جمعه ها
روشنک مرادی
جمعه ها کارش اینه که ساعت 4:11 بعد از ظهر بشه, شنل سرمه ایش رو روی لباس خوابش تنش کنه, کلاه کج مشکی اش رو بذاره روی موها ی نه چندان بلند قهوه ایش , لباس هاش رو از این جهت این طوری انتخاب می کنه که توشون راحته; دمپایی های سفید پلاستیکش رو پاش کنه, بره بالا پشت بوم ,بشینه روی یه صندلی فکستنی و به خورشید که داره غروب می کنه, نگاه کنه و اصلا هم فکر نکنه یعنی یه جوری رفتارمی کنه که جمعه ها برای این وجود داره که فکر نکنه برای این که تنها باشه با این که خودشم درست نمی دونه تنهایی یعنی چی ,چون وقتی ناغافل فکر می کنه که تنهاست می فهمه که" تنها" کلمه ی بامزه ایه از این جهت که اگه تنها رو خردش کنیم; می شه" تن+ ها "که" یعنی جمع تن" و سر در نمی یاره که این کلمه چه جوری برای وقتایه که می گن:" هی ,فلانی آدم تنهاییه" وقتی سر در نمی یاره باز به خورشید نگاه می کنه. اینجا همه چیز آرومه. یک کلاغ از بالای سرش رد می شه; صدای بال زدن کلاغ می ره توی گوش هاش
خورشید خیلی پایین رفته یک سومش رفته زیر چند تا ساختمون بهم چسبیده و یک هواپیما هم از روی دو سوم باقیمونده داره رد می شه; از این طرف هم ماه داره معلوم می شه بهش می گن :"ماه نقره ای" ولی به نظر من مثل کفن سفیده الان همه ی خورشید رفت زیر ساختمون ها. ماه الان سفید تره; آسمون مثل یه آرش رشته ی درست و حسابی توی زمستون خوش رنگه با این حساب نمی شه گفت موضوع مهمی در میونه, به جز این که یه نفراین وقایع رو توی یه روز جمعه از بالا پشت بوم خونشون داره می بینه
کم کم به دختره حالت تهوع دست می ده ولی بالا نمی یاره, دل پیچه ی ضعیفی هم داره,دوباره از برنامه ی روز های جمعه سرپیچی می کنه, پیش خودش فکر می کنه ,"چه "خوب

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه