هنوز زود واسه مردن
وقتی پایش را دراز کرد. زن داشت آخر داستانی از آقایی X برایش می خواند. زن عاشق صدایش بود. و گاهی داستان را به صورت نمایش برای مرد اجرا می کرد. داستان که به پایان رسید. زن بلند شد،دستی به موهای مرد کشید و گفت: باید برم سر کار شب می بینمت. مرد دست زن را گرفت و گفت: تو امشب هم برایم داستان می خوانی؟
زن گفت: از کی؟
مرد گفت: آقایی X
زن گفت: کدامش؟
مرد گفت: نمی دانم
زن گفت: عاشقانهایش؟
مرد گفت: نمی دانم
مرد از رختخواب بلند شد و به سوی هال رفت و دسته ی از کتابهای X را برداشت، فهرستهایش را ورق زد و گفت: انگار همه داستانهایش را برایم خوانده ای؟
زن که درون اتاق روی میز توالت نشسته بود، چیزی نگفت. مرد سراغ کتابخانه رفت، اما کتابی از X پیدا نکرد. زن از آینه مرد را می دید و آرام گفت: کتاب جدیدی بیرون نداده.
مرد روی مبل نشت، سیگاری را آتش زد. گازی به سیب روی میز زد و پنجره اتاق را باز کرد و دختر کنار خیابان را دید زد.
زن گفت: زیباست؟
مرد گفت: بله
زن گفت: تو اول من...
مرد به سویش رفت، دست روی بازوهایش گذاشت و گفت: کیف مشکی که تازه گرفتی؟ به لباست میاد.
زن کیفش را روی شانه اش انداخت و از خانه خارج شد. مرد از پشت پنجره زنش را می دید که از جلوی چشمانش دور می شد. بعد خیره شد به دختر کنار خیابان. دختر نگاهی به مرد کرد و لبخندی زد. مرد سرش را تکان داد و پرده پنجره را پایین کشید و به طرف میز رفت و گازی دیگری به سیب زد. سیگارش به اخر رسید بود، درون زیر سیگاری له کرد که صدای زنگ خانه او را به طرف در برد. همان دختر کنار خیابان بود،آرام گفت: آیا شما داستانهایی از خانم X خوانده اید؟
مرد گفت: کی؟
دختر گفت: همسر آقایی X
مرد در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: عاشقانه است؟
دختر سرش را بالا پایین برد و گفت: بعضی هایش، و کتابی از کیف سفید رنگش بیرون آورد و نشان مرد داد.
مرد گفت: شما برایم داستان می خوانید؟
دختر گفت: بله و شاخه گل قرمز را به مرد داد، و روی مبل نشت و کتاب را باز کرد، عاشق قاصدک ها را آورد و شروع به خواندن کرد.
مرد گفت: یک لحظه، سیگار هم که می کشید؟
دختر با لبخند گفت: بله
مرد پاکت سیگار را به سویش دراز کرد و با هم سیگار را روشن کردند. مرد کنارش نشست و دختر شروع به خواندن داستان عاشق قاصدک ها کرد. مرد به چشم های دختر زل زده بود، دختر مثل زنش داستان می خواند، اما گاهی بخشهایی از داستان را با حس تر میخواند. مرد کتاب را از دستان دختر کشید و او را تا میز همراهی کرد و سیبی به او تعارف کرد.
دختر لبخندی زد و گفت: نه سیب نمی خورم. مرد به زور سیب را درون دستانش گذاشت و گفت: ادامه ی داستان را درون رختخواب برایم می خوانی؟
دختر با لبخند دست مرد را گرفت و درون رختخواب ادامه ی داستان را خواند. مرد پلکهایش روی هم می رفت، که دختر گفت: هنوز زود واسه مردن؟
مرد گفت: یعنی چه!؟
دختر سرش را تکان داد و گفت: این جوری تمام نمی شود، و لبخند زد. مرد هم لبخندی زد و کنار دختر خوابید، دختر نگاهی به چشمان مرد کرد و ادامه داستان را خواند. مرد پلکهایش روی هم رفت. دختر آخر داستان صدایش را پایین تر آورد و آرام گفت: داستان تمام شد، صورت مرد را بوسید، گازی به سیب زد، و بقعه ی سیب را بالایی سر مرد گذاشت و از خانه خارج شد. مرد درون رختخواب خوابش برده بود.
زن گفت: چقدر میخوابی؟
مرد از سر جایش بلند شدو دست زن را گرفت و گفت: آخر داستان چه شد؟
زن گفت: کدام داستان؟
مرد گفت: عاشق قاصدک ها
زن خندید و گفت: مگر خوانده ای؟
مرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نه
زن گفت: پس چه می گویی؟
مرد به سوی هال رفت، پرده پنجره را بالا کشید و دختر را دید که کنار خیابان ایستاده است، داد زد، آخر داستان چه می شود؟
زن گفت: نمی دانم
مرد گفت: قشنگ تمام می شود؟
زن گفت: نمی دانم
مرد به طرف زنش رفت،دست دور گردنش انداخت و گفت: کتابش رو داری؟
زن گفت: نویسنده اش خانم X
مرد گفت: همسر آقایی X
زن گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد چیزی نگفت، دست زنش راگرفت، درون رختخواب خوابیدند و از زنش خواست دو صفحه آخر عاشق قاصدک ها رابرایش بخواند.
زن گفت: چرا دو صفحه آخرش؟
مرد چیزی نگفت و زن دو صفحه آخر خواند.
مرد گفت: زود واسه مردن؟
زن گفت: یعنی چه؟
مرد گفت: من...
زن گفت: تو چی؟ مرد چیزی نگفت و در اتاق را بست.
زن گفت: چی شده؟مرد چیزی نگفت
زن گفت: چکار می کنی؟
مرد گفت: حالا موقع اش.صدای جیغ زن ساختمان را فرا گرفت و مرد گفت: من عاشق قاصدک هام.

زاگرس استوری در شنبه 2 شهریور1387 | موضوع: