پانتومیم
پوست صورت پیر مردتراشیده و سرخ بود ، عینکی با شیشه هایی تیره هم روی چشم هایش. کت و شلواری مشکی به تن داشت و دکمه یقه پیراهن مشکی اش را انگار به زور بسته بود. وقتی حرف می زد غبغب سرخ و سفید بیرون جسته اش تکان مي خورد
- سال هاست که برکت و نور از این تماشا خونه ها رفته ، فکر می کنی کسی بیاد به تماشای نمایش ، اون هم پانتومیم
مرد جوان به دختری که بالای سر پیر مرد ایستاده بود لبخند زد
- خیلی جالبه . . شما با این وضعیت . . . صاحب این تماشاخونه باشین! یعنی شما هیچ چی نمی بینید
پیر مرد گونه اش را مالید به دست دختر
- من یک روزگاری می دیدم ولی به دلیلی ناشناخته به مرور بینایی ام رو از دست دادم، حالا همه چیز رو سایه می بینم.از اشیاء و آدم ها طرح مبهمی می بینم مگر این که اون آدم خیلی سفید باشه
دختر لبخند زد و گردن پیر مرد را نوازش کرد..پیر مرد تکیه داد به صندلی و عینک دودی اش را برداشت
- الان که شما اونجا ایستادید اگر حرکت کنید شاید به زور سایه شما رو ببینم
مرد جوان به چشم های پیر مرد دقیق شد كه فقط كمي بي حالت به نظر می رسیدند با مردمك هایي مات. خطوط کنار بینی اش هم با خط لبخندش یکی شده و قیافه اش را سرد و عبوس کرده بود.
دختر زل زده بود به او و با نک انگشت، لاله گوش پیر مرد را نوازش می کرد. پیر مرد پلک هایش را بسته بود و انگار داشت حرکت شیئی نامرئی را توی هوا دنبال می کرد.
- نمایش رو یکبار برای همسرم اجرا کنید اگر تائید کرد با شما قرارداد می بندم .

زاگرس استوری در شنبه 2 شهریور1387 | موضوع: