« طلا مس »
رقیه شاهیوند
بعضي ها مي گن طلا بودن بعضي ها مي گن مس بودن .
وقتي از معبد اومده بيرون دستش بوده , از در جنوبي كه مي خواد رد بشه سرش مي خوره به طاق, همونجاست كه عبدو واسه اولين بار همه كوزه طلايي رو مي بينه كه روي زمين پهن شدن . وقتي هم مي رسه از هيچكدوم خبري نيست . بي بي كبري هم ديده بودش وقتي اومده بود دم نونواش , گفته : ننه بوي نونت گيجم كرده , بي بي هم بهش نون داده , شيرم براش آورده .
بي بي گفت : خيلي رشيد بوده , چشماش برق عجيبي داشته , اون رو ياد دخترش انداخته كه آب برده بودش , وقتي ظرف شيرو رو داخل گذاشته , گفته : ننه هنوزم دوست دارم . بي بي كبري مي گفت : از وقتي ديدمش دلم آشوب شد .
مي گم : حالا چرا از اين بركه نمياي بيرون ؟!
هيچي نمي گه فقط زل مي زنه تو چشام .
مي گم : كوزه ها رو از كجا آوردي ؟!
غيض مي ره تو چشماش و مي گه : مال خودمه . يكي از كوزه ها غلت مي زنه و مي ره طرف گردنش كوزه هاي ديگه تكون نمي خورن .
مي گم : صبحي كه داشتم مي اومدم , گمونم يكي تعقيبم مي كرد .
مي گه : خيالت نباشه , كسي اينجارو پيدا نمي كنه .
مي گم : بازم مي خواي بموني توي اين بركه لعنتي , بايد برم , ديرم شده .
مي گه : فردا بازم مي ياي پيشم .
ميرزا هم ديده بودش اول صداي كوزه ها رو شنيده بود . مي گفت : صداش دلنواز بوده سر ظهري بوده مه از دم بقاليش رد شده , مي گفت : پاهاش , انگاري جون نداشته , هي كيسه رو رو شونه هاش جابجا كرده , صورتش رو نديده , حتي چند متري دنبالش راه مي افته , اما بهش نمي رسه , فقط تا محو شده از ديدش نگاش كرده .
خرماهارو مي ندازم رو آب براش , نمي رن زير آب وقتي چندتا كوزه دورش مي كنن , چندتا بيشترم نمي خوره .
مي گن : حالا راستي راستي , نمي توني , دستات رو از آب بياري بيرون .
مي گه : اين قانونشه .
مي گم : قانون كي ؟
مي گه: قربانگاه . بازم چشماش رو مي دوزه به معبد كه هيبتش تو اين غروب دهشتناكه. كوزه ها غلت مي خورن رديف مي شن و آونگ وار به هم كوبيده مي شن و صداشون طنين افكن مي شه تو دشت . عوعوي سگها هم بلند مي شه . مي گم بايد برم , ننم نگرون مي شه . ني گم : تورو خدا بذار كمك بيارم ! لباش خشك شده و صداش عوض . مي گه : تو قول دادي !
ليلا هم ديده بودش , وقتي داشته تو اون كوچه تنگ , لباسها رو رو بند رخت پهن مي كرده , مي گفت : اول سايش افتاده تو كوچه , قدش بلند بوده و لباسش سفيد . اول فكر كرده باباشه كه از سفر برگشته , خواسته بغلش كنه , كيسه رو كه رو شونش جابجا مي كنه , صداي ناقوس وادي طنين افكن مي شه , نور يه طرف صورتش رو ورشن مي كنه . ليلا مي گفت : از اون موقع هر روز اون صداي عجيب رو شنيده و هر دفعه فكر كرده كه مرد برگشته .
مي گم : طلا ان يا مس ؟
مي گه : طلا مسن , طلسمن .
مي گم : چقدر مي ارزن ؟
مي گه: به پاي هر كدومشون , خون يك مرد ريخته !
مي گم : نمي تونم بشمارمشون !
مي گه : دوازده تا ان , يكيشون سرگردونه , دوازده قرنه .
يكي از كوزه ها كه رنگش كدرتره , غلت مي زنه و مي ره زير آب , مي ياد بيرون , آب رو سرريز مي كنه تو سرش , آب مي پره تو كلوش , سرفه مي كنه .
مي گم: يعني هيچ راهي نيست .
مي گه: همه چيز دست معبد .
مي گم: كاش اينجا نمي شد محل تحقيقت .
مي گه: خودم انتخاب كردم , اولين بار كه از در دروازه جنوبي رفتم تو , هيچ جاي باستاني ديگه اي اينقدر دلم رو نلرزونده بود . باز هم خيره مي شه به معبد .
ننه خالد مي گه : يكي از همين شبا بوده كه خالد زبونش بند اومده , رو بوم كه خوابيدن صدايت از دشت اومده , خالد گفته : گمونم كسي كمك مي خواد , وقتي برگشته , پريشون بوده , حرف كه هيچ نزده , اون شب تا صبح نخوابيده , هي ناله مي كرده , همون شبم بوده كه اهالي ديده بودن آسمون گر گرفته , طرف دشت كه دويدن , دوازده جام مس , بعضي ها هم مي گن دوازده جام طلائي رو ديدن كه برق عجيبي داشتن تو اون شب , مي چرخيدن دور يك چيز , يكيشون هي بالا پريده و دوباره پايين اومده . اهالي مي گن : خودمون ديديم , وقتي رفتيم نزديك , ديگه هيچي نديديم .
رنگش پريده تر شده و موهاش كم پشت تر .
مي گه : دلت به حالم مي سوزه .
مي گم : ازت خوشم مياد .
مي گه : دير اومدي امروز ؟!
مي گم ننه گير مي داد .
ميگه : كاش عكس نمي گرفتم از اون كتيبه ها , همون موقع بود كه قربانگاهها لرزيدند , دو رديف رو در روي هم , از هر كدوم يه كوزه بيرون پريد , مي رقصيدند , داره وار , دورم كردن رج هاي آجر طلا خنديدند , رواق ها خم شدند , سكوي يكي از قربانگاهها نيمه باز بود , كوزه ازش نمي جهيد بيرون , گير مي كرد . دستي آخر گرفتش از داخل قربانگاه , گلوش خوني بود , موهاش بلند و چهرش افرايي .
مي گفت جلاد خوب نبريده , دستش لرزيده وقتي چاقو كشيده به گلوم .
مي گفت : يكي بايد خلاصم كنه , هيچ كس تا حالا نتونسته , خدايان بيدار شدن , حتماً اون كس تويي .
دم دماي غروب كه مي شه , سگا به عوعو مي افتند , انگاري كه بترسن گوشه اي كز مي كنن . زل مي زنن به نقطه اي نامعلوم . اونوقت اون صدا بيشتر و بيشتر مي شه , همه دست از كار مي كشن و فقط و فقط گوش مي دن و خيره مي شن به هيبت معبد . اماكن مي گن : از وقتي اون مردپاش رو گذاشت به اين محله , معبد غضب كرده , اوايل اينقدر هيبتش نبوده .
كوزه غلت مي خوره , ردش هميشه خونيه , بقيه آونگ وار هي مي رقصن . موهاش بلند تر شدن و چشماش عميقتر . اين چند روز يه خرما ام بيشتر نخورده . مي گم : اينطوري تلف مي شي .
مي گه : اين قانونشه كسي نبايد به گلوم چاقو بكشه والا كوزه هميشه سرگردونه و گلوي مرد اُخرايي هيچوقت خوب نمي شه!
مي گم چرا اين همه كوزه رو با خودت آوردي ؟!
مي گه : خودشون اومدن , وقتي از در جنوبي فرار كردم , از قرابانگاه رو سرم آوار شدن .
بعضي ها مي گن طلا بودن , بعضي ها هم مي گن مس .
واون مي گه: طلامسن , طلسمن .

زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه