ali.shah.ali2@gmail.com
امسال روز ولنتاین، آمد و رفت. و من فقط یک هدیه کوچک، گیرم آمد. شاید به نظر برسد که دارم شکایت می کنم. اما این طور نیست. مسئله این است که من، در این روز خاص، شگفت انگیزترین هدیه ام را گرفته ام.
اقتصادی فکر کردن، خیلی از روزهای جشن سالیانه ما را، درب و داغان کرده: روز عید پاک، روز مادر، روز پدر. اغلب اوقات، معنی واقعی، در یک عادت و تکرار تبلیغاتی، گم می شود. الآن دیگر، برای هر شرایط، یک سری کارت آماده وجود دارد که به راحتی می شود یکی را از بین همه، انتخاب کرد و برای آنهایی که دوستشان داریم، بفرستیم. تفاوتی که در مورد کارتی که به همراه این هدیه آمد، وجود دارد این است که «آن، دست ساز بود». دخترم، اولین کسی بود که آخرهای غروب، رسیدن آن را بهم گفت:
- «بابا! من بهت زنگ زدم که سورپرایزت کنم. یه کارت روز ولنتاین، بَرات رسیده! رفته بودم پایین که صندوق پستی رو نگاه کنم. فقط این، اونجا بود. جالب نیست؟».
- «خیلی معرکه ست، عزیزم! واسه م عجیبه. کی فرستاده؟».
چه کسی برای من، به نشانی خانه پدری ام، کارت می فرستد؟! یک دوست دختر از روزهای دانشگاهم؟ شاید!
- «بیا خونه مادربزرگ و بازش کن!».
موقع رانندگی، صحبت هایی که بعد از ناهار با دخترم کرده بودم، دوباره به ذهنم آمد؛ وقتی که داشتم او را کنار پدربزرگ و مادربزرگش برای عصر، می خواباندم.
- «خب، سارا! می دونی امروز چه روزیه؟».
- «نه بابا!».
- «امروز، روز ولنتاینه».
- «روز وَ.. لِن.. تاین چیه؟».
- «یه روز مخصوصه که آدما برای اونایی که دوستشون دارن، کارت و گل و هدیه می فرستند. اما مجبور نیستن که به اونا بگن این هدیه، از طرف کیه. ولی فکر کنم بعضی ها این کار رو می کنن».
- «چرا نمی خوان که بقیه بدونن؟».
قبل از آماده کردن یک دلیل، صبر کردم تا مسئله روز ولنتاین را برای خودم تحلیل کنم.
- «فکر کنم این کار، یه نوع معماست و اون رو جالب تر می کنه!».
سر وقت رسیدم. هنوز مطمئن نبودم که هدیه از جانب چه کسی ست. کم کم داشتم نسبت به قضیه، مشکوک می شدم. بعد از این که وارد شدم، سارا دوید به سمتم. یک پاکت توی دستش گرفته بود که برآمدگی بزرگی روی آن بود. نوارچسب زیادی دور آن پیچیده شده بود تا همه ی آن را یکجا نگه دارد. بسته کوچک را گرفتم تا از نزدیک وارسی کنم. نام و نشانی من، جلوی پاکت با دستخطی نوشته شده بود که به نظرم، آشنا می آمد. و پشت آن، یک سری قلب زرد، سبز، آبی، نارنجی، صورتی و مشکی؛ که قلب های بزرگتر، پایین بودند و کوچکترها بالا بودند. یک قلب بزرگ صورتی، از میانش یک تیرکمان رد شده بود. من به مادرم نگاه کردم و او لبخند زد.
- «این خوب نیست که تو یه کارت گرفتی، بابا؟».
- «معرکه ست. اما ببینیم مال کیه؟». به دقت آن را باز کردم و محتویات مهمش را بیرون کشیدم.
- «یه گُل خوشگل! یه صدف دریایی و یه سنگِ گِرد دوست داشتنی! چه هدیه های جالبی! ببینیم کارت چی می گه؟:
(مایکل جیمز اندریاس عزیز! دوستت دارم و برای شما یک روز ولنتاین شاد، آرزو دارم. با عشق، از طرف ...)
و یک قلب صورتی دیگه، با تیرکمان شکسته، این پایینه».
- «بابا! این باید یه دوست دختر مخفی باشه!».
- «آره... یه نفر که معلومه منو خیلی خیلی دوس داره!».

زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: ترجمه