« سارا»
حیدر میرانی
از تنوين استفاده نكرده ام
پدرش كارگر بود ، و هر روز صبح مي رفت سر ميدان پيش بقيه كارگرها مي ايستاد، هروقت هم دست پر از سر كار برمي گشت معلوم مي شد كه آن روز توانسته است ، مزد كارش را بگيرد! مادرش خانه دار بود ، اما براي كمك خرج خانواده با چرخ خياطي كوچكي كه پدرش به زحمت تهيه كرده بود،گاهي براي همسايه ها و آْشناها خياطي مي كرد، برادر كوچكش مدرسه مي رفت ، امين زياد اهل بازيگوشي نبود ، رفتار داداش امين مثل آدم بزرگها بود ، پدرش مي گفت : امين به خودم رفته ...
زندگي شان به سختي مي گذشت ، اما پدرش هميشه خدا را شكر مي كرد ، كه بچه هايش سالم و سلامتند . سارا حالا ديگر دختر بالغ و كاملي شده بود، كه زيبايي اش را همه تحسين مي كردند، خيلي از دخترهاي پول دار شهر حاضر بودند ، همه ثروت پدرشان را بدهند ، تا نصف زيبايي سارا را داشته باشند، هروقت از كوچه و خيابان رد مي شد ، خيلي ها خودشان را سر راه او قرار مي دادند ، تا بلكه سارا نگاهشان كند! گاهي وقتها هم برخي با پر رويي سر راهش را مي گرفتند و سلام مي كردند يا متلك مي گفتند! ولي سارا بدون هيچ توجهي از كنارشان مي گذشت ، سارا امتحان كنكور داده بود ، و منتظر بود تا نتيجه ها اعلام شوند ، شايد مي خواست زندگي اش كمي تغيير كند. گاهي هم به امام زاده مي رفت و دخيل مي بست و نذر و نياز مي كرد، تا زندگي سختشان كمي آسان تر شود! وقتي نتايج كنكور اعلام شد و سارا فهميد كه جزء پذيرفته شده ها نيست ، غمگين شد ، اين غم آنقدر مشخص بود، كه همه اهل محل فهميده بودند ، كه سارا ناراحت است! يك روز مشتي رجب معتمد محل كه جاي پدر سارا بود، با گل و شيريني ، به خواستگاري سارا آمدو با پدرش صحبت كرد و قول داد زندگي شان از اين رو به آن رو شود ، قول داد كه ماشين و خانه برايش تهيه كند، قول داد كه ديگر سختي نكشند ، قول داد پدرش به جاي بار بري و كارهاي سخت ، برود و سر يكي از مغازهاي مشتي رجب بايستد، آن هم با حقوق ماهيانه بالا ، مشتي رجب مي گفت، زن دومش هم بچه نمي آورد! اين پيشنهاد وسوسه انگيز هيچ تأثيري بر پدر سارا نگذاشت ، پدرش دقيقن حرفهاي دل سارا را زد ، او به مشتي رجب گفت: مرد حسابي يه كم خجالت بكش ، سن تو 3 برابر سن دخترمه ، خيال كردم اومدي براي كس ديگه خواستگاري كني ... قشقرقي به راه افتاد كه همه اهل محل فهميدن ، از آن روز به بعد ديگر كسي به مش رجب اعتماد نمي كرد ، مي گفتند ، دكترها جوابش كرده اند ، بچه دار نشدن زن ها تقصير خودش بود ، او به اين بهانه داشت هوس راني مي كرد ، مي گفتن بغير از دوتا زني كه دارد ، الا ماشاء الله كلي زن صيغه اي هم دارد ، آن شب پدر سارا آمد پيش سارا و گفت : نترس دخترم ، تو بايد به كسي شوهر كني ، كه لايقت تو رو داشته باشه ... سارا هم پدرش را بغل كرد و سير بوسيد، خيلي وقته از ماجراي مشتي رجب گذشته ، پدر سارا چند ماه بعد از اون ماجرا فوت كرد، مردم مي گويند ، چند وقتي هست كه يك پژوي بژ هميشه مي آيد سر كوچه پارك مي كند ، مردم مي گويند، چند وقتي هست سارا زياد به زيارت امام زاده مي رود ، مردم مي گويند: دختره ذليل مرده نذاشت كفن باباهه خشك شه رفته سراغ كثافت كاري ، چند وقتي هست، كه سارا غمگين شده است ، يك روز مادر سارا سراسيمه زنگ زد به آتش نشاني ، مادر بيچاره با يك سطل آب مي پاشيد ، اما شعله ها بيشتر زبانه مي كشيد، شعله ها سر خاموش شدن نداشتند! داداش امين آنطرف تر ايستاده بود و زل زده بود ، به روبه رو ، و زار زار گريه مي كرد ، مردم كوچه و محل جمع شده بودند ، در خانه سارا ، و سارا افتاده بود روي زمين ، بدنش كاملن سوخته بود ، بوي گوشت و موي سوخته حال آدم را خراب مي كرد، چند نفري از تماشاچي ها طاقت نياورند و رفتند، سارا جزقاله شده بود ، صورتي كه روزگاري همه را عاشق خودش كرده بود ، حالا كاملن سوخته بود ، جوري كه ديگر كسي نمي توانست ، از روي صورتش تشخيص بدهد كه اين جنازه برشته شده سارا است ، آمبولانس دير رسيد ، نبض سارا ديگر نمي زد، مادرش گريه مي كرد ، و خاطرات روزهاي گذشته! را به ياد مي آورد ، روزهايي كه البته زحمت و رنج آن آزار دهنده بود، ولي بهتر از مرگ سارا بود! هنوز او را دفن نكرده بودند ، كه شايعات عجيب و غريبي راجع به مرگ سارا بين درو همسايه پخش شد ، يكي مي گفت: حتمن با پژوييه ريخته رو هم ولي اون قالش گذاشته ... يكي ديگه مي گفت : كار كاره مشتي رجبه!...يكي ديگه مي گفت: به خاطر پدرش خودكشي كرده ... اما متصدي امام زاده مي گفت: اين اواخر خيلي مي اومد امام زاده، بعد از زيارت مي رفت، سر قبر پدرش زاز زار گريه مي كرد و بعد از گريه كردن شروع مي كرد به قرآن خوندن!... توي اين دوره زمونه آدم نمي دونه به حرف كي اعتماد كنه... چون مردم می گفتن متصدی امام زاده....
پايان

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه