چشم هایش را بسته اند. هوا سرد است.عرق کرده است. همه جا ساکت است. سعی می کند آه نکشد، آه نمی کشد. به زور پاهایش را می کشد. به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش
زمستان نبود. گنجشک ها آواز می خواندند، از جلوی دژبانی رد شد، باز احترام نظامی برایش گذاشت.
لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. (بنگ ( ( بنگ(
نگاهش کرد، از جلوی چمانش دور شد.
دستهایش را بسته اند. میخواهد گریه نکند، گریه نمی کند. دندانهایش را فشار می دهد. همه ساکتند.
به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش
زمستان نبود.عرق از پیشانیش می ریخت، سیاه شده بود. از جلوی دژبانی رد شد،احترام نظامی برایش گذاشت. لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. <بنگ > <بنگ>
خنده بسویش آمد، از نگاهش دور شد.
بالا می رود. دمپای اش را در می آورد. میخواهد داد نزند، دادنمی زند. نفس عمیقی می کشد. هوا دارد روشن می شود. چشمهایش را باز نمی کند.به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش
زمستان بود. چند روز پیدایش نبود، حالا پیدایش شده بود. احترام نظامی برایش نگذاشت. نگاهش نکرد. لبخند نزد. دست چپش را بالا آورد. حلقه را نشانش داد. اسلحه را به سویش گرفت، فشنگ شلیک شد، خون زیادی روی صورتش بود.
چشمهایش را باز می کند. نفسی بیرون می دهد. میان آسمان و زمین قرار می گیرد. زبری طناب را حس می کند. به زور نفس می کشد. جلوی چشمانش می آید. خون زیادی پخش شده بود. لبخند روی صورتش بود. چمهایش را بس...
طناب امان او را می گیرد
minimal-story.blogfa.com
meisam_bahaneh63@yahoo.com .

زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه