طالع نحس
ناهید انواری
خانم دكتر ترگل ورگل آزمايشگاه لنگ لنگان وارد شد. درمقابل كنجكاوي خانمهاي پذيرش سري به علامـت سلام تكان داد و يكراست به سراغ سوپروايزر رفت. آقاي ميهني در پشت حايل شيشه اي كه قسمت فني را مجزا مي كـــرد، مشغول صحبت با تلفن بود.
- آقاي ميهني مگر قرار نبود پله شكسته را درست كنيد؟
آقاي ميهني همانطور تلفن به دست خندان گفت:" پله را هم درست مي كنيم. حالا مگر چي شده؟"
خنده روي لبانش خشك شد وقتي چشمش به خانمهاي پذيرش افتاد كه به علامت مرگ با انگشت نشانـــه روي
گردن خودشان خطي مي كشند. گوشي را گذاشت و مؤدبانه پرسيد: " چيزي شده؟"
تازه متوجه برق چشمان سياه و برافروختگي چهره هميشه رنگ پريده خانم دكتر شد.
- مدير ساختمان مي گويد شما درست كنيد، ما مخارجش را مي دهيم. اينقدر تعلل كرديد كه خـودم مجبـور شدم با ايشان صحبت كنم.حالا هم مثل اينكه خودم بايد بروم دنبال عمـله وبنا.
- رفت و آمد پزشكهاي بالا خيلي بيشتر از ماست. خودشان بايد درستش كنند. با اينحال چون شمـا فرموده بوديد، من به فكر بودم ولي كسي براي اين كارهاي جزئي نمي آيد.
- شما بخواهيد،مي آيد. فقط مي گويم كه آن پله بايد تا فردا درست شـــده باشد. تا فردا. متوجهيد؟
نوك بيني عقابي آقاي ميهني بيش از پيش به سمت پايين متمايل شد. نگاه زيرك چشمان آبي اش را دزديـــد و
گفت :" بله.حتما"."
خانم دكتركه سعي مي كرد شق ورق و درست راه برود به طرف اتاقش رفت و در راكه بازكرد جيغ بلندي كشيـــد.
كلاغي كه لبه پنجره نشسته بود با باز شدن در به طرفش پركشيده بود.كمال آقا آچار فرانسه فورا خودش را رسانــد و
كلاغ پررو را فراري داد.
خانم دكتركه ضعف كرده بود، سعي كرد دراين فاصله روي صندلي تابوره بنشيندكه پايه چرخانش روي سراميــك
كف سر خورد . قبل از سقوط به ميز كار هماتولوژي تكيه دادو محلول كار رايت -گيمسا را واژگون كرد. لكـــــه بنفشي آستين مانتو آبي خوشرنگش را تا آرنج پوشاند.
ده دقيقه بعد آرامش برقرار شده بود.خانم دكترضمن خوردن آب قند با خانم يگانه پيش كسوت قسمت پذيرش در اتاقش گپ مي زد.خانم دكتر گفت:" خيلي ضايع شد. آنهم وقتي كه مي خواستم حال آقاي ميهني را بگيرم."
ـ هيچ هم بد نشد.حسابي به دست وپا افتاده تا پله را درست كند. حقش بود. اما من به شما گفته بودم كه وقتــي
شوهرتان نيست فيلم طالع نحس را نبينيد.
خانم دكتر از پشت ميز كارش بلند شد؛به كنار پنجره رفت و به لبه آن تكيه داد. خانم يگانه كه روي مبل چرمــي
كنار ميز لم داده بود با مشاهده هيكل خم شده او به خودش گفت:"چقدر لاغر شده! نكند مريض است."
ـ فيلم نبينم چه كار كنم.ديشب تا صبح هر سه قسمتش را ديدم.يعني تصادفي اين كلاغه اينجا پيدايش شد؟
ـ معلوم است كه تصادفي بوده.تقصير من است كه از اينجور فيلمها به شما قرض مي دهم. آدرس كسي كــه ازش
فيلم مي خريد را كه به ما نمي گوييد تا فيلم درست و حسابي گيرمان بيايد.
ـ آدرس كه ندارد. با ساكش مي چرخد.بايد قيافه اش را بشناسيد.همه جور خلافي به همين روش آن طرفها ارايه
مي شود. مي ترسم پسرت را بفرستي كار دست خودش بدهد.
ـ شما چه طوري پيدايش كرديد؟درآن طرفها!
ـ كاوه مي شناختش.منهم كه ديگر بدون فيلم اموراتم نمي گذرد. از اين جور زندگي خسته شده ام.اگر پـــــدرم
مي گذاشت، محال بود اجازه بدم كاوه براي شندر غازدائم اين راه خطرناك را تا اراك برود و بيايد.خودش مي گويــد پدرت از روي حسادت من را از تو دور مي كند ولي خدا مي داند كه همين كار را چه به سختي برايش پيـدا كرد.واقعا"
هم كه نمي توانستم زن يك آدم بيكار بشوم.
ـ از من مي شنوي زياد نبايد لي لي به لالاي مردها گذاشت. همين طوري هم رويشان زياد هست.آقاي مهنــدس
البته خيلي آقا است ولي بهرحال مرد بايد كار بكند. از قديم گفته اند وقتي روي شانه مرد مي كوبي، بايد خاك بلند شود.
خانم يگانه اين دختر بي مادر را محتاج نصايح بيشتر مي دانست ولي بايد به سركارش بر مي گشت.بـه خـودش گفت:" پدرش حق دارد.آنهم اين دختر! من كه جنازه الهه را هم روي دوش چنين مردي نمي گذارم."
خانم دكتر دراتاقش را باز گذاشته بود و پرسنل را مي پاييد. ناخودآگاه منتظر سومين حادثه ناگوار بـــود. انتظارش خيلي طولاني نشد. آقاي ميهني مثل شاخ شمشاد در آستانه در ظاهر شد و خوش وخرم گفت:" لام زير ميكروسكوپ را لطفا ببينيد." معمولا اگر مجبور ميشد براي نمونه ساده اي مشورت كند، كسي را مي فرستاد وخودش گم وگـور مي شد
يا كاغذهايش را زيرو رو مي كرد.دكتر جوان فكركردكه شايد توطئه اي در كار باشد.گفت:" بگذاريد باشد الان مي آيـم."
و انگار كه دنبال چيزي مي گردد، كشوهاي ميزش را بازوبسته كرد.حتي پيش ازآنكه فكر كند ممكن است خوابي برايش ديده باشد، از رفتارش پشيمان شده بود.آقاي ميهني،كارشناس آزمايشگاه،ازسهامداران و بنيانگذاران آنجا بود.بــيش از
از بيست سال سابقه كار داشت و خانم دكتر فقط سه سال بود كه پس از فارغ التحصيلي درآنجا به عنوان مسئول فني
شروع به كار كرده بود. قبول داشت كه چيز ها از او آموخته است.آقاي ميهني گاهي سربه سرش مي گذاشت وحـرصش
را در مي آورد.با همه شوخي مي كرد.
همانطور كه حدس مي زد، نمونه خون محيطي عجيب و غريبي بود.تا"خير بي فايده بود.به محض اينكـــــه پــــشت ميكروسكوپ قرار گرفت تمام بچه هاي فني دور وبرش جمع شدند و بـــا هم شروع به بحث كردند.هيچكس پيـش از اين چنين چيزي نديده بود.شايديك جور لوسمي نادر بود. بالاخره برهان خلف كــه كاربردآن را درپاتولوژي ازاستادش آموخته بـود به دادش رسيد.از اينكه شبيه هيچ نماي طبيعي يا مرضي خون انسان نبود نتيجه گرفت كه شايد نمونــه انسان نباشدو خواست كه برگ درخواست آزمايش را برايش بياورند.درخـــــواست آزمايش نه روي سرنسخه يا بــرگ بيمه بلكه روي يك كاغذ سفيد معمولي ، نوشته شده بود.بررسي خون محيطي از نظر وجود سلولهاي غيرطبيعي،امضاء دكتر جليلي. همين.بدون مهر نظام پزشكي.آنچه نداشت،جزء طبيعي بود.خانم يگانه بانمونه بردارصبح تماس گـــرفت. خانم محمدي لام را تهيه نكرده بود.همراه مريض آن را با خودش آورده بود.خانم دكتر بـا لحن گلايه آميزي به آقــاي ميهني گفت:" اينهم قبض مريض.نام طوفان.بدون نام فاميل.خوب است چند هزار بار گفته باشم كه از بيمار شماره تلفن بگيرند؟"
خانم يگانه گفت:" صبحها اينقدرشلوغ مي شودكه عملا" غير ممكن است بتوانندازهمه شماره تلفن تماس بخواهند."
خانم دكتر گفت:" احتمالا" اين آقاي طوفان اسبي؛ شاهيني، چيزي باشد.فعلا" يادداشت بگذاريد كه براي شرح حال
پيش من بيايد."
راه حلش آنقدر مجاب كننده بود كه همه به سر كارهاي خود برگشتند.همه به جز آقاي ميهني كه هيچ سوژه اي را بـه راحتي از دست نمي داد.مي رفت ومي آمدو كتابهاي هماتولوژي را ورق مي زد و اصرار داشت كه بيمار مبتلابه سندرومي است كه خانم دكتر حتي اسمش را نشنيده بود.بالا خره براي اينكه كم نياورد واو را دست به سركند،مجبورشدكه بگويد بايك پاتولوژيست دامپزشك مشورت خواهد كرد.از اين لحظه به بعد نگراني ديگري هم او را آزار مي داد.به يـاد مي آورد كه درفيلم طالع نحس، پزشكي كه فهميد خون دايمن،پسر شيطان، خون شغال است،در آسانسور گير افتاد وسقوط كرد و بـاكابل برق به دو نيم شد.
تا دو روز بعد كسي براي دريافت جواب مراجعه نكرد.در اين مدت هر كس چاي مي خورد يا لحظه اي بيكار بود يـا جـرات مي كرد كه حال آقاي ميهني را بپرسد، مجبور مي شدبه سخنراني مبسوط اودرباره سندرومي كه هيچكس تلفظ درست نام آن را نمي دانست، گوش كند.اگر براي خانم دكتر مقدور بود، به او مي گفت:" باور كنيد چنا نچه بعد از ايـن تمام سيزده پله منتهي به آزمايشگاه لق بشوديابشكندومريضها پي درپي سرنگون بشوند،من يكي هيچ اعتراضي نخواهم داشت." وچون برايش مقدور نبود، دنبال پاتولوژيستي گشت كه در پاتولوژي انساني و حيواني سررشته داشته باشد.
روز سوم به آزمايشگاه دكتر ابراهيمي رفت. به او گفتند كه آقاي دكتر به علت كهولت سن وبيماري چندماهي است
كه به طور مرتب آزمايشگاه نمي آيد.او را راهنمايي كردند تا با خانم عنايتي كه مشغول كاربا اتوآناليزر بود،صحبت كند.
شنيده بود كه آقاي دكتر" كار درست "است و حالا مي ديد كه چگونه نظمي را برقرار كرده كه حتي در غيبت طـولاني مدتش آنجا را مثل ساعت مي چرخاند.آقاي ميهني مخالف برنامه هاي كاري از پيش تعيين شده ودقيق بود.آن را مـانع
بروزخلاقيت هامي دانست.خانم دكتركه از بروزخلاقيت پرسنل جز دردسر وخرابكاري چيزي نديده بود.به خودش گفت:"
بايد هم مخالف باشد. شفاف سازي به نفعش نيست."ونتيجه گيري كرد كه وقتي آزمايشگاه مال خود آدم باشد، خيــلي فرق مي كند.خانم عنايتي پيشنهاد كرد كه لام را بگذارد تا با بقيه كارها به خانه دكتر ابراهيمي برود. خانم دكترمايل به
مشورت حضوري بود.سرانجام موفق شد كه آدرس منزل ايشان را بگيرد و مجبور شد دو جعبه لام ومقدار زيادي جوابهاي
آماده براي امضاء را همراه خودش ببرد.
مسئول نگهباني ساختمان سي پارك دو پرنس تا دستهاي پر او را ديد، پرسيد:" دكتر ابراهيمي؛ نه؟" بعد بلند شد و دگمه آسانسور را زد و در آن را برايش بازكرد.بلافاصله دو پسربچه خندان بيرون دويدند.نگهبان مي خواست دگمه يازده
را فشار بدهدكه متوجه شد تمام دگمه هاروشن است وگفت:" خدمتشان مي رسم." خانم دكتركه دنبال بهانـه مي گشت،
من من كنان گفت:" من ترجيح مي دهم از راه پله بروم."
- مگر ممكن است؟ يازده طبقه است.اگر لامها را بشكنيد،آقاي دكتر پوست ما را مي كند. متا سفانه آن يكي آسانسورهم
خراب است.
هر بار كه در آسانسور باز مي شد، به راهروي خلوت وطويل پوشيده ازموكت قرمزرنگ چشم مي دوخت وآب دهانش
را قورت مي داد.آنچه حمل مي كرد گشاينده درها بود. ظاهرا" نگهبان ورودش را اطلاع داده بود. خانم چاق مسني كه در
آپارتمان را باز كرد ،به در گشوده ديگري در سمت چپ اشاره كرد و گفت:" آقاي دكتر مشغول كار هستند."
اتاق بزرگ و روشن و تميز بود. سه تا ديواربا قفسه هاي چوبي پر ازكتاب پوشيده شده بود.آقاي دكترپشت به پنجره
بزرگ ديوار چهارم مشغول كار با ميكروسكوپ بود. خانم دكتر سلام كرد و چون عكس العملي نديد،فكر كرد كه شايــد گوشش سنگين است. جلوتر رفت. لامها وجوابها را روي ميزي كه پشت آن نشسته بود،گذاشت.متوجه شد كه دستهايش
براي تغيير ميدان و فوكوس حركت نمي كند.مچ دستش را گرفت.نبضش نمي زد و بدنش مثل چوب خشك و سرد شده
بود.از اتاق بيرون دويد و به خانم مسن كه معلوم شد خدمتكار خانه است گفت كه به نگهباني اطلاع دهد تا آمبــولانس خبر كنند.نمي توانست آن خانم را كه بي تابي ميكرد،تنها بگذارد.تا رسيدن آمبولانس كنار هم پشت ميز ناهار خـــوري نشستند.خدمتكار هق هق كنان چيزهايي مي گفت كه از مجموعه آنها نمي شد ساعت دقيق مرگ را تعيين كرد.
آقاي دكتر عادت داشته كه هر روز از صبح زود تا دير وقت شب كار كند.روز قبل كه خدمتكار ساعت پنج عصر با او خداحافظي مي كند،زنده و سرحال بوده و آنروز كه ساعت ده صبح مي آيد، او را پشت ميكروسكوپ مي بيند و دنبــال كارهاي خودش مي رود. تلفن منزل به علت كابل برگردان قطع بوده و موردي پيش نيامده تا سراغ او برود. چند بــــار صداي زنگ موبايل را شنيده ولي متوجه نشده كه آيا آقاي دكتر باآن صحبت كرده يا نه؟ خانم دكتر گفت:" احتمـــالا همان ديشب تمام كرده."
ـ ممكن است. شايد اگر شما نمي آمديد،من حالا حالاها متوجه مرگش نمي شدم. هميشه همانجا مي نشست و كار مي كرد.
ـ يك عيب پاتولوژي اين است كه آدم هيچوقت نمي فهمد كه كي بايد بازنشسته بشود.با اين دستها ديگرفقط بايد فرفره نوه هايش را مي چرخاند.
ـ تنها حسن بچه هايش اين بود كه نان خور اضافه نكردند. از پس مخارج خودشان به سختي برمي آمد.
تكنسين آمبولانس ونگهبانها به اين نتيجه رسيدند كه چون هيچيك از بستگان متوفي در ايران نيستند، بهتر است كه جسد را براي طي مراحل قانوني به سردخانه بيمارستـان منتقل كنند.آمبولانسي ها كه به وضوح تازه كار بودنـــد، مي خواستند او را همانطوركه درحال نشسته خشك شده بود ، ببرند ولي نگهبانهاي ساختمان نمي گذاشتنــــــد. در همسايه ها ايجاد حساسيت مي كرد.خانم دكتر منتظر نشد تا نتيجه بحث و جدل آنها را ببيند.موفق شد با ارائـه كارت شناسايي و دادن آدرس اجازه مرخصي بگيرد.لام خودش را بـرداشت و تصميم گرفت كه از راه پله پايين برود. در پاگرد طبقه ششم ايستاده بود تا نفسي تازه كند كه ناگهان سگ بزرگ سياهي در شيشه اي را كه راه پله را مجزا مي كـرد باز كرد و پارس كنان پايين دويد.او بي اختيار روي اولين پله نشست.بازويش دريك تكان ناگهاني باز شد و لام كــه درون قاب هنوز توي دستش بود به پايين پرتاب شد . مرد ميانسال قوي هيكلي كه بدنبال سگ ظاهر شده بود رويـــش خم شدوپرسيد:"حالتان خوب است؟"خانم دكترنگاهي به موي دم اسبي وگوشواره ظريف الماس مردك كرد و گفت:"اگـرشما برويد دنبال سگتان، بهتر مي شوم." وبالاخره پس از سه روز بدبياري بخت واقبال به رو آورد. لام كاملا خرد شده بود.
صبح روز جمعه شوهر خانم دكتر پشت ميز آشپزخانه نشسته بود و سالاد درست كردن او را تماشا مي كرد.گهگاه با
انگشتهاي كشيده دست سفيدش به آنچه خرد مي شد، ناخنك مي زد.
- اگر من بودم، هيچكدام از اين اتفاقها نمي افتاد.
- يعني نمي گذاشتي كلاغ وارد اتاقم شود؟يا لام عجيب و غريب برايم بياورند؟
- نخير. باعث مي شدم، به جاي اينكه از چنين فيلمي بترسي، به آن بخندي.اگرآن قرارداد پاپ اسميررا قبول كني،
مغازه علي تركه را اجاره مي كنيم وبنده همينجا ور دلت مي مانم.مغازه اي را كه پيش خريد كرده بود، همين روزهـــا تحويل مي گيرد. مغازه خودش را باهمه امكانات گذاشته براي اجاره .پارسال فقط چهارميليون خرج تغيير دكوراسيونش
كرد. خودت كه ديدي چقدر شيك است. جايش هم حرف ندارد.دير بجنبيم از كفمان رفته.
- پس كارت چه مي شود؟
ـ من كه به هر حال آنجا ماندني نيستم. هر قدر هم كه جان بكنم،وقت پول دادن هزارتا منت پشت سرم است. اصلا
حقوق بگيري با مزاج من سازگاري ندارد.چند ماهي تو دادن اجاره كمكم كني راه مي افتم.مجبور هم نمي شوي پــــول زيادي از حسابت برداشت كني كه بابا بو ببرد.
ـ مي داني كه دوست ندارم تو خانه كار كنم. فكر مي كردم سرنوشت دكتر ابراهيمي باعث مي شود كه تو هم با مـن
موافق بشوي.
ـ برعكس من فكر مي كردم كه تو راه و رسم كار كردن را از او ياد گرفته اي. اصلا نمي فهمم چطور اينهمه آقايـان دكترها خانم بچه ها را مي فرستند خارج ، اشكالي ندارد. اما اگرخانم دكتري شوهر واحيانا" بچه هايش را براي كـــار و فعاليت بفرستد جنوب فرانسه،ايراد پيدا مي شود؟
ترانه با كارد روي دست دراز شده اش زد و پرسيد:" فرموديد كجا؟"
وقتي جواب راكه همراه خنده محجوبانه اي تكرار"جنوب فرانسه "بود شنيد، با تهديد كارد دعواي ساختگي اي بـــه راه انداخت كه چند دقيقه بعد به خوبي و خوشي خاتمه پيدا كرد.همين غفلت كوتاه مدت باعث شدكه صداي قـار قـار
تعداد زيادي كلاغ سياه را كه روي چنار بزرگ مقابل خانه اش تجمع كرده بودند، نشنود.چند لحظه پس ازفرود آخريـن
كلاغ ؛همگي به پرواز درآمدند. چرخي زدندويكي يكي بر بام خانه اش فرود آمدند.بعد مانند عزاداران محترمي در لباس تمام رسمي، در خود فرو رفتند.
ترانه غذا را چشيد و گفت:"حق با توست. وقتي تو پيشم باشي، اگرخود شيطان شخصا"هم ساك فتقش را بــــــراي آزمايش بياورد، ككم نمي گزد."
كاوه كه در بانك سي دي ها دنبال يك فيلم خوب مي گشت،انتخابش را در هوا تكاني داد و گفت:" بايد هم كه فتق بگيرد. بنده خدا براي از راه بدر كردن ما فشار زيادي را به خودش تحميل مي كند."
21/5/84

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه