زمانی برای مستی گوسفندان
صبح در حالی که مشغول غلت زدن های صبحگاهی در رختخواب بودم، صدایی به گوشم رسید که تا آن روز به هیچ وجه در آن مکان نشنیده و از آهنگ و طنینش مستفیض نگردیده بودم.
صدا متعلق به جا نوری بود گوسفند نام که ظاهرا" در حیاط به درختی بسته شده و آواز لاینقطع سر داده و تا هفت خانه این سو و هفت حیاط آن سو را از آوای بی نظیر خود بی نصیب نگذاشته بود. در حالیکه از تعجب شاخ در آورده بودم از خانه که زیرزمینی با یک اتاق خواب و یک پذیرایی بود بیرون آمدم اما صدا قطع شده بود و من هیچ ملتفت نشدم که آن حیوان زبان نابسته در کجای این حیاط نشسته و آواز گوسفند در چمن سر داده است. در این زمان به یاد عینکم افتادم که شاید با به چشم گذاشتن آن می توانستم این موجود کذایی را که خواب شیرین صبحگاهی ما را با کنسرت خویش آشفته و تبدیل به زهر مار نموده مشاهده کنم.از پله ها پایین آمدم ، از راهرو کوچکی که حمام در سمت راست آن بود وارد هال شده و از آنجا مستقیم خود را به اتاق خواب رساندم تا بلکه عینک خود را پیدا کنم.در حالیکه جستجو کنان فکر میکردم گم شدن عینک به گندیدن نمک می ماند و خود مصیبتی است، مصیبتی عظیم تر حادث گردید : علویه خانم مادر بچه ها که تازه از خواب بیدار شده بود بنای غر و لند گذاشت که :" آخر مرد حساب ! اینجا هم جا بود که تو برایمان پیدا کردی ؟! که آخر عمری بیاییم و همخانه و همسایه گاو و گوسفند شویم!؟"
گفتم:" خانم جان ! کمی آرام تر صحبت کن چرا که همانگونه که خودت به خوبی می دانی همسایه آدم فضولی است و آشپزخانه اش هم درست بالای همین اتاق خواب ما قرار دارد و هر آینه طبع فضولی اش گل کند می تواند به راحتی از صحبت های ما محظوظ و مستفیض گردد!"
در این حین بود که قاسم، پسرمان که از فرط کمبود جا شب ها در پذیرایی می خوابید و آخرین تتمه عذب ذریه ما محسوب می شد در چهارچوب در ظاهر گردید و در حالی که مو هایش مانند فنر هایی که همه به مکانی متصل و لیکن از هم در رفته اند با صدای خواب آلوده لب به سخن گشود که این گوسفند کله صبحی از جان ما چه می خواهد ؟!
در همان دم علویه که از هر فرصتی برای نیش و کنایه زدن بهره تام برده از هیچ متلک انداختنی مضایقه نمی کرد خطاب به قاسم گفت که گوسفند قصد خیر داشته و خواسته جنابعالی را که انسانی بی کار،بی عار و ولنگار هستید و با بیست و اندی سال سن نه فنی فراگرفته و نه هنری آموخته اید را از خواب بیدار کند تا پی کاری بروید و تا لنگ ظهر قد طویل خود را در کف خانه پهن ننمایید."
ولی قاسم که زبان تند و تیزش از زبان مادر کم نیاورده و به عقیده اینجانب اصلا به زبان ایشان رفته بود و در حاضر جوابی و بدیهه گویی دست همه را از پشت بسته و شهره عام و خاص بود چنین جواب داد که :" خیر هرگز چنین نبوده و نیست و بانگ صبحگاهی جهت بیدار کردن جمیع الناس تنها بانگ خروس بوده و شاید هم صدای موذن انکر الاصوات سر کوچه خودمان و این مساله ابدا دخلی به گوسفند بیچاره ندارد"
مادر و پسر در باب اصوات حیوانات اظهار فضل ها می کردند و جدل ها می نمودند و من که ترجیح می دادم به هر نحو ممکن صدای این مادر و پسر را نشنوم به صدای گوسفند بیچاره گوش فرا میدادم و هرچه در آن دقیق تر می شدم حزن و اندوه و سوگ بیشتری در آن احساس می کردم و اورا چون کسی که تا ساعتی دیگر به پای چوبه دار جان خواهد داد می دیدم تا به آنجا که به این نتیجه رسیدم که صدای این جانور نگون بخت "نع نع" یا همان "نه نه" است و او از سرنوشت شومی که انتظارش را می کشد آگاه بوده مشغول عجز و لابه است.
لذا در صدد بر آمدم تا این مکاشفات خودرا در اختیار سایرین هم قرار دهم تا بلکه حقیقت امر بر آنان نیز روشن و مکشوف گردد. لهذا بنای سخن گفتن کرده آنچه در ذهن خود داشتم تمام و کمال در اختیار حضار قرار داده از ذکر هیچ نکته ای فرو گذار نکردم. اظهارات اینجانب از سوی علویه خانم به عنوان نشانه هایی از جنون یا زوال عقل تلقی گردید ولیکن قاسم که سرش برای اینگونه مباحث درد می کرد و همشه مترصد فرصتی بود تا سخنان اراجیف و صد من یک غازش را برای یک گوش مفت بخواند چنین بیان فرمود که :" پدر جان گرچه شما حق پدری گردن من دارید ولیکن گفتن حق از این حق اولی تر است و واقعیت امر چنان است که این گوسفند نه تنها عجز و لابه و "نه نه" نمی گوید بلکه ذکر لب و ورد زبانش "به به " است چرا که نیک میداند سرانجامی جز قربانی شدن و ذبح گردیدن پیش پای حاجی تازه مشرف ندارد و این خود مایه مباهات است و از سوی دیگر غذای مومنین و مسلمین و عبادالله شدن خود افتخاری عظیم است که هر گوسفندی لیاقت آن را ندارد!"
علویه خانم،که تا پیش از این سخن گفتن در این باب را از نشانه های سفاهت و بی عقلی می دانست شروع به اظهار عقیده کرد :" این نگون بخت نه تنها "به به" نمی گوید بلکه از اوضاع زمانه ناله و شکایت دارد ولی ذکر او "نه نه" هم نیست بلکه می گوید "کمک کمک" و به این ترتیب از خلق الله تقاضای یاری و امداد می نماید."
من که از این سخن ها حقیقتا متعجب شده بودم گفتم که "آخر این چه حرفی است و لا اقل "به به" و "نه نه" کمی به صدای گوسفند مشابهت می دهد ولی کمک کمک از لحاظ آوایی هم هیچ نوع شباهتی به صدای این ذلیل مرده ندارد!"
علویه خانم ناگهان مانند کسی که مار یک جایش را گزیده باشد فریاد زد که:"آخر تو چه می فهمی !؟ گوسفند به زبان آدم صحبت نمی کند چه رسد به فارسی ! که بخواهد بگوید به به یا نه نه! او به زبان خودش کمک می خواهد !
گرچه صدای بع بع،نه نه،به به یا کمک کمک گوسفند قطع شده بود اما هنوز در فکر بودم که علویه چگونه توانسته بود زبان گوسفند را به فارسی بلیغ و فصیح ترجمه نماید !؟
صبح فردا،محمد،پسر صاحبخانه فریاد زنان و علی آقا علی آقا گویان در خانه را می کوبید و کم مانده بود که در را با شیشه پایین بیاورد! در را که باز کردم یک سینی دستش دیدم که قسمتی از گوشت آن خدا بیامرز را در آن قرار داده بودند. با پوزخندی به سینی اشاره کرد و گفت:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!
سامان فیروزی

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه