طرح فرياد
راحیل مینو سرشت
هوا گرفته و تاريك است ،ابرهاي سياه،نرم نرمك به زمين مي چكند وبوي نم و خفگي عجيبي هوا را گرفته .مردي با باراني سياه خلاف جهت باد روي پياده رو تند تند قدم برميدارد.ابروانش درهم كشيده اند،دور دهانش خطهاي گودي افتاده،انگار كه تمام عمرش را فرياد كشيده باشد،موهايش نم دارد وپريشان روي پيشانيش ريخته وگوييي شرجي راه گلويش را بسته باشد؛مرتب نفسهاي هق هق مانندي از گلويش برميخيزد.كمي آن طرف تر،درست موازي با مرد،روي پياده رو آن طرف خيابان،زني با باراني سفيد وچشماني كه نم شرجي وسياهي آسمان خواب آلوده شان كرده ،امّا به زور تا آخرين حدّ ممكن باز نگه داشته شده اند و خطهاي گودي دور لبانش انگار كه تمام عمرش فرياد كشيده باشد،تند تند قدم برميدارد.
شايد كمي آن طرف تر پشت سر آنها يا جلوتر از آنها در اين فضاي گم ومبهم كسي تند تند قدم بر ميدارد. ولي آنها همديگر را نمي بينند،هيچ كدام حتي زن ومرد.
همين طور كه در خيابان پيش ميروند خيابان شيبدارتر ميشود وقدم برداشتن سخت تر،امّا مه دارد از زمين بلند ميشود وباران تندتر،شايد كمي آن طرف تر را بتوانند ببينند.باد مثل يك تكه يخ تيز بر صورتشان ميكوبد،قطره هاي درشت وپر شتاب باران بر صورت آنها ضربه می زنند و ناله شان را بلند مي كنند امّا اين ناله در هو هوي باد گم ميشود و انگار كه نبوده.
كبوتر خاکستری رنگی راه گم كرده با پرهاي خيس ،خلاف جهت باد حركت ميكند وباد مرتب او را به در و ديوار ميكوبد.منقارش باز است امّا فريادي يا ناله اي به گوش نميرسد.
مرد خم شده ودستانش راكه از فرط سرما به زور تكان ميخورند به ديوار چسبانده و سعي ميكند راه برود.موهايش خيس ويخ بر صورتش چسبيده وچشمانش ديگر تقريبا بسته شده اند.كمي آنطرف تر زن،انگشتانش را برزمين چسبانده و سعي ميكند خودش را پيش ببرد؛سرش را به پهلو چرخانده ولي مرد را نمي بيند،هيچ نمي بيند چون چشمانش را تقريبا بسته.هيچ صدايي نيست جز باد و باران وگهگاهي صداي ضربه اي انگار كه چيزي به جايي كوفته شده باشد.
ناگهان صدای همهمه ای به گوش می رسد و صدای قدمهایی آهسته و بی تفاوت،از بالای سرازیری خیابان،دسته ای زن و مرد با بارانیهایی به رنگ باران،بی رنگ،در حالیکه کلاه بارانی شان را تا آنجا که میشد جلو کشیده اند ،در جهت باد پیش می روند،آرام و بی تفاوت در کنار هم قدم بر می دارند.نگاه سرد و تیزشان به روبروست وبر لبهایشان لبخندی خشکیده.از سرازیری که رو به پایین می آیند باز نگاهشان به روبروست.
باد و باران نمیگذارد صدای ناله ای به گوش برسد،شاید هم می رسد و با هو هوی باد اشتباه می شود.وقتی آنها دور می شوند،خیابان خلوت می شود و جنبشی بجز جنبش باد و باران نیست و بالای سراشیبی تنها کبوتریست که روی زمین افتاده و قرمزی خون روی بالهایش مرده است.

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه