مهره هايي از تسبيح سياه رنگ آدا
کامران جباری
1( ساعت مچی دسته نقره ای )
دایی گرشاسب کنار بخاری ایستاد و سرش را خم کرد روی خروجی گرما . با کف دست چند مرتبه موهاش را تکاند که صدای جزو جز پشنگه ها از روی بخاری بلند شد .با حوله روی دوشش موهاش را خشک کرد . گوشهاش را پاک می کرد که برگشت توی رختکن حمام . وقتی بیرون آمد پیزاهن مشکی اش را پوشیده بود .
آمد و نزدیک بخاري که آبی می سوخت نشست . از جیب پیراهن اش ساعت مچی دسته طلایی اش را درآورد و روی مچ دست چپ بست .بعد ، ساعت مچی دسته نقره ای را درآورد، دستی به صفحه ی گردآن کشید، روبه من گفت« برو ... به ... » حرفش را نا تمام گذاشت که گفتم « شونه بیارم یا ناخن گیر ؟ »
گفت « نه ! یه سوزن بیار با پنبه الکلی »
دایی گرشاسب ، شیارها و بندهای دسته ی ساعت را تمیز کرد . نوک سوزن را می کشید لای شیارها ،فوت می کرد و پنبه ی الکلی را به آن می مالید .آخرسر هم با پنبه ی الکلی تمام دسته ی ساعت را سائید .ساعت دسته نقره ای را روی مچ دست راستش بست. نگاهی به ساعت دسته طلایی اش انداخت و با پیچ ساعت دسته نقره ای وررفت و گفت « هی روزگار!»
مادرم گفت « ساعت چنده ؟»
2 ( مجلس هفتم )
عمه جیران شیشه های بخار گرفته ی عینکش را با گوشه ی روسری سیاهش پاک کرد و گفت « برو به بچه های توی حیاط بگواگه یک بار دیگه صدای قیل و قالشون رو بشنوم میام همشون رو می فرستم خونه هاشون ...بعد هم برو استکانها رو جم کن بیار ... »
استکانها را جمع می کردم توی سینی که دایی گرشاسب پاش را دراز کرد و استکان پیش پاش را انداخت . ته مانده ی چای ( نقش ) ماهی های درهم فرش را خیس کرد . دایی گرشاسب زانوش را می مالید که گفت « دایی یه چن تا چایی ام برا خودمون بیار ...یکیش لیوانی باشه ... پررنگ !» سینی را که بلند کردم از به هم خوردن استکانها صدای جیرینگ جیرینگ بلند شد و من با احتیاط سینی پر از استکان را بردم توی آشپزخانه .
عمه جیران چند استکان چای خالی کرد ومن با سینی چای برگشتم توی اتاق پذیرایی . مادرم هم آمده بود آنجا ، کنار دایی اردلان ، روبروی دایی گرشاسب نشسته بودند . سینی را گرفتم جلوی مادرم . توی چشمهاش که قرمز می زد اشک حلقه زده بود . با بغض روبه دایی گرشاسب گفت « حق داری بگی - برش میدارم یادگاری ...- ، ببر – یادگاری ! – بلکم اینجوری یه چیزایی جلو چشمات باشه که خوره ی جونت بشه ...»
3 (مجلس اول)
درخانه چهار طاق باز بود وپرچم سیاهی گوشه ی بالای در باد می خورد . حیاط خلوت بود وجز دایی گرشاسب که گوشه ی حیاط ، پشت درخت تاک ، نشسته بود و از لای انگشتهایش دود بالا می رفت کسی توی حیاط نبود . صدای قرآن به گوش می رسید . پله ها را سه تا یکی بالا رفتم که کفشها را لگد نکنم. در را باز کردم صدای قرآن بلندتر شد بوی حلوا پیچید توی مشامم.
توی هال کسی نبود . مردها دور تا دور اتاق پذیرایی نشسته بودند و صدای گریه و مویه ی زنها از اتاقی دیگر به گوش می رسید . مادرم چادر سیاهش را کشیده بود توی صورتش و شانه اش آرام می لرزید.کسی از مردها گفت
« فاتحه مع الصلوات ...» و صلوات فرستادند . دایی اردلان ، پدرم و یکی – دونفر دیگر که در راستای در نشسته بودند بلند شدند و سرپاایستادند ( دست روی دست ، نگاه افتاده ) .
توی اشپزخانه دو –سه گام بیشتر نمی شد جلو رفت .زنها یک دست سیاه پوشیده بودند ( چشمها پف کرده و قرمز)
عده ای دور سینی های خرما نشسته بودند ، هسته های خرما را در می آوردند و به جای آنها پسته و خلال گردو می گذاشتند .عمه جیران پای سماورها نشسته بود ، قوری چینی را دو دستی گرفته بود و خالی می کرد توی استکانهای کمر باریک که ردیف شده بودند توی سینی نقره ای . شیشه های گلاب و بسته های دستمال کاغذی را دادم دست خواهرم کژال . عمه جیران گفت « قمصرگرفتی دیگه؟ » گفتم « بله ، گلاب قمصره »
بسته های هل ،دارچین و پودرهای پسته و نارگیل را دادم به زندایی مهوش که نشسته بود و کله های قند را حبه می کرد . عمه جیرا گفت « کژال ! اون بسته های دستمال کاغذی رو باز کن بفرست توی اتاقا » .
خواستم از اشپزخانه بیایم بیرون که عمه جیران گفت « کجا ؟ باش کارت دارم ... بعدازمجلس میریم سرخاک اونجام حلوا می خواد ، آردمون کم اومده ...باید بری چن کیلویی آرد هشدرخان بخری » .
گفتم « باشه ... ولی می شنوین که عمه جان، مهمونا دارن میرن ... میرم کفشاشونو جفت کنم »
گفت « نه ! ... نمی خواد ». عمه جیران « نه !» را تشر زد .
کژال که کنارم بود با همان صدای گرفته اش توی گوشم زمزمه کرد «توی مجلس عزا کفش جفت نمی کنن » .
4 ( گلیم کار دست دادا )
از غسالخانه تا گورستان تابوت روی دست و شانه های جمعیت به سرعت و بی هیچ مکثی پیشرفت .
صدای « لااله .... » دم به دم بلند بود . زیر تابوت آنقدر جا تنگ بود که چند مرتبه پشت کفشم لگد شد . بار آخری یک لنگه از کفشهام از پام درآمد و من باقی مسیر را همان طور پا برهنه رفتم .
چند قدم مانده تا گور سه مرتبه تابوت را زمین گذاشتند و با صدای « لااله .. » بلند کردند . تابوت را کنار گور خالی گذاشتند و آدا را پیچیده شده لای کفنی سفید از تابوت درآوردند و دراز به دراز روی پهلوی راستش توی گور خواباندند . مرد ریش سفیدی که قرآن کوچکی توی دستش بود و طول مسیر جلوی جمعیت و تابوت حرکت می کرد گفت« پسر بزرگش بیاد جلو »
دایی گرشاسب به هوای آمدن کسی از پشت سر ، سرش را به عقب برگرداند . دایی اردلان رفت توی گور و روی سر آدا ایستاد . مرد ریش سفید ذکر می گفت و دایی اردلان با دست راستش شانه چپ آدا را تکان می داد و بی صدا اشک می ریخت ... ذکر که تمام شد پدرم دست دایی را گرفت و او را از توی گور بیرون کشید . بیلی دسته کوتاه دست به دست میان جمعیت گرداگرد گور چرخید و تلی از خاک روی آدا را پوشاند .
و دست آخر گلیم کاردست دادا روی گور پهن شد .
5 ( دادا و دایی گرشاسب )
صدای تیک-تاک ساعت دیواری فضای اتاق را پر کرده بود . شب از نیمه گذشته بود . همه ی چراغها خاموش بود . اما نه رخت خوابی پهن شده بود و نه کسی خوابیده بود . هرکسی گوشه ای از اتاق ( زانودربغل ) نشسته بودو به نقطه ای خیره مانده بود . تلفن وقت و بی وقت زنگ می خورد کسی با کسی حرف نمی زد .
دادا همراه کژال ، کز کرده بود گوشه ی یکی از اتاقهای تاریک . وقتی کژال با صدای بلند ضجه زد همه دویدند توی اتاق . دادا نشسته بود کنار پنجره – زیر نور ابی مهتاب – وبا قیچی ، گیسهای سیاه و سفید و بلندش را می برید . بغضم گرفت ،آمدم بیرون از اتاق .
ساعتی بعد زنگ در را زدند. پدر آیفن را جواب داد . گفت « گرشاسبِ ! »
نور زرد چراغهای اتومبیل ، حیاط را که روشن کرد ،پیکرمادرم زیر نور بود ، صورتش خیس از اشک بود .
قبل از دایی گرشاسب ، زن دایی مهوش از اتومبیل پیاده شد. چادرش راول کرده بود ، کشیده می شد روی زمین .
نرسیده به آستانه ی در چادر از سرش رها شد و پهن شد روی زمین . دایی گرشاسب که آمد ، چادر زن دایی مهوش را هم جمع کردوبا خود ش آورد تو . مادرم وی زد . دایی اردلان با کف دست به پیشانی اش کوبید .
دایی گرشاسب کنار در ورودی هال نشست و چادر سیاه را روی صورتش کشید .
6 ( سردخانه )
هنوز روشنی آسمان کامل نشده بود که دایی اردلان آمد . آیفون در را باز نکرد . وقتی قفل در را کشیدم و در راباز کردم دایی اردلان پشتش به من بود . آخرین کام را از سیگارش گرفت و آن را زمین انداخت . یکدست سیاه پوشیده بود . تنهای تنها بود حتی یک ساک هم همراه نداشت . طول حیاط چشمهای اشک آلودش را بالا گرفت اما وقتی توی هال مادرم بغلش کرد و روی شانه اش ضجه زد ، صدای گریه اش بلند شد .
سراغ دادا را گرفت . مادرم گفت « شب رو تا صبح بیدار بود ، دم دمای اذان صبح چادر سر کرد و گفت
وقت نمازه باید گلدونای توی گل خونه رو آب بدم . و رفت . هرکاری کردم زیر بار نرفت که نره ، حتی اجازه نداد کژال همراهش بره »
روی کرسی چوبی زیر درخت سیب نشسته بودم که دایی اردلان همراه پدر و مادرم آمدند توی حیاط .
مادرم گفت « هرچه شماره ی خان داداش رو می گیریم در دسترس نیست ... چکار کنیم اردلان ؟ » دایی اردلان سرش را پایین انداخت و پس از مکثی گفت « گرشاسب چی ؟ » مادرم گفت « همون دیشب بهش خبر دادیم ... گفت که خاک نکنید تا بیام » پدرم گفت « به هرحال باز هم بهش زنگ بزنین که تا قبل از غروب امروز خودش رو برسونه ، چون هوا که تاریک بشه دیگه دفن نمی کنن ... اردلان بهش بگو جلدی بیاد ... خوبیت نداره میت بمونه توی سردخونه » .
7( یاسین )
مادرم گفت «برگشتنی چند کیلو میوه ام بخر. آدا رو از بیمارستان یک راست میاریم خونه ... چند روزی مهمون ماس . شیرینی نخری آ ،برای مزاجش خوب نیست ... »
هواگرگ و میش غروب بود که برگشتم . درحیاط باز بود چند قدم مانده تا درهال صدای شیون و دادو بیداد را شنیدم . در هال را که باز کردم پاکت انارازدستم افتاد .انارها پخش شدند روی فرش . آدا دراز به دراز روبه قبله خوابیده بود و یک چادرسفید هم روی اش را پوشانده بود. مادرم دست آدا را توی دستش می فشرد وبا دست دیگرش موهای سفید آدا را چنگ میزد و صدایش می زد. پدرم تا مرا دید آمد بازوی ام را گرفت و خواست مراببرد بیرون از اتاق . نرفتم . نشستم کنار آدا ، گریه ام گرفت . مادرم ناله می زد و می گفت « آدا ! ... آخه تو
اومدی خونه ی دخترت مهمونی ... » . پدر پیشانی اش روی سینه ی دیوار بود و گریه می کرد . کم کم همسایه ها آمدند – زن و مرد – حتی خسرو خان که با پدرم سایه ی هم را با تیرمی زدند .
کژال در حالی که بازوی دادا را گرفته بود آمدند تو . کژال هق زد و دوید توی حمام . دادا وسط حال تنها ماند . دستش را از هم باز کرده بود ، چادر از سرش افتاد ، می پرسید « اینجا چه خبره ؟! » . زنها مادرم را به زور از اتاق بیرون بردند . روسری اش افتاد . یکی از زنها چادرش را روی سر مادرم کشید . وقتی پدرم به دادا گفت ، دادا گریه نکرد ،گفت « مشدی ... الان کجاس » .
دادا یک قدمی آدا روی زانو اش زمین خورد، دستش را کور مال کور مال جلو آورد تا به صورت خالی از دندان آدا رسید . دستش را روی صورت آدا کشید . اشک توی چشمهایش لرزید ، درشت و بی صدا پائین ریخت گفت « آی مشدی ... آی !» و پهلو اش را تکیه دا به دیوار کناری .
پدرم گفت «یه قرآن برام بیارین » .
پدرم قرآن را داد به من وگفت « سوره ی یاسین رو برام پیدا کن » .
8( ساعت مچی دسته نقره ای )
مادرم گفت « ساعت چنده ؟»
ادا ، که به پشتی تکیه داده بود و یله نشسته بود ، از پشتی جدا شدو نگاهی به ساعت مچی دسته نقره ای اش انداخت و گفت « وقت نمازه » . من که تسبیح سیاه رنگ آدا توی دستم بود ، دراز کشیده بودم و نگاهم خیره به سقف بودو گوشم پر بود از صدای کوبه های «که لکیت »* دادا و زمزمه های ( آواز ) گاه گاهش که از اتاق بغلی بلند بود .
آدا گفت « چیه ؟ ... پکری ! » و لبخند زد .
« پاشو !... پاشو تا من نمازمو می خونم یه سر برو حجره ... روی میز کار ، کنار قوطی رنگها یه نقش فرش نیمه کاره هست ... نقششم شکارگاهِ ... برش دار بیار خونه ... » .آدا چفت ساعتش را باز کرد . ساعت از مچش جدا شد . مچ دستش را خاراند ، جای بندهای دسته ی ساعت روی مچ آدا نقش بسته بود . ساعتش را گذاشت توی طاقچه ، جلوی تابلو فرشِ« وَاِن یَکاد ... » و پیچ قرمز رنگ رادیو را پیچاند . صدای اذان پخش شد توی اتاق .
من بلند شدم تا از اتاق بروم بیرون . وسط اتاق تسبیح آدا توی دستم پاره شدو مهره های درشت و سیاهش پخش شدند روی فرش...
پایان – اسفند هشتاد و پنج
* که لکیت : (خوانده می شود کَلکیت )- یا دَفهِ – ابزاریست ،شبیه به شانه ای دسته دار ( از جنس فلز) که با آن تار و پود قالی را می کوبند .

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه