(سگ)
حمید رضا اکبری شروه-اهواز
روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.
- بايد بياد ديگه!
زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيهاش عرق بيرون ميچريد.
آستينهايش را بالا زد. دستهاي استخوانياش توي چشم ميزد؛ با نگاهي زير و دشداشهاي بلند، تا سر كتاني پاره پايش.
توي خودش رفت. بفكر لولههاي فرش گوشه بندرگاه كه محل لوليدن سگها بود. بايد ميگرفت پول خارجي براي معاشش ميآورد و براي سفري كه بايد زنش را ميبرد پيش دكترهاي شيراز. چند سالي ميشد كه قلبش ناراحتش ميكرد. اما زن اگر ميفهميد، آبروريزي برايش داشت. آفتاب تيز بصورتش ميتابيد و گرما تلخش ميكرد. نگهبان يكي از كشتيهاي فرانسوي بود. كه در اسكله لنگر انداخته بودند. تفي سمت دريا كرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجيهايي كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند، برايش دست تكان ميدادند و كلماتي ميشنيد كه معنياش را نميدانست.
Bonjour, monsieur-
- اينا چي بلغور ميكنن!؟
بخودش گفت:
عطسه زد، دماغش را چيزي ميخاراند. چفية سرش را باز كرد و شال گردن انداخت.
يكبار سگگيري نگهبانها را براي زنش واگو كرده بود با آب و تاب. زن غريده بود.
- مگه كافر شدن اينا! نحسي داره، نكنه تو هم ئي كارا بكني!
بركتو ميبره سگ خوردن مرد نگاهي به زن داد و گفته بود:
- پولش آدمو هوسي ميكنه!
زن پكي محكم به قليان زد و جواب گفته بود:
- نكنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ....
مرد توي حرفش پا گذاشته بود:
- «سلو
[2]» روزگار واگشته، زمونه فرق ميكنه؛ ئي كارا هم بمو نيومده!
زن بلند شد، جواب داد:
- زمونه برگشته؛ حلال حرومي هم برگشته!؟
و رفته بود
از گرما زير بغلش ليچ شده بود. دستي به پشتش خورد. ذهنش بريد. چشم به عقب داد.
- دير كردي «زاير» دلمو شرجي داشت ميخورد!
- بيخود، گفتم ميام، ميام!
و دستي به شانههاي تكيده «مندو» زد: ادامه داد:
- رفتم تا لين 15 احمدآباد، برا طناب فكر كردم اينجا نگيروم بهتره، ميخواستم بام از «كفيشه
[3]» بيارم، ديدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پيش كاپيتان انگليسيه با يه هندونه، تا راضي به طناب دادن شد، اينابا جين، تا چيزي ندي، چيزي نميگيري.
مندو با مكث، جواب گفت:
- هندونه شامو دادي؟!
- ها ديگه، چه بكردم؟
نگاه به لولهها داد و مندو گفت:
- كمي هيمه لازمه، بايس «تش[4]» بزنيم يه سر لوله رو!
بسمت كشتي تجارتي كه نگهبانش بودند رفتند. درون لولهها را تك تك نگاه ميانداختند. اكثراً خالي بود. زاير چشمهاي درشتش را خاراند و گفت:
- اينا كه خاليه، ديگه سگي برا ما نگذاشتن، ئي حروميها!
نگاه مندو توي لولهاي خم ماند.
سگي زائيده بود؛ صدا داد:
- زاير بيا خوراك!
زاير لولهها را دور زد بطرف مندو؛ و دو تائي چخش كردند. بيرون نميخزيد. تنها خيره نگاه ميكرد و دندان نشان ميداد.
- صندوقها رو تش بزن، بايس بياريمش بيرون.
مندو گفت و يك سر طناب را به گردن لوله انداخت، گره زد و بالاي لوله ايستاد تا بوقت بيرون آمدن سگ، طناب را بكشد و سگ در طناب بماند و گير كند، از دهانة لوله دود به بيرون تنوره ميكشيد. سگ تنها صداي پارسش، سنگين بگوش مينشست. هوا بوي سرب ميداد. مندو از عرق خيس؛ زير لب غريد:
- ديونه مون كرده ئي پدر سوخته سگ، په بيا بيرون!
صداي «ليكوئي[5]» كشتي ئي كه از اسكله دور ميشد، هوا را پنجه كشيد.
ماهورهايي خاكستري هوا را برداشته بود. مندو با خشكي و بيحوصلگي فرياد زد:
- زاير تش بريز! ئي ديگه حوصلمه سر برده، بذار كباب بشه!
تمام لوله داغ شد.. مندو ديگر بالاي لوله تاب ايستادن نداشت، پائين جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوي گوشت سوخته تا دريا را برداشته بود و بادي كز روي دريا ميآمد، در محوطة بندرگاه پخشش ميكرد. آژير ماشين شيفت آتش نشاني بندر كه بلند شد. سمت اسكلهها چرخيدند، روبروي قرص كم رنگ آفتاب كه ميرفت در مغرب دريا حل شود و دويدند. آسمان روبريشان دق كرده بود.
1- پيش: برگهاي پهن درخت نخل را گويند.
2- سلو: اسم مصفر سليمه است ناميست براي زنان عرب.
3- كفيشه: نام محلي است در آبادان
4- تش: به معناي آتش است در لهجه جنوبيها.
5- ليكو: بوق كشتي كه در هنگام حركت به صدا درميآيد.

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه