت به جون هر شه تامون این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیشت! ایندفعه اگه بیاد، بهش قول میدم، میشم همون داداش شابقش. آخه برگشتم شالن...
- من باید قطع کنم... خداحافظ دایی!
-... فقط یه کم وزنم پایین اومده؛ مربی میگفت به محض اینکه برگردی رو فرم اعزامت میکنیم مشابقات جهانی!... میگفت این مدت خیلی جام خالی بوده...
-خدا حا...!
- چی؟! نچ، اول یه بوش گنده بده دایی!
- ...
- نچ! گفتم گنده!
- ...!
-آ قربون تو دختل خوب بره دایی که لااقل تو ترکم نکردی؛ خدا امواتتو بیامرزه! مخشوشن اون عموی جوون مرگتو... البته اون حقش بود!... آخه جدیدن عملش خیلی رفته بود بالا... گرچه، ما که اینکاره نیشتیم اما خوب درشته نخوردیم نون گندم اما دیدیم که مردم بکشن! ...آخ دشتم؛ لاشتی نگفتی نقش رخ رو بازوم کیه؟! ... الو؟ الوو ....؟! الووو هشتی جان، دایی؟ دایی...؟!
* * *
- بیا این دستمالو بگیر... بس کن دیگه عزیزم؛ با گریه که کاری درست نمیشه!
-تازه کار از کار گذشته؛ خودت شنیدی که؟!
- آره، حق با تو بود!
-حالا چی؟ برام میاریش؟!
- باشه... حرفی نیست! اما... اما گفته باشم، من فقط برات تهیه اش...
- باشه، مثل اوندفعه؛ تو کاریت نباشه. من می دونم این تنها دوای دردشونه! فقط برام گیرش بیار... ببینم همون مقدار کافیه؟!
- آره، زیادم هست! فقط کافیه یه سر سوزنوشو تو یه لیوان چایی حل کنی؛ اونوقت پزشک قانونی علت مرگو مصرف بالا اعلام میکنه!
تابستان 87

زاگرس استوری در شنبه 2 شهریور1387 | موضوع: داستان كوتاه