آتش بازی
امیرحسین فضل آذر شربیانی
1
مردمک چشمان وحید روشنی خیره ای به خود گرفته بود. تیغه نازک آتش از کف پاشیده شد روی صندلی و میز.تند تند چرخید.کاپشن پلاستیکی کیوان همراه آتش دوار ِ دور ِ اتاق، یک دفعه گر گرفت.خودش را کوباند به دیوار های نیمه رنگ شده اتاق.روزنامه های آتش گرفته روی هوا میچرخیدند و پرواز میکردند.
"آی سوختم!"
از دهانش نمی افتاد.وحید گیج و منگ کاپشن اش را از تنش کند.انداخت روی تن نیم سوخته کیوان که کندتر از قبل داشت میچرخید.دوید از اتاق بیرون.چندتا از کارگرهای نقاش ساختمان سر رسیدند و شتابزده دورش حلقه کردند.
2
پاورچین از پله ها بالا آمدند.تک چراغ های توی حیاط تا به سمت ورودی راهرو روشن بودند.در ورودی را نیمه باز رها کرده بودند و رفته بودند.صدای بچه های سرایدار از اتاقک بابای مدرسه که گوشه حیاط بود، می آمد.از توی در سرک کشیدند تو، ریه هاشان پر شد از بوی تازه رنگ.کیوان با دستش نوک دماغش را گرفت. وحید دبه تینر به دست،پشت او راه افتاد.از کلاس 3/1 صدای کارگرهایی آمد که داشتند چیزی میخوردند.ته راهرو کنار اتاق مدیر که درش باز بود و نردبان نقاشی کنج اتاق افتاده بود،وایستادند.روی میز و کمد های به هم چسبیده آن گوشه ی اتاق را با روزنامه پوشانده بودند.وحید دبه را گذاشت زمین.دستش را توی قوطی رنگ کنار نردبان کرد و آن را مالید به پشتی و نشیمن گاه صندلی.بوی تند رنگ، ریه های کیوان را مالش میداد. سرفه کرد.وحید فورا دستش را گذاشت روی دهان او.کیوان چشم غره رفت و تقلا کرد برای رهاشدن از دست او.
وحید دبه را برداشت و اول ریخت روی صندلی و صدای شره های آن روی زمین را که شنید دبه را بالاتر گرفت و توی هوا سعی کرد تینر را بریزاند روی کمد ها. در شیشه ای کمد ها بخار کرد و یک لایه چرب از روی کمد ها راه باز کرد تا بیرون اتاق.قدم هایش را به پشت بر میداشت و وقتی چندمتری از در اتاق دور شد دبه را کج کرد و تا اخرین قطره اش را ریخت روی زمین. وقتنی برگشت او را دید که توی چارچوب در ایستاده بود.کیوان گفت:
"بوی این لعنتی حالم و به هم میزنه!"
وحید نگاهش نکرد،برگشت و دبه را گذاشت بیرون در، درست همان جایی که امروز صبح با کیوان، یک پا در هوا، منتظر ایستاده بودند..یادش نیامد چند ساعت گذشته بود.بعد خنکی تینر را با گوشه شلوارش پاک کرد.دست توی جیبش کرد.چوب کبریت را از داخل جعبه اش بیرون در آورد . خواست بکشد به باریکه ی گوگرد کنار جعبه که کیوان از پشت پرید رویش.کبریت نیم سوز توی دستان وحید لرزید و افتاد کف اتاق.همه جا روشن شد.
3
مرد کلید چراغ را که زد نور کم حالی، افتاد روی سر نیمکت ها و صندلی ها.وحید چشم هایش را تیز کرد و سعی کرد از پشت نیمکتی دمر افتاده بخزد سمت کیوان که خوابش برده بود.تکان اش داد،چرت اش پاره شد.دست اش یخ بود.نگاه کرد سمت پاهای مرد که توی تاریک روشن، عقب جلو میشدند. انگار دنبال چیزی میگشتند.کیوان دستش را از توی دست وحید در آورد.توی هوا نگاهی بهش انداخت،اما چیزی ندید.مستطیل نور ِ پهن شده جلوی در از زیر آهن پاره های صندلی ها و نیمکت های توی انباری جمع و جمع تر شدند تا در که بسته شد و نفس محبوس توی سینه شان را ریختند توی تاریکی.منتظر ماندند.همه صداهای دور و تلق و تولوق های برخورد میان درها که توی جایی آن پشت ها گم شدند، از انباری بیرون زدند.کیوان گفت:
"مطمئنی دروقفل نمیکنه؟"
"آره"
و باز سرش رد پاهای ناپیدای مرد را دنبال کرد که حالا باید میرسید به اتاقک اش، ته حیاط مدرسه.
4
کیوان نگاه کرد به سایه ی بی شکل نیمکت که لمبر زده بود روی دیوار. گفت:
"من باید بروم دستشویی؟"
"میخواهی همه بفهمند که اینجا قایم شده ایم؟"
"خوب تا کی باید...؟"
"بگذار مدرسه...تعطیل بشود،همه بروند.آن وقت."
کیوان صورت او را ندید.تنها احساس میکرد باید ترسیده باشد یا شاید ته چشمان اش حفره ای اندازه یک توپ پینگ پنگ درست شده باشد.خودش را تصور کرد که میتوانست الان خانه باشد، نهار گرمی خورده باشد و با فراغ بال نشسته باشد جلوی بازیهای کامپیوتر اش.
"وحید من دیگر نمیتوانم تحمل کنم.الان است که خودم را خراب کنم."
"پس راست بود که همه میگفتند ریقویی؟"
"چرت نگو! من الان واقعا باید بروم دستشویی!"
"دو دقیقه نمیتوانی جلوی آن دودول ات را بگیری؟"
"نمیدانم، آخر تا کی؟ این بوی بنزین یک طورهایی دارد حالم را به هم میزند."
وحید انگشت سبابه کیوان را گرفت و جایی کنار خرت و پرت های گوشه انباری را نشان اش داد.
" تینر ، همان که آنجاست."
5
راهرو روشن بود.کیوان و وحید دوطرف مرد یک وری روی زمین کشیده میشدند.نیشخندهای کج و کوله و سرو صدای تک و توک بچه هایی که تا انتهای راهرو آنها را همراهی میکردند، با بوی ترش ِرنگ نقاشی مخلوط شده بود.سرهایشان سمت شانه مرد خم شده بود، که جفت شان را توی دست پیچانده بود و مرتب داد میزد.
کلاس های پایه اول از جلوی چشمان درشت شده شان عبور کردند و توی چارچوب اتاق مدیر مدرسه میخکوب شدند.مدیر دست اش را رها کرد و توی اتاق رفت.داخل اتاق کسی نبود.مدیر تلفن را برداشت و شماره گرفت.کیوان بغض کرده بود و وحید را که ناخن هایش را میجوید، نگاه کرد.چندتایی از بچه ها دورشان حلقه زدند.سایه مدیر روی دیوار روبرو که افتاد بچه ها دویدند و ته راهرو گم شدند.
مرد نوک سبیل های بلند اش را که افتاده بود گوشه لبش با زبان بالا زد.دوباره رفت توی اتاق.وحید سرش را خم کرد و توی راهرو خالی از کس، نقاش بالای نردبان را دید، فرچه به دست، داشت برایش دست تکان میداد.سرش را برد سمت گوش کیوان.آرام گفت:
"فقط بدو"
بعد مثل کمانی که ازچله رهایش کرده باشند، دوید.کیوان هم با فاصله ای کم از او پشت سرش دوید.انتهای راهرو پیچیدند توی راهرو.از پله های تاریک گوشه ی حیاط که مثل ماری میخزید توی دل زمین پایین رفتند.وحید دستش را انداخت دور قفل قدیمی ِآویزان از دوتکه آهنی جوش خورده به هم و با یک ضربه قفل را باز کرد.کیوان گفت:
"یعنی همشان الکی بود؟"
وحید حرفی نزد، رفتند تو.
در را که بستند همه جا تاریک شد.دستی از لای نرده ها بیرون آمد و قفل را جای سابقش قرار داد.رفتند تو. وحید دست کیوان را گرفت.
6
آفتاب هنوز جایی بود که تمام حیاط را روشن کرده بود و زیر سایه افتاده جلوی اتاقک سیمانی دستشویی،کیوان، وحید را نگاه میکرد که گردن کشیده بود و توی دستشویی را می پائید.وحید به او اشاره کرد و خودش جلو جلو راه افتاد.تنها مهتابی بالای سر کیوان درست جلوی ورودی بود که تک میزد و خطوط مورب نور از پنجره های کوچک بالای دستشویی روی دیوار روبرو مستطیل های نامنظمی انداخته بود. نزدیک اولین در وحید دست انداخت دور کمر کیان و کشاندتش سمت خودش.کیوان نگاهش را از سر تراشیده او دوخت به جیب بر آمده کاپشن اش، توی پهنای مچ آویزان از جیب.وحید رفت توی آخری،کنار گودی چاه افتاده روی زمین دست اش را از توی جیب کاپشن اش در آورد و سیگار کمر خم شده ای را توی نور کم رمق قطع شده توی فضا نگاه کرد.آن را گذاشت گوشه ی لب اش و در نیمه باز را بست.توی فضای بین صورت خودش و کیوان چوب کبریت را کشید به باریکه ی گوگرد روی جعبه.پک زد و دودش را فوت کرد بالای سرش.کیوان دستش خط های مواج توی هوا را شکافت و دوباره با بازدم بعدی او، هوا را جابجا کرد.وحید سیگار را اگذاشت میان انگشت شصت و سبابه گرد شده اش.کیوان خندیدو گفت:
"درست مثل آقای آفریده"
دستش را گذاشت روی شانه وحید و دوباره با لحن کشدارتری گفت:
"اصلا ،صدبرابر بهتر از اون"
وحید سیگار را برداشت و گذاشت روی لب او.گوشه ی لب اش لرزید.گفت:
"you are a good man"
کیوان سرفه کرد.دودهای بالای سرش را تماشا میکرد که نرسیده به لامپ خاموش بالاسری کمرنگ میشدند.
در کوبیده شد به پشت کیوان.وحید خودش را چسباند به دیوار دستشویی جایی که گله به گله، فحش های بچه مدرسه ای ها زیر رنگ سفید گم شده بودند....کیوان برای فرار از ضمختی انگشت های کسی- پنجه شده دور گوش اش- تن اش را کش داد و بالا و بالا، تا خوب دودهای به رقص در آمده زیر سقف کوتاه دستشویی و آن صداهای "آقا، اجازه؟...غلط کردم!" محو و محو و در جایی توی آفتاب بی حال بیرون خاموش شدند.
بهمن 87

زاگرس استوری در چهارشنبه 30 بهمن1387 | موضوع: داستان كوتاه