بوده يا نه؟
فريبا حاجدايي
ميدانستم ثبتِ اسناد آخرين مرحله است. بعد ميتوانم گواهي گروگذاشتن خانه را ببرم و نشان بدهم و او بيايد. حاجآقا آدرس سر شهرآرا را به من داده بود، اما آنجا نبود.
ـ چيزي به آخرِ وقت نمانده.
گفتند دير شده، فردا برو به ثبت اسناد کن. پريده بودم توي ماشين. دست روي بوق گذاشته بودم و ميراندم. توي خيابان شقايق بود. اينطور گفته بودند، ولي پيدايش نميکردم.
ـ ببخشيد پسرم ثبت اسناد کجاست؟
ـ همينجا نميبينيد؟
با دست روبهرو را نشان داد. داشتم پارک ميکردم که صدايش آمد.
ـ آخروقته خانم! نميرسيد.
ميدوم و بقيه حرفهايش را نميشنوم. در را هول ميدهم، اما بسته است. کسي ميگويد: «از درکوچه برو بازه.» دم در که ميرسم نفسام بالا نميآيد از بس تند دويدهام. نگهبان ميگويد: «فردا، وقت تمام شده» بغضام ميترکد که بازداشتي دارم، شما را به خدا بگذاريد بروم تو.
ـ بدو خانم! اتاق اول معاون نشسته، بهش بگو، مرد خوبيه.
معاون مي گويد که به بايگاني بروم. بايگاني زيرزمين است. توي پلهها کارمند بايگاني ميگويد: «تعطيله، برو فردا.»
ـ ترا خدا، جون بچهات، بازداشتي دارم.
ـ گفتم که، آخر وقته.
و به بالاي پلهها نرسيده برميگردد و ميپرسد: «دزده؟»
ـ نه خبرنگاره.
ـ راه دوری است، ميرسي؟
سر تکان مي دهم که بله.
ـ نميرسي، ولي خوب بيا برويم.
دارد توي آن راهروهاي دراز راه ميرود. قفسهها را نگاه ميکند.
ـ گفتي صاحب سند کيه؟
ـ خودم. خودمم.
پرونده را به دستام ميدهد و ميگويد تا معاون نرفته بدو. معاون دارد با آقايي حرف ميزند. ميگويم براي امضا. بينگاهي به من امضا را ميزند و با اشاره دفتر را نشانم ميدهد. مسئول دفتر ميگويد که به خاطر من صبر کرده است.
ـ بگير. برو! انشااله برسي.
اگر بخواهم دور بزنم طول ميکشد. دارم مسير را برعکس ميروم. نميدانم چهطور به ماشينها نميخورم. به چهارراه که ميرسم افسر رو به من ميآيد. دارد سوت ميکشد. نميشنوم. نميخواهم بشنوم. دست روي بوق و گريهکنان دارم ميروم. ميرسم. جاي پارک نيست. چند کوچه پايينتر پارک ميکنم. ورودي زنانه بسته. چادر را بهزحمت روي سرم نگهداشتهام. سربازي که دم ورودي مردانه ايستاده ميگويد که نميشود، تعطيل شده.
ـ شما به حاجي زنگ بزنيد. قول داده بمونه.
مي شنوم که ميگويد:«بله، چشم حاجآقا.» تلفن را که قطع ميکند سرباز جواني را همراهم ميکند. صداي پايم در راهرو ميپيچد. سرباز جلوتر از من راه ميرود و چه بيصدا! در آسانسور را باز ميکند.
ـ سوار شو خواهر.
از صدايش موهاي تنم سيخ ميشود.
ـ با تواَم خواهر! سوار شو.
آسانسور سه دکمه دارد براي سه طبقه. آنها را فشار نميدهد. دستش روي دکمه قرمزي در گوشه ديگر ميرود. صداي کشيده شدن حلقههاي زنجير روي هم گوشم را پرميکند. سرم را پايين انداختهام و به پوتينهايش زل زدهام. و ما داريم بالا ميرويم. نگاهم از پوتينها بالا تر ميرود. پايي نميبينم. کسي را هم. آنجا نيست. پوتينها هستند و خودش نه. آسانسور همين طور دارد بالا ميرود. دستم به طرف دکمهها ميرود. دکمهاي درکار نيست. نقاشي باشد انگار. صداي جيغ ميآيد. جيغ من است يعني؟ بالاخره ميايستد. در باز ميشود. پا را بيرون ميگذارم. زير پايم خالي است. در قعر تاريکي شناور ميشوم.

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه