کسی دیگه!
پروین کاشانی
پیرمرد روی صندلی چوبی رنگ رو رفته ای پشت میز فلزی که چند سنگ و یک ترازو یک قرآن است نشته است .نگاه خاکستری وهم زده وریزش از پشت عینک ته استکانی به یک نقطه خیره شده است . لبش را می مکد . دندانهای عملیش را جا به جا می کند . فکش می لرزد . گونه های افتاده اش پر وخالی می شوند گردن شق کرده است .ابروهای پر پشتش را بالا انداخته است .دو دستش بر روی کلاهچه ی سفید به هم قلاب شده اند . پاهایش را با فاصله از هم،درازکرده پیش رویش . گیوه را از پایش بیرون کشیده است. مثل اینکه با جابه جا کردن دندانهای عملی ومکیدن لبش چیزی زمزمه می کند . یکرتبه جست می زند.
- بسم الله ...
پیرزن ته عطاری، کنار دری که به حیاط باز می شو دروی یک حلبی ، نشسته است . یکه میخورد.حلبی جابجا میشود . میله ولیف نصف بافته از دستش می افتد کف سیمانی عطاری..دودستش را می گذارد روی سینه اش
- ووووووی زهلمه ترکوندی پیرمرد. چند روزه از خودت اداد در میاری ! چته؟ نفصه عمرُم کردی
پیرمرد شق می ایستد عینکش را در می آورد .چشمهایش را با انگشتانش محکم می مالد.وهم زده وبا وحشت به چشمان پف کرده و عسلی زیر عینک پیرزن خیره می شود.
- ندیدیش؟!
- وی . بسم الله دوبارته میگه ندیدیش ! کی ؟ چی ؟ می به غیر از مو وتو کسی دیگه ای .... پناه به خدا توکه مُنه سر به جون کردی .
-یا تو کوری یا مواشتباهی می بینمُ
- مو نمی دونمُ . فقط میدونُم باید به پسرُم تیلیفون بزنمُ تا تونه ببره دگدره ...
پیرمرد یکمرتبه تعادلش را از دست می دهد . هیکل نحیفش به شدت می افتد روی زمین . ومی گوید:
حالا... هم ...می...گی...
- وی. خاک به سرمُ. یه هویی چت شد چرا رنگت زرد شد . چرا دهنت کف کرده؟!
کنار او می نشیند سرپیرمردرا روی دامن پیراهن سرمه ایش می گذارد و با گوشه ی لچک سفید گلریز یاسی دهان پیرمرد را پاک می کند .
- صورتت یخ کرده .پاشو بریم داخل . شاید سردته .هوای بهاری هنو سوز داره . شایدم سردیت شده دسات بزار روشونمُ تا ببرمت داخل اتاق .
- بد...نم... سس...شد...ه... نگاش... کن وسط... در ایستاه داره... نه... وسط ...سقف...
- وی. خدا . شایت از بس روزه گرفتی پشارت کشیده پایی...
- یالا ... زود باش ... تادور ....نشد....ه....به پسرم تیلیفون ... بزن ...میخ...بچم... بالا...ی سر...
- چته ؟ چرا دهنت قفل شد .
- چادر خاکستری وگل ریز اناریش را از سرش میکشد ومی گذارد زیر سر پیرمرد.
- اسایه زنگ می زنُم .
پیرزن سردر گم چند لحظه دور خود می چرخد.تلفن را از داخل میز فلزی بیرون می کشد روی زمین می نشیند .کنار پیرمرد.
- بایت کدوم... ها !دکمه یه؟ جفت دکمه سرخه ی فشار بدُم مال موبیلشه . امشب پنچ شنبده حتمنی مثه همیشه ایی موقیا سینماین ...آمبولنس م .چطوری ؟چی؟ بگم خودش خبرشون بده.
پیرزن سر پیرمرد را روی پایش در آغوش گرفته است. مثل کهواره تکان می خورد.
.
- خو،پیرمرد درس منُه حالیم می کردی می گفتی کسی دیگه! ... لااله... بش می گفتی بی پیرزنمُ نمیام. خو لااقل بش می گفتی ، یه کم دیگه صبر بده تا پسرمون میومد.خودتم .امگار عجله. ..

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه