تبليغاتX
زاگرس استوری
داستان کوتاه / خسرو عباسی خودلان

قرنطینه

خسرو عباسی خودلان

 

 

راننده پيكان استيشن، پيرمرد خپلي بود با موهايی جوگندمي و ته ريشی که به سفيدي مي زد. پيراهن نخودي رنگی تنش بود .

« رودباری نیستی . غریبی !؟»

سمیر تک درخت های زیتون را نگاه می کرد که بیرون از محوطه باغ ها، مثل مسافر های توی راه مانده، کنار جاده ایستاده بودند .

« تازه منتقل شدم ستاد رودبار»

پیر مرد زل زد به دست سمیر

« ستاد چی؟»

« ستاد آزادی اسرا ، ما پیک شادی سپاهیم، اسیر ها که برمی گردن، خبرش رو برای خونواده ها می بریم »

لبخندی ماسیده روی لب های پیرمرد شکل گرفت.

« دستت چی شده؟»

سمیر گفت « تو انفجار مین اینجوری شده، سلیم کشکر می شناسی تو ماستاخل »

پیر مرد به دنده فشار آورد و دوباره لب هایش شکل لبخندی زورکی به خود گرفت .

« کشکر! . . .  شاید قیافه ای بشناسم  »

سمیر گفت « خندیدی حاج آقا ؟ »

پیر مرد گفت « آخه کشکر تو زبون ما یعنی کلاغ »

با خودش تکرار کرد « کشکر  . . . کشکر »

دنده به سختی جا رفت و ماشین غريد و به زور توی سربالایی پیش رفت.

« قیافه اش چیه ؟»

سمیر گفت «  قد کوتاه، ریشو ، چه جوری بگم. . . »

چشم های پیر مرد دوباره خمار شد و لب هایش کش آمد.

« خوب، منم قدم کوتاهه ، ریش هم دارم ، فقط ماساخوری نیستم »

روی حرف ر تاکید کرده بود

« رودباری ها . . همه . . پیر که می شن ، قیافه هاشون مثل هم می شه، چیزی بگو که فقط مخصوص اون آدم باشه »

دانه های رسیده  زیتون لا به لای سبزی رنگ باخته شاخ و برگ درخت ها به سیاهی می زد.

« اون پیر نیست ، هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی آد . زیاد باهاش دمخور نبودم »

پیر مرد به سمیر نگاه نکرد ولی زیر لب پرسید

« این سليم هم اسیر بوده ؟»

باغ های زیتون را دیوار هایی از تخته بند و تیرک های چوبی از هم جدا کرده بود . سمیر شیشه را داد پایین و آرنجش را گذاشت توی چهار چوب پنجره در ماشین

« نه، اون خودش پیک ستاده، از دیروز غیبش زده، نه خبری داده، نه ماشین رو آورده »

پیر مرد زل زده بود به روبرو . ماشین به سختی خودش را از شیب خیابان می کشید بالا.

« برای سه تا خانواده، خبر برده بود . یکی که همون موقع برادرش اومد . یکی دیگه هم امروز خونواده اش اومدن . ولی از سومی خبری نیاورد . خودش نیومد ، خونواده طرف هم نیومدن »

پیر مرد ساکت به حرف هایش گوش می داد و با چشم های بی حالت خمار زل زده بود به او. انگار داشت چیز سفت و سختی را توی شکمش هضم می کرد . سمیر ساکت شد و گوش داد به صدای موتور ماشین که مثل صدای ناله بود . به دوراهی که رسیدند پیر مرد فرمان را پیچاند به سمت راست. یک طرف جاده باغ های زیتون بود و طرف دیگر تپه هایی کوچک که به کوهپایه ها می رسید و کوه های کوچکی را  شکل می داد.  

پیر مرد گفت « چیزی نپرسیدم گفتم شاید دوست نداشته باشی در موردش حرف بزنی »

فرمان را به سمت پایین پیچاند و ماشین را جلوی کوچه ای پارک کرد.

« در ضمن رسیدیم . ماشین از اینجا بالاتر نمی تونه بره. باید بقیه راه رو پیاده بری. »

اشاره کرد به كوچه ای که ماشین را جلویش پارک کرده بود .

« از این کوچه می تونی میون بر بزنی و خودت رو بروسونی به اون کوچه بن بستی که می گفتی »

سمیر پیاده شد. دست کرد توی جیبش.  پیر مرد گفت

« الان نه، بعد حساب می کنیم. منتظرت می مونم تا برگردی »

سمیر در را بست

« شما کرایه اون سر رو بگیر شاید من رفتم و بر نگشتم »

پیر مرد سرش را تکان داد

« بر می گردی. بر می گردی. ماشینم قفل و بست درست و حسابی نداره وگرنه باهات می اومدم »

 شیشه سمت سمیر را داد بالا .

کوچه باریک بود و دراز . با پله هایی نامنظم و سیمانی. جوی آب وسط کوچه سیاه بود و خالی از آب . فقط جا به جا آبی که از لوله های فاضلاب خانه ها می ریخت داخل آن، به جریان می افتاد . آبی گرم که بخارش توی سیاهی غیب می شد. وقتی رسید انتهای کوچه مفصل زانوهایش از ارتفاع کم و زیاد و نامنظم پله ها درد گرفته بود. انتهای کوچه خیابانی پهن تر بود . آشغال ها و شاخه های شکسته، جوی آب را از جایی که راه می گرفت به سمت سرازیری کوچه ، بسته بودند. آب بالا آمده و تو شیب خیابان راه افتاده بود .  از کوچه ای باریکتر که جوی اش سرپوشیده بود بالا رفت . رسید جلوی کوچه بن بست که خلوت بود و پت و پهن . روی تابلویش نوشته شده بود 6 متری شهید منصور دیلمان. خانه ته کوچه بن بست بود . در خانه کوچک بود و سدری رنگ . سمیر با دو انگشت باقیمانده از پنجه دستش زد روی در.  صدای بچه ای از توی حیاط آمد . در باز شد و پسری هفت هشت ساله سرش را ازلای لنگه های در بیرون آورد. گوش هایی بزرگ داشت و موهای کله اش با ماشین تراشیده شده بود. پیراهن چهار خانه ای تنش بود با شلوار گرمکن قهوه ای

« سلام »

سمیر گفت « منزل آقای کشکر »

« شما ؟»

سمیر گفت « من سمیر باربدم از دوستای بابات »

چشم های هوشیار، دهان و بینی کوچک و گوش هایی بزرگ، قیافه پسرک بامزه بود.

« چکارش داری؟»

« اگر بابات هست بگو حتماً بیاد ببینمش . اگر نه مادرت رو بگو بیاد »

حیاط موزائیک پوش بود و می رسید به در کوچک یک زیر زمین. دوتا پنجره رو به حیاط توی دل نمای سیمانی خانه قرار گرفته بود .

لای در هم آمد و پسرک غیبش زد.

سمت راست کوچه دیوار باغ خانه ای قرارداشت که سرتاسر کوچه ادامه داشت.

در باز شد و کله کچل پسرک دوباره پیدا شد .

« بابام نیست»

دستش را از لای در آورد بیرون .

« این رو داده برای شما، گفت ماشین تو بیمارستانه »

سمیر به دسته کلید نگاه کرد که توی دست پسر تاب می خورد.

« گفتید آقا سمیر چی ؟»

سمیر گفت : « باربد، او داره »

نیش پسر باز شد .  احتمالاً از واژه ناآشنای باربد .

سمیر گفت « آقا چوپون دروغ گو اسم خودت چیه؟ »

پسر اخم کرد اما حالتی توی صورتش شکل گرفت که جدیت عصبانیتش را از بین برد

« منصور دیلمان»

سمیر گفت «منصور دیلمان؟»

پسر با سر تایید کرد. سمیر سوئیچ را گرفت . پسر زل زده بود به دست سمیر.

دست کشید روی سر پسر

 « مگه اینجا خونه سلیم کشکر نیست ؟»

پسر سرش را برد توی یقه اش

«اسم کوچه تون رو به من می گی به جای اسم خودت »

چشم های پسر گرد شده بود و با ترس به مچ دست سمیر نگاه می کرد.

« دروغ نگفتم اسم من هم منصور »

سمیر گفت « منصور دیلمان یا منصور کشکر »

دانه های تیز و کوتاه موی کله پسر، پوست دست سمیر را غلغلک می داد.

پسر سرش را از زیر دست سمیر بیرون کشید .

« من اسمم منصور کشکره ، منصور دیلمان اسم دوست بابام بوده،  شهید شده »

رفت تو و در را به هم زد .

طرف دیگر کوچه، چهار خانه کوچک کنار هم انگار به زور جا شده بودند.

 صدای کشیده شدن دمپایی هایی روی موزائیک های حیاط آمد . پشت در حیاط که رسید . ایستاد . بعد از مکثی طولانی در باز شد.

سمیر گفت « سلام آقا سلیم»

سلیم سرش را بلند کرد و زیر لب جواب داد. چشم های ریز براقی داشت با صورتی لاغر و ریشی سیاه و فرفری

« بفرمائید »

« من سمیرم»

سلیم سرش را تکان داد.

« از پایگاه اومدم، همکار جدید شما هستم »

پوست گوشه چشم های سلیم چین خورد.

« خوب می شناسمت. حرفت رو بزن »

« حاج آقا نگران شده بودن، بنده رو فرستادن خدمت شما »

سلیم خیره شد به زمین. توی حرکاتش آرامش آزار دهنده ای بود. سرش را بالا آورد، زل زد به سمیر

« اون مادر مرده چی شد »

سمیر گفت « از خانواده اش که خبری نشد. هنوز تو قرنطینه اس »

« هیچ کس سراغی ازش نگرفت؟ »

سمیر گفت « نه برای همین مزاحم . . .»

سلیم خندید . عصبی . سرد . خشک

« می دونم، به حاجی سلام برسون بگو سلیم استعفا داده ، ماشین هم توی حياط بیمارستانه برید برش دارید »

پیراهنی مشکی با شلوار کردی خاکستری رنگی تنش بود

« مشکلی پیش اومده، چرا استعفا دادید ؟ »

گوشه چشم های سلیم جمع شد

« چرا فکر می کنی حتماً باید مشکلی پیش بیاد که یکی استعفا بده؟»

« گفتید ماشین رو گذاشتید توی بیمارستان، مشکی پوشیدید. چی شده؟ »

« پسرم سوئیچ رو داد به شما . خودتون برید ببینید چی شده. من استعفا دادم »

لامپ روی تیر برق سر کوچه زود تر از موقع روشن شده بود.

چشم های سلیم برق می زد

« تازه اومدی توی ستاد، قبلاً کجا بودی؟ »

سمیر گفت « توی گروه های تخریب بودم، چند وقتی هم توی مفاسد اجتماعی »

سلیم لنگه در را رها کرد. پا به پا شد

« پس بلدی مین خنثی کنی؟ آفرین آفرین »

عصبی خندید و دندان های زرد شده اش پیدا شد.

« اگر خبر آزادی بنده خدایی رو برای خانواده اش ببری و  ببینی که قبلاً یه موشک اون خونواده رو با خونه ای که توش زندگی می کردن و کوچه و حتی خیابونشون رو از بین برده »

مکث کرد .

« چیکار می کنی ؟ »

سمیر گفت « یعنی برای این بنده خدا همچین اتفاقی افتاده؟»

سلیم زل زد توی چشم های سمیر.

« کاش این بود . این اتفاق توی تهران قبلاً افتاده. خیلی بدتر از اونه»

دستش را آورد بالا

« خیلی . . . خیلی »

سمیر گفت « پس چی شده ؟ »

سلیم تکیه داد به کلاف فلزی در

« این بخت برگشته اگر می فهمید با اومدنش چه گندی بالا می آد، هیچ وقت برنمی گشت. اونقدر تو رمادی        می موند تا بپوسه »

دست کشید به سرش . تلخ و عصبی خندید .

« اگر راست می گی و مین خنثی کردی، برو اون بمبی رو که تو پایگاه نشسته از کار بنداز، اگر تونستی من خودم رو می اندازم تو سد منجیل »

 با ناخن تکه ای از رنگ در را کند .

« از رسم و رسوم مزخرف بعضی از خونواده ها چیزی به گوشت نرسیده. غیرت بی خود . جنگیدن با سرنوشت »

سمیر به شاخه های زیتون نگاه کرد که از دیوار باغ توی کوچه آمده بود

« این ها همه چه ربطی به همدیگه و اون بنده خدا داره. من که گیج شدم. راحت حرف بزنید بفهمم چی               می فرمائید»

سلیم دستش را گذاشت روی سرش . دوباره یک وقفه زمانی دیگر که اینبار زیاد طولانی نشد.

« پریشب که من خبر رو بردم همچین وقتی بود. خونه توی محله های ترک نشین دوگاهه بود. در که زدم پیرزنی در رو باز کرد. گفتم حاج خانم فلانی رو می شناسی . گفت بله پسرم بود . خدا رحمتش کنه .  من کمی ترکی بلدم گفتم از صلیب سرخ یا هلال احمر نامه ای برای شما اومد. گفت من نمی دونم جسدش رو تحویلمون دادن. گفتم خودت جسدش رو دیدی. گفت یک دفعه یک دونه پلاک زنگ زده آوردن  یک دفعه چند تا استخون.  گفتم اگر بشنویید پسرتون زنده اس و اسیر بوده و حالا برگشته چکار می کنید »

پنجه های سلیم روی کلاف در سفت شد .

« پیر زن به ترکی داد زد رحیم کمرت بشکنه، کریم برگشته »

پلک های سلیم  خیس شده بود اما اشک توی چشم ها می گشت و نمی چکید.

« از توی پنجره طبقه دوم مرد جوونی سرک کشید و گفت چی شده؟ پیر زن گفت بیچاره شدیم، کریم برگشته . این آقا می گه اسیر بوده حالا برگشته و جیغ زد »

صدای سلیم گر گرفته بود.

« یک هو رحیم غیبش زد و توی خونه ولوله شد . خودش رو رسونده بود به پشت بوم . از همونجا پرید تو کوچه »

دست های سلیم می لرزید .

سمیر  گفت « مرد ؟»

« مرد؟! »

سلیم چمباتمه نشست

« مرد!؟ مرد موئمن با سر آومد رو زمین . کلش تا گوشاش رفت تو قفسه سینه اش . از شاهرگش مثل لوله آفتابه خون        می ریخت روی آسفالت. چشم هاش از حدقه زد بیرون. دور و برمون شلوغ شد . انداختیمش توی پاترول و بردیمش بیمارستان ولی هیچ فایده ای نداشت »

صدای سلیم برید. رعشه ای تمام تنش را تکان داد.

« با بدبختی خودم رو از دستشون خلاص کردم، سر تا پام خونی بود »

سمیر بازوی سلیم را گرفت . 

« من چی باید بگم »

سلیم گفت « بگو کشکر مرده ، نیست »

سمیر گفت « خبرش رو چه جوری به اون بنده خدا بدیم ، اصلاً چه جوری غیبش زده بوده این همه وقت »

سلیم گفت « من باهاش صحبت کردم .وقتی اسیر می شده  پلاکش رو از گردنش کنده  و دور انداخته. می دونی که اگر عراقی ها می فهمیدن  طرف سپاهیه اذیت و آزارشون بیشتر می شد. توی راه بیمارستان همسایه هاشون      می گفتن . وقتی پلاک و جسد رو تحویل خونواده دادن . این ها مطمئن شدن که برادر بزرگه شهید شده . عروسشون رو که چهار سالی پای پسرشان نشسته بود به عقد برادر کوچیکتر در آورده بودن . انگار برادر کوچیکه هم راضی نبوده . عروس خانوم دو سه سالی از اون بیچاره بزرگتر بوده »

سلیم دستش را گذاشت روی شانه سمیر. تکانش داد

« حالا اگر می تونی برو . تخریب چی بودی شاید بتونی این مین رو هم خنثی کنی »

زد به پشت سمیر .

« برو بگو سلیم نه پیک بوده، نه جبهه رفته ، نه اصلاً سلیمی دیگه  وجود داره  »

رفت تو و در را بست. سمیر دستش را گذاشت روی در، اما پشیمان شد و نزد . .  

سر کوچه زیر نور لامپ تیر چراغ برق ایستاد . نور دایره روشنی روی سطح تیره آسفالت ساخته بود . راه افتاد به سمت خیابان . رسید به همانجایی که جوی آب بالا آمده بود . دوست داشت از خیابانی برود که آب از آن سرازیر شده بود . کاش پیر مرد پول را گرفته بود . از کوچه سرازیر شد. ماشین پیرمرد همانجا بود ، رو به روی کوچه . پیر مرد روی فرمان خم شده بود و داشت چیزی می خورد. سرش را بلند کرد و انگار جلوی دوربین عکاسی ژست بگیرد، خندید و لب هایش کش آمد . سمیر ماشین را دور زد و در را باز کرد. پیر مرد جابجا شد.

« اومدی ؟!»

شاخه زیتون را گذاشت روی داشبود جلوی سمیر . استارت زد

« زیتون بخور »

دوباره استارت زد . ماشین لرزید و خاموش شد. سومین بار ماشین ناله کرد و روشن شد .

« پیداش کردی »

سمیر شاخه زیتون را از روی داشبورد برداشت. با ناخن به زیتون درشتی فشار آورد.                                                     

« تلخ نیست »

پیر مرد ماشین را سر و ته کرد.   

« تلخ هست ولی منفعت داره در عوض »

سمیر با دندان فشار آورد به زیتون . زیتون ترکید و تلخی آمد زیر زبان اش .

پلک های خمار پیر مرد روی هم افتاد

« کجا بریم ؟»

سمیر هسته زیتون را با دوتا انگشن باقیمانده از پنجه دستش گرفت جلوی چشمش

« بیمارستان »

زیتون دیگیری کند و گذاشت توی دهنش . فشار آورد به زیتون و طعم  تلخ گس را چشید

« خیلی چیز ها هست که تلخه ولی هیچ خاصیتی هم نداره »

شاخه زیتون را برداشت . خیره شد به جاده و شاخه زیتون را شکست. پوست شاخه نرم و خیس بود و با اینکه چوب داخلش شکسته بود جدا نمی شد. سمیر با نوک سوئیچ پوست شاخه را پاره کرد. پوست قهوه ای و رشته های کنفی زیرش را از هم جدا کرد . ماشین توی سرازیری سرعت گرفته بود و نور بالای چراغ ها تا چند متر جلوتر را بیشتر نمی توانست روشن کند . شهر توی سیاهی خزیده بود.


زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه
اصليات
صفحه اصلي
ارسال اثر
آرشيو مطالب
درباره زاگرس استوري
اين وبلاگ سفره اي است درويشانه و ساده براي آشنايي با آثار داستان نويسان استان هاي زاگرس نشين ايران . اين استان ها شامل ( لرستان – خوزستان – همدان – ايلام – اصفهان – هرمزگان – كرمانشاه – مركزي – چهارمحال و بختياري – كهگیلويه و بوير احمد – فارس – کردستان _ آذربایجان غربی ) مي باشند . در اين وبلاگ شما با داستان ها ، انتقادات و اخبار مربوط به هنر داستان نويسي زاگرس نشينان بيشتر آشنا خواهيد شد .
نویسندگان زاگرس استوري
زاگرس استوری
کرمرضا تاج مهر (لرستان)
مريم دلباري(خوزستان)
بهاره اله بخش(خوزستان)
آیت دولتشاه(لرستان)
محمد غلامي( همدان)
علیرضا حسینی خواه(ایلام)
پرستو آزادی ابد(همدان)
نظام حقی آبی(لرستان)
مصطفی مردانی(اصفهان)
كامليا كاكي(هرمزگان)
مصطفي ميرزايي(همدان)
زهرا نوري(همدان)
خسرو عباسی (کردستان)
حبیب پرتاری(خوزستان)
پوران الهی فر(خوزستان)
مجید اسطیری(لرستان)
ياسر اكبريان(لرستان)
فواد جهانی(کردستان)
مسعود عالی محمودی(خوزستان)
پری موسوی(لرستان)
صدیق کریم پور(کردستان)
حامد حسن پور(لرستان)
سیاوش دانش آذر(آذربایجان غربی)
لیلا کریمی(همدان)
چنور سعیدی(کردستان)
علی خانمرادی(ایلام)
سارا صارمی(ایلام)
حسین خدنگ(ایلام)
مسعود لک(لرستان)
حمید پارسا(لرستان)
علی شاه علی(لرستان)
مهدی حیاتی(همدان)
سروش رهگذر(کردستان)
ذبیح رضایی(لرستان)
کورش رشنو(لرستان)
معصومه پالیزبان(ایلام)
طاهره اسکندری(لرستان)
لیلا صابری نژاد(خوزستان)
فردین کوراوند(خوزستان)
میثم محمدی(فارس)
مجید توکلی(لرستان)
محمد بیاتی(همدان)
رقیه شاهیوند(لرستان)
مرتضی موسوی پرورش(همدان)
آرزو شاطاهری(همدان)
زیبا آزادی(لرستان)
غلامرضا شیری(خوزستان)
سیما رحیمی(لرستان)
كامران جباري(كردستان)
احمد بيرانوند(لرستان)
رها فتاحی(کرمانشاه)
حمیدرضا اکبری شروه(خوزستان)
الهه علي خاني(اصفهان)
بهزاد نژاداحمدی(خوزستان)
حميد اباذري(خوزستان)
بهزاد بهنيا(لرستان)
عليرضا گرنافي(خوزستان)
سجاد حقیقت(چهارمحال و بختیاری)
حيدر ميراني(ايلام)
مراد حسین عباسپور(لرستان)
سیداکبر موسوی(کهگیلویه و بویراحمد)
فریبا حاج دایی(کرمانشاه)
آرشیو مطالب
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشيو
آرشیو موضوعات
داستان كوتاه
داستا کوتاه کوتاه
نقد و نظر
مقاله
خبر و رويداد
ترجمه
مصاحبه
گزارش
سايت هاي نويسندگان
اساس نامه زاگرس استوري
خليل رشنوي
كرم رضا تاجمهر
مريم دلباري
بهاره اله بخش
آيت دولتشاه
محمد غلامي
علي اصغرحسيني خواه
پرستو آزادي ابد
نظام حقي آبي
مصطفي مرداني
كامليا كاكي
زهرا نوري
ياسر اكبريان
سروش رهگذر
میثم محمدی
مصطفي ميرزايي
حبيب پرتاري
خسرو عباسي
علي خانمرادي
معصومه پاليزبان
مجيد اسطيري
محمد بياتي
سيما رحيمي
حسين خدنگ
حميدرضا اكبري شروه
سارا صارمي
احمد بيرانوند
فواد جهاني
غلامرضا شيري
الهه علي خاني
زیبا آزادی
سید اکبر موسوی
ذبیج رضایی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
گالری بهترین قالب های بلگفا
روزانه ها
همراوی
انجمن داستان نويسان اليگودرز
نقد داستاني از خليل رشنوي در كانون ادبيات ايران
نقد داستان سمفوني قورباغه ها اثر كرم رضا تاج مهر در كانون ادبيات ايران
نقد داستان زال اثر نظام حقي در كانون ادبيات ايران
انجمن داستان دهلران
كاف استوري(كارگاه نقد داستان خرم آباد)
انجمن داستان ملاير
جشنواره داستان بانه
داستاني از مريم دلياري در آتيبان
استارتگاه از خليل رشنوي در آتيبان
داستاني از خليل رشنوي در جن و پري
جشنواره اس ام اسي داستان
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
گروه خبری زاگرس استوری برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا. جهت عضویت کافیست ایمیلتان را وارد کنید . .
Google Groups
اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

طراح قالب

طراح گرافیکی:
سید محسن طباطبایی

ترجمه:
محمد جواد عبدی
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com