آن چیز پاک و زیبا
سمیرا مهدی یار
مرد قدمی جلو امد و قوزش را صاف کرد :
- سمنان ، سمنان ،سمنان
پیر شده بود مرد و صدایش زیر و نامفهوم بود. جوانی به جای نوه اش سر بالا داد و رگ گردن برجسته کرد :
- رشت ، رشت ، رشت الان
رشت هم که حراج خورد؛ مردهای دیگر ، جوان و پیر قدمی جلو امدند و چوب حراج را بر تن شهری زدند. هیاهو مدام بالا می گرفت و فقط با نزدیک شدن ساک به دستی کم می شد که گوش ها و چشم هایشان را تیز می کرد. زن نگاه چشمان ریز سیاهش را از مردها گرفت. بی هدف ردیف صندلی های به هم چسبیده خاکستری با مردان و زنان خسته و کیف های ریز و درشت جلویشان را شمرد. پوسته ابمیوه اش را مچاله کرد و در سطل انداخت و ارام از جلوی مغازه های همه چیز فروشی رد شد. زرق و برق مغازه ها با تبلیغهای مختلف برایش جلوه ای نداشت. با سری پایین راه همیشگی اش را تا توی دستشویی رفت و لخ لخ دمپایی اش را بیشتر در اورد. هیاهوی زنها یی که ارایش می کردند ، وضو می گرفتند و یا برسر بچه هایشان داد می کشیدند و بچه را به زور سر پا می گرفتند ؛در مقایسه بیرون برایش ارامشی بود. طول دستشویی را رفت و برگشت. زن جوان بچه به بغلی امد طرفش :
- خانوم جایی هست من کهنه این بچه رو عوض کنم ؟
زن نگاهش را از همتای بچه به بغلش گرفت :
- توالته ها ، تخت که ندارم بچتو بخوابونی !
زن جوان اخم هایش را تو هم کرد واو بیشتر از زن ، از جوانیش و از بچه اش که چاق و با مزه به نظر می رسید بدش امد:
- پوشکشو هم نندازی تو توالت ، راشو می گیره
زن جوان ویشی گفت و پشت را ه کرد و دور شد. زن هم به سمت اتاقش رفت و روی مبل خاکستری اش که توی درگاهی جا گرفته بود ، نشست. اتاقش راهروی باریکی بود با دری همیشه باز. سمت راست مبل ، چند قابلمه و ماهیتابه ی کوچک و مقداری پیاز و سیب زمینی را با نظم روی زمین چیده بود. هوس کرد که در همیشه باز اتاق را کمی ببندد و پشت در نگاهی به وسایل با ارزش ترش بیندازد. پول هایش که توی سوراخی در دیوار نگه می داشت را بشمرد. البوم کهنه اش را ورقی بزند و نگاهی به عکس های زندگی مشترکش بیندازد که حالا خیلی دور می نمود. اما صدای قیژ کفش اشنایی دم در و حرکت چرخ هایی که با صدای کفش توام بود ، به خود اوردش :
- ابجی .... ابجی
بلند شد و سفره را از کنار اتاق قاپ زد:
- نگاه نکن تو توالت ذلیل مرده . شاید یکی بی حجاب باشه
ممد نان را دراز کرد طرفش و خودش را عقب کشید و زیر لب سلام کرد. زن اخم اورد به صورتش و جواب نداد :
- فقط هیزی یاد گرفتی از ننه بابای عوضیت؟
ممد قدم دیگری عقب رفت و سرش را پایین انداخت. زن ابمیوه ای را از جیب مانتوی سیاه و گشادش دراورد و داد دستش:
- پول نونو اخر ماه بهت می دم . حالا زودی برو
ممد لبخند محوی زدو نگفت که چند ماهست که او همین را می گوید و دوید تا چهار چرخه اش با ان چرخ های کج صدای بیشتری بدهد. زن زیر لب غرغری در مورد خشکی و به درد نخوری نان کرد و لخ لخ کنان به سمت اتاقش رفت. نان را خوب توی سفره پیچید و گوشه اتاق گذاشت . بعد به ارامی از جیب مانتواش اینه شکسته ای در اورد و توی مشتش پنهان کرد. دستی به چین های بیشمار زیر چشمش کشید و موهای سفید را از پیشانی بالا زد و گره روسری مشکی اش را محکم کرد. بعد هم روی مبل خاکستری کهنه اش یله شد و چشمانش را بست تا ظهر شود و ممد برای نهار بیاید. چشمانش را که باز کرد ممد با صورت سوخته از افتاب و چشمان گرد شده بالای سرش ایستاده بود.
- چته بچه ترسوندیم
ممد کنار رفت. زن می دانست که ممد جسد پدر و مادر معتادش را همینطوری پیدا کرده و چقدر از دیدن چشمان بسته و بدن بی حرکتش می ترسد. به همین خاطر بود که شبها فقط وقتی صدای نفس های ملایم او را می شنید می خوابید و صبحها قبل از او بر می خاست.
-انگور خریدی ؟
ممد دستش را بالا اورد.
- ایناها که همش پلاسیده است نگفتم چشمت به دست میوه فروش باشه ؟حالا خوب شستیش؟
ممد سری تکان داد و جوابی نداد تا دل زن ، مثل روز اولی که او را توی بیغوله ی کنار ترمینال پیدا کرده بود ، فشرده شود.
- خوب بیا بخور
سفره را باز کرد و انگورهای اب چکان را گوشه اش گذاشت . هنوز لقمه اول را بر نداشته بود که یکی صدایش کرد :
- بابا مسئول اینجا کیه ؟ همه جارو اب برداشت
نان را توی سفره انداخت و بیرون رفت.
- چه خبره تونه؟ سر ظهری می خوام یک چیزی کوفت کنم.
نگاهش روی زمین افتاد و اب جمع شده کف زمین را که از یکی از دستشویی ها بیرون می امد ، دید. - خوب بی خیرو برکتا یکیتون ابو ببندین .برکت خدا حروم شد.
ممد دم در اتاق ایستاده بود و پوتین های او را در دست داشت. پوتین ها و دستکش سیاه ظرفشویی اش را پوشید . تو رفت ودر را پشت سرش قفل کرد. شیر اب را بست و بر پدر و مادر کسی که شیر را نبسته بود لعنت فرستاد. بعد دستش را توی چاه کرد و دنبال چیزی گشت که راهش را گرفته بود. چیزی زیر دستش می امد که لزج بود:
- خدا خفتون کنه که مثل ادم نمی تونین.....
لااله ا... ی گفت. چیز لزج حجم داشت و مدام از زیر دستش در می رفت.
- ممد بیا ابجی ببین تو می تونی بیاریش بیرون معلوم نیس چه کوفتیه
ممد دوید سمتش و دستان کوچکش را توی دستکش بزرگ کرد.
-ابجی می یاد تو دستم. بکشمش بیرون؟
- ها ذلیل مرده . پس چی ؟
- بیا. این چیه ابجی ؟
چیز ابچکان توی دستان کوچک ممد خوب جا گرفته بود. زن مدتی دهانش را باز نگه داشت تا عاقبت توانست چیزی بگوید :
- بذارش کنار دیوارو زودی برو بیرون
ممد چیز متعفن و الوده به کثافت را گذاشت کنار دیوار و بیرون رفت.
-ممد یه تیکه کهنه بیار . نه نه یکی از روسری کهنه هامو بیار
زن چیز متعفن را توی روسری کهنه اش پیچید و با خود بیرون برد و در دستشویی را قفل کرد. ممد متعجب نگاهش می کرد و حرف نمی زد:
- زود بساط نهارو جمع کن و با خودت ببر بیرون
زن انقدر به گوشه نامعلومی از پیراهن ممد نگاه کرد تا او بیرون رفت . بعد روسری کهنه را باز کرد و چیز کثیف را با گوشه روسری پاک کرد. ذرات کثافت که از رویش پاک شدند، فهمید که درست دیده است. جنین را با نوک انگشت کمی جا به جا کرد. به اندام های کوچک شکل گرفته اش دست کشید. جنین درست اندازه کف دستانش بود. بعد از مدتی روسری کهنه ش را دورش پیچید و او را گوشه اتاق گذاشت. روی مبلش نشست و به هیاهوی زن ها خیره ماند. به تک تک زنهای خسته و درهم یا شاد و پرانرژی نگاه کرد. به چهره هایشان طوری دقیق شد ، انگار که بخواهد اشنایی را بیابد. دلش خواست که بر سرشان هوار بکشد و صورتهایشان را چنگ بزند. زیر دلش درد می کرد . چیزی در درونش جیغ می زد و بالا می امد و گلویش را با ناخن می خراشید. چیزی که وادارش می کرد به دکتررفتن ها و درمان های بی اثرش فکر کند. بلند شد و بالای سر جنین ایستاد. مادرش خیلی وقت پیش گفته بود که رحم زن شبیه یک گل است. فکر کرد لابد حالا رحم او شبیه به گل پلاسیده ای است. از خودش می پرسید اگر رحمش را بیرون بیاورد و این جنین را تویش جا بدهد، بچه جان می گیرد و بزرگ می شود؟
- خنگ و خرفت شدی پیرزن
به خودش گفت و از بالای سر جنین کنار رفت. اتاق بوی تعفن گرفته بود. فکر کرد باید قبل از شروع مدرسه ها موهای ممد را ماشین کند.

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه