تبليغاتX
زاگرس استوری
چهارمین شماره زاگرس استوری(آذر 87 )

یک ایرانی اصیل همیشه تاخیر می کند/خلیل رشنوی

قرار بود زاگرس استوری اول هرماه به روز شود . منظورم اول و دوم هر ماه بود . ولی به چند دلیل نشد . اول اینکه کامپیوتر بنده دچار سوختگی شد . دود از کله اش بلند شد . علتش بماند . بنابراین مجبور شدم هاردم را روی کامپیوتر محل کارم نصب کنم تا بتوانم از اطلاعات ذخیره شده مربوط به زاگرس استوری استفاده کنم .دلیل دوم به جایزه ادبی اصفهان برمی گردد...

ادامه مطلب                                                     نظر بدهید

فراخوان طنز با موضوع عملکرد اصول گرایان

این فراخوان را زاگرس استوری تهیه و منتشر کرده است . این جشنواره طنز ادبی در قالب طنز سیاسی برگزار می شود . جشنواره طنز سیاسی زاگرس استوری جشنواره ای کاملن متفاوت است . برای اطلاع هر چه بیشتر از فراخوان روی ادامه مطلب کلیک کنید ....

  ادامه مطلب                                                  نظر بدهيد

چند خبر از دنیای ادبیات داستانی غرب ایران

دومین شماره همراوی نشریه تخصصی داستان .برگزیدگان و داوران جایزه ادبی اصفهان . برگزیدگان مسابقه داستان نویسی انتشارات علمی فرهنگی . فراخوان سومین جایزه داستان خوزستان...

 

 ادامه مطلب                                                نظر بدهید

شیوا رمضانی / نویسنده میهمان آذر ۱۳۸۷ با داستان: گره

مرد، با آرنج، لوستر بزرگ هال را روشن كرد. روي كاناپه نشست. فنجان گرم چاي را روي ميز گذاشت. كنترل را برداشت. صداي تلويزيون را بلند كرد. صداي آرام و گرفته ي زن در خانه پيچيد. مرد معني حرف­هايش را  نمي­فهميد. به صفحه­ي تلويزيون اشاره كرد...

ادامه مطلب                                              نظر بدهید

ترجمه  / سه داستان کوتاه کوتاه/ علی شاه علی

قول بده جواب بدی! (م. استنلی بوبین) مردی که عاشق شده بود.(مایکل ج. استیونس)  واکنش پاک(م. استنلی بوبین)...

 

ادامه مطلب                             نظر بدهید

داستان کوتاه  / خانه ابراهیم/ محمد غلامی

تمام فکرو ذهن ابراهیم شده بود خانه اش که بسازد.پدرگفت:"دررا که انداختیم گوسفندی می کشیم. کوچک یا بزرگش مهم نیست .مهم این است که خونی ریخته شود."لیلا گفت:"پول گوسفند را می دهیم آجروسیمان تا یک گوشه اش را بسازیم".مادر گفت:"خون مرغ یا خروسی می ریزیم."پدر دیشب می گفت:"کاش همان روز اول کشته بودیم." خدا کند احمدی نمرده باشد.پدر از پله های بیمارستان نتوانست بالا بیاید...

ادامه مطلب                                             نظر بدهید

داستان کوتاه  / حسنک را مرده اند/ احمد بیرانوند

دوربین را ته طویله در تاریکی محض می گذاری . خورشید بالا می آید و نور ضعیفی از لای پای چهارپاها عبور می کند و سایه شان کف زمین دراز می شود . نور تنها توانسته است که نیم تنه ی پایین چهارپاها را مشخص کند و بقیه ی تصویر در تاریکی آخور مانده است ...

 ادامه مطلب                                       نظر بدهید

داستان کوتاه  / باید به عقب برگردیم/ زیبا آزادی

اي كاش همه چيز به عقب برگردد ، عقب تر ،عقب ترو عقب تر از آنكه من اينطوري روي اين تخت افتاده باشم . عقب تر از اين حتي حتي عقب تر از آنجا كه تو شروع مي شوي . از اول  اول،به  آنجا كه من نشناسمت. اصلا نباشم كه تورا بشناسم يا ببينمت و تو كنار آن پنجره نباشي و   ...

ادامه مطلب                                              نظر بدهید

داستان کوتاه  / کلاف سردرگم/ الهه علی خانی

قضيه کمی پیچیده است. در واقع  اتفاقي كه  يك ماه پيش، يكسال از سالگرد آن مي گذرد، آن را پيچيده كرده؛ هر چند خودِ آن اتفاق چندان پیچیده نیست . مژگان يك هفته بود كه خودش را در اتاقش حبس كرده  و قسم خورده بود تا بهراد بر نگردد، در را باز نكند ...

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه  / آشغال ها/ حامد حسن پور

در را که قفل می کرد صدای قدم هایی که نزدیک می شدند قطع شد. وقتی برگشت مردی که روبرویش ایستاده بود و چند تایی نان دست داشت گفت((صبح  بخیر آقا. مامورهای شهرداری حول و حوش یازده شب پیدایشان می شود....

ادامه مطلب                                              نظر بدهید

داستان کوتاه  / طلامس/ رقیه شاهیوند

بعضي ها مي گن طلا بودن بعضي ها مي گن مس بودن .وقتي از معبد اومده بيرون دستش بوده , از در جنوبي كه مي خواد رد بشه سرش مي خوره به طاق, همونجاست كه عبدو واسه اولين بار همه كوزه طلايي رو مي بينه كه روي زمين پهن شدن . وقتي هم مي رسه از هيچكدوم خبري نيست ...

ادامه مطلب                                             نظر بدهید

داستان کوتاه  / فروغ/ مرادحسین عباسپور

از در وارد مي شوم . كيف را روي تخت فروغ پرت مي كنم . متوجه ورودم نمي شود .كنار پنجره نشسته است و دارد با انگشت روي شيشه خط مي كشد . نزديكش مي روم ، با كف دست خط ها را پاك مي كند. زير مانتوي آبي رنگش چيزي نپوشيده است...

ادامه مطلب                                           نظر بدهید

داستان کوتاه  / پشت سنگینی پلکهایم/ سارا صارمی

ساعت ده و پنج دقيقه ي صبح ورقه ي امتحانم را تحويل دادم. شايد اولين نفري بودم كه از سر جلسه ي امتحان بلند شد. در تمام مدتي كه به سؤالات جواب مي دادم فقط به اين فكر مي كردم كه زودتر بروم خانه و بخوابم ، چون از ديشب يك ثانيه هم پلك هام روي هم نرفته بود. توي مسير خلوت دانشگاه تا خانه- كه راه خيلي زيادي بود- نه مسافر پيدا مي شد نه تاكسي! ...

ادامه مطلب                                             نظر بدهید

داستان کوتاه  / اعتراض به درخت پرتقال/ طاهره اسکندری

اسمش پورياست. ميوه پرتقال دوست دارد و دليل تنفرش از درخت ها اين است كه اعتقاد دارد ميوه  را مي خورند نه درخت ها را. و اوج نفرتش را از درخت ماه اول ازدواج نشان داد؛ وقتي آمد خانه و ديد كه زنش يك نهال پرتقال كاشته و براي اين كار چند تا از موزائيكهاي حياط بي باغچه اشان را كنده  ... 

ادامه مطلب                                            نظر بدهید

داستان کوتاه کوتاه / اعدام / خلیل رشنوی

همه جا در محاصره نيروهاي پليس است . افسر در حالي كه به دقت اطراف را زير نظر دارد اعدامي را به سمت طناب دار مي كشاند . به جايگاه اعدام كه مي رسند افسر از محكوم مي خواهد كه روي چهارپايه بايستد . اعدامي ناگهان با حركتي سريع هفت تير را از كمر افسر بيرون مي كشد و با لگدي او را نقش بر زمين مي كند ...

ادامه مطلب                                       نظر بدهید


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع:
یک ایرانی اصیل همیشه تاخیر می کند.

با عرض پوزش

قرار بود زاگرس استوری اول هرماه به روز شود . منظورم اول و دوم هر ماه بود . ولی به چند دلیل نشد . اول اینکه کامپیوتر بنده دچار سوختگی شد . دود از کله اش بلند شد . علتش بماند . بنابراین مجبور شدم هاردم را روی کامپیوتر محل کارم نصب کنم تا بتوانم از اطلاعات ذخیره شده مربوط به زاگرس استوری استفاده کنم .دلیل دوم به جایزه ادبی اصفهان برمی گردد . چون دقیقن مصادف شده بود با اول آذر و بنده هم در این روزها اصفهان بودم . جای دوستانی که نبودند خالی . همین موضوع به خوبی نشان می دهد که دیکتاتوری چقد بد است . مثلن اگر روزی بنده افتادم و مردم زاگرس استوری چه خاکی به سر کند . چه کسی به روزش می کند ؟ هر چیزی متکی به یک نفر باشد نتیجه اش می شود این . بنابراین از دوستان عاجزانه می خواهم من را از دیکتاتوری که به آن دچارم خلاص کرده و به خاطر عزت دموکراسی هم که شده کمی شراکت کنند و چیزکی بیشتر بنویسند . اگر دیکتاتوری بنده با همین کیفیت ادامه یابد چنین تاخیراتی قابل پیش بینی است . چون به هر حال من هی دوست دارم جشنواره و جایزه ادبی شرکت کنم .

زاگرس استوری این ماه هم با خبرها و داستان هایش به روز می شود . فراخوان جشنواره طنز ادبی با موضوع عملکرد اصول گرایان و چند خبر از زاگرس نشین ها .

از جشنواره طنز هم باید بگویم که وظعش چندان بد نیست . آثاری رسیده ولی هنوز کم است . از این مسئله می توان نتیجه گرفت که اصول گراها هم چندان بد عمل نکرده اند لابد . خدا خودشان و اصولشان را حفظ کند . اما هنوز تا پایان آذر مهلت مانده که اگر فرصتی بود در شماره های آینده آثار رسیده منتشر خواهد شد در همین زاگرس استوری خودمان .

 

 

زاگرس استوری را اینجا بخوانید


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: خبر و رويداد
اخبار

میرزا های ادبیات داستانی در راهند .

میرزای شماره یک : میرزای شماره یک میرزایی کاغذی است . نشریه است در تیراژ ۲۰۰۰ نسخه و در قطع رقعی . کیفیت چاپی بسیار بالایی دارد و به عنوان نشریه ادبیات داستانی جنوب خودش را معرفی می کند. میرزا در رویکردی جدید تصمیم گرفته که از آثار نویسندگان غیر جنوبی هم استفاده کند . خصوصن از داستان هایشان . بنابراین اگر می خواهید در این نشریه اثری به چاپ برسانید یک قطعه عکس از خودتان را به همراه داستانتان به ایمیل این نشریه ارسال کنید  همچنین اگر می خواهید این نشریه را به صورت رایگان دریافت کنید آدرس کامل پستی خود را به آدرس الکترونیک این نشریه بفرستید .

ایمیل میرزا : m_ashofte60@yahoo.com

میرزا نشریه دفتر آفرینش های ادبی حوزه هنری استان خوزستان است که با همت مسعود عالی محمودی منتشر می شود و به همین دلیل مستقل ترین و آزادترین نشریه حوزه هنری شده است .

میرزای شماره دو : برای اینکه از همان اول غافلگیرتان کنم باید بگویم جایزه رتبه اول این جشنواره که در قالب داستان کوتاه برگزار می شود ۵ میلیون تومان است . بله درست خوانده اید . ۵ میلیون تومان است . عالی محمودی قرار بود جایزه را  ۱۰ میلیونی کند اما نشد . این جشنواره به زودی کلید خواهد خورد . و خوشحالیم که زاگرس استوری برای اولین بار خبرش را منتشر می کند . این جایزه یعنی جایزه ادبی میرزا فقط یک برنده ۵ میلیون تومانی خواهد داشت . هر شرکت کننده فقط می تواند با یک داستان کوتاه که تا به حال در هیچ جشنواره شرکت نداده است در رقابت این جایزه سهیم شود .  این جایزه در صدد است تا با بهره گیری از تعداد زیادی داور احتمال خطا در انتخاب برنده را کاهش دهد . احتمالن اسامی داوران هم افشا نخواهد شد. همانطور که ما منتظر پیشنهادات و انتقادات شما می مانیم شما هم منتظر فراخوان رسمی این جایزه ادبی باشید .

 

......................................

دومین شماره همراوی نشریه تخصصی داستان منتشر شد.

در این شماره می خوانید:

چرندیات پست مدرن / سخن سردبیر

تقدیرنویس/ محمدعلی جمالزاده

یکی بود یکی نبود / داستان انگشتی که لابد سوراخ است

روزی روزگاری دیروز / یادداشتی بر"یک قصه قدیمی" هرمز شهدادی

مشت بر پوست / یادداشتی بر"کافه پری دریایی" میترا الیاتی

سمفونی مردگان / ادامه داستان خسرو و شیرین

بند انگشتی / داستان های کوتاه کوتاه

کارگاه مصیبت بار / کارگاه داستان

صفحه های سگی1 / اویِ من

صفحه های سگی2 / فرهنگ مداران قرن 21

ازل تا ابد / سالنمای داستانی ماه آبان

از  وبلاگ همراوی به نشانی  www.hamravi.blogfa.com بازدید فرمایید .

در ضمن شماره دوم نشریه همراوی را می توانید به صورت مستقیم در قالب یک فایل Pdf از لینک زیر دریافت کنید.

شماره آبان ماه همراوی:

http://hamravi.persiangig.com/hamravi2.pdf

شماره مهرماه همراوی:

http://hamravi.persiangig.com/hamravi1.pdf

 ......................................

معرفی برگزیدگان مسابقه داستان‌نویسی انتشارات علمی فرهنگی

برگزیدگان سومین دوره مسابقه داستان‌نویسی کودک و نوجوان انتشارات علمی فرهنگی روز گذشته (یکشنبه) طی مراسمی معرفی شدند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، هيات داوران اين مسابقه متشكل از فرهاد حسن‌زاده، بيژن مرادي كرماني، مريم صباغ‌زاده، مرجان كشاورز و طاهره ايبد به سرپرستي هوشنگ مرادي كرماني، بالغ بر 250 عنوان اثر را مورد ارزيابي قرار داده و در مرحله دوم داوري نيز از بين 25 اثر منتخب 14 اثر را به عنوان برگزيده انتخاب کردند.

در بخش نوجوان سعيد شريفي رتبه  نخست این مسابقه را کسب کرد و شهربانو بهجت  و  مهدي رجبي به ترتیب رتبه دوم و سوم را به دست آوردند.

آثار ارایه شده از سوی اعظم سبحانيان، نظام حقي آبي،آيت دولتشاه ، پيمان ملكي مقدم،بهزاد دانشگر،ترانه مطلوب و فاطمه سرمشقي به عنان آثار قابل تقدیر در بخش نوجوان معرف شدند.

در بخش كودك سومین دوره مسابقه داستان‌نویسی کودک و نوجوان  يكتا احمدي مقام نخست این مسابقه را به خود اختصاص داد و  علي ناصري رتبه دوم را کسب کرد.

 در گروه سني كودك به لحاظ احراز نشدن شرايط لازم، هيچ اثري واجد شرايط رتبه سوم شناخته نشد.
 
همچنين براساس نظر هيات داوران، اثر داستانی مهدی ملوندی شايسته دريافت جايزه ويژه انتشارات علمي و فرهنگي شناخته شد.

شركت انتشارات علمي و فرهنگي با هدف كشف استعدادهاي درخشان در حوزه ادبيات كودك و نوجوان، این مسابقه داستان‌نویسی را برگزار می‌کند.

 اسامی که با رنگ قرمز در این خبر مشخص شده بودند از اعضای زاگرس استوری هستند.

        ...................................                        

داوران و برگزیدگان ششمین جایزه ادبی اصفهان

ششمین جایزه ادبی اصفهان در 29  و 30 آبان در سالن استاد فرشچیان این شهر برگزار شد . داوران و برگزیدگان بخش های مختلف این جشنواره عبارت بودند از :

در بخش تک داستان :

آنیتا یاراحمدی  - رتبه اول

حسن بهرامی - رتبه دوم

شیرین اسحاقی - رتبه سوم

میترا هنرمند – تقدیری

محسن میرزایی – تقدیری

علی شاه علی – تقدیری

مهدی زارع – تقدیری

رضوان نیلی پور – تقدیری

خلیل رشنوی – تقدیری

داوران این بخش عبارت بودند از : مجید قیصری- جواد جزینی و احمد دهقان

در بخش کودک و نوجوان ( چاپ نشده )

میترا کیان بخت – رتبه اول

عباس قدیر محسنی – رتبه دوم

سامگیس زندی – سوم

کامیار نعمت اللهی – تقدیری

مجید شفیعی – تقدیری

بهناز ضرابی زاده – تقدیری

محمد کریم زاده – تقدیری

در بخش فانتزی :

سید نوید علی اکبر – رتبه اول

حسن رهبر – دوم

محمد امین داوری و سید نوید علی اکبر رتبه سوم مشترک

در بخش رمان :

مرتضی کربلایی لو – رتبه اول

فرهاد جعفری – رتبه دوم

فرهاد کشوری – رتبه سوم

داوران بخش رمان عبارتند از : رضا نجفی – زهرا زورایان و داوود غفارزادگان

در بخش مجموعه داستان :

مجید قیصری – رتبه اول

ناتاشا امیری – رتبه دوم

مهدی ربی – رتبه سوم

داوران این بخش عبارت بودند از : علیرضا محمودی ایران مهر – محمدرضا بایرمی – حسین فتاحی

در بخش کودک و نوجوان ( چاپ شده )

محمدرضا شمس – رتبه اول

نرگس آبیار – رتبه دوم

سید نوید سید علی اکبر – رتبه سوم

جمشید خانیان – تقدیری

علی ناصری – تقدیری

آتوسا صالحی – تقدیری

فرهاد حسن زاده – تقدیری

 اسامی که با رنگ قرمز در این خبر مشخص شده بودند از اعضای زاگرس استوری هستند.

 .......................................

سومین جایزه ادبی خوزستان – اهواز برگزار می شود

سومین جایزه ادبی استان خوزستان 11 / 11 / 87  امسال در اهواز برگزار می شود . این جشنواره که در جغرافیای استان خوزستان برگزار می شود هر سال در دو بخش آزاد و آیینی – بومی آثار داستانی نویسندگان خوزستانی را پذیراست . شرایط شرکت در این جایزه ادبی عبارتند از :

1. در هر بخش حداکثر سه اثر در دونسخه ارسال شود .

2. آخرین فرصت ارسال اثر 10 / 10 / 1387 می باشد .

3. آثار به آدرس زیر ارسال شوند :

اهواز – خ فلسطین – اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان – اداره هنری- امور ادبی – انجمن قلم شهرزاد


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: خبر و رويداد
نویسنده میهمان/شیوا رمضانی

 

گره

شیوا رمضانی

مرد، با آرنج، لوستر بزرگ هال را روشن كرد. روي كاناپه نشست. فنجان گرم چاي را روي ميز گذاشت. كنترل را برداشت. صداي تلويزيون را بلند كرد. صداي آرام و گرفته ي زن در خانه پيچيد. مرد معني حرف­هايش را  نمي­فهميد. به صفحه­ي تلويزيون اشاره كرد.

:- نگاه كن! اين كه مي­بيني چيه؟

سايه، روبه­روي مرد، دو زانو، روي ديوار شيري رنگ نشسته بود.

:- موش. ايني كه مي­بيني توي ظرف شيشه­ايي، دست اين خانوم دكتره، يه موشه.

دستش را در موهاي جو گندمي اش فرو برد.:- مي­بيني؟ حتي اين جونور بدتركيب سايه داره. يه سايه­ي درست و حسابي.

سايه سر تكان داد. مرد كنترل را پرت كرد سمت سايه. سايه سرش را دزديد. مرد بلند شد. پشت پنجره­ ايستاد. گوشه­ي پرده را كنار زد.بخار شيشه را با دست پاك كرد، يك دايره­ي كج.

 مرد از دايره­ي كج به كوچه­ي تاريك نگاه كرد، به چراغ­هاي روشن سر در، دانه­هاي درشت برف، سطل سرريز از زباله، گربه­هاي لاغر و كثيف، به زن و شوهر جواني كه از كوچه مي­گذشتند.

صداي زن قطع شد. صدا، صداي زنگ­دار مرد خبرنگاري بود كه از اعتصاب كارگرهاي معدن خبر مي­داد. مرد انگشت اشاره اش را به شيشه ي سرد پنجره چسباند.

:- ببين! اون­جا رو نگاه كن. هر چي رو كه ببيني سايه داره. اون درخت، اون خونه، اون ديوار، در، اون زن و شوهر جوون.ببين...  ببين...  حتي اون توله سگ كوچولو، كه از دهن گشادش پيداس بغل ننه­اش داره عر مي­زنه، واسه خودش يه سايه داره.

سايه، كنار مرد، كنج ديوار ايستاد. عمود تنش شكست.

:- همه­ي سايه­ها با صاحباشون راه مي­رن.

تصوير كوچه تار شد. سايه دستش را روي پيشاني سايه­بان كرد. سر چرخاند.

لب­هاي كبود مرد مي­لرزيد.

:-همه­ي سايه­ها با صاحباشون مي­شينن،مي­خندن، گريه مي كنن. همه­ي سايه­ها با صاحباشون مي خوابن.

مرد با انگشت روي بخار شيشه­ خط­­هاي موازي و عمود كشيد. صداي تند موسيقي، صداي زنگ­دار مرد گزارشگر را بلعيد. سايه، دست­هايش را در اطرافش باز كرد. روي پنجه­ي پاهايش ايستاد.

مرد، از جيب كوچك روي سينه­اش، يك نخ سيگار بيرون آورد. روشنش كرد. پك عميقي به سيگار زد. دود را حلقه حلقه از دهان بيرون فرستاد. به ميله هاي سياه خيس و كج روي شيشه خيره ماند.

:- امروز عصر، يه فيلم قشنگ تماشا كردم. يه فيلم خونوادگي. اون موقع تو خوابيده بودي. توي اتاق، رو تخت من.

سايه نشست روي ديوار زير پنجره. زانوهايش را در سينه جمع كرد.

:- يه زن و شوهرجوون، با پنج تا بچه­ي قد و نيم قد.

مرد پك ديگري به سيگار زد.

سايه طوري دستش را در هوا تكان تكان مي­داد كه انگار دود سيگار را پس مي­زند.

:- اونا تو يه دهكده­ي كوچيك زندگي مي­كردن، تو يه مزرعه­ي بزرگ. چند ­تا گاو داشتن و يه عالمه مرغ و خروس.

سايه سرش را روي زانو­هايش گذاشت و آرام آرام تكان خورد.

  :-  مرده، هر روز صبح، با يه گاري مي­رفت شهر و غروب بر مي­گشت . زنه به كاراي مزرعه مي­رسيد، به بچه­هاش. اونا هر شب نون سفيد مي­خوردن و سوپ جو.

 سايه كف دو دستش را گذاشت روي گوش­هايش.

:- بعضي وقتا مرده، چند شب تو شهر مي­موند. گاهي پي كار، گاهي پي الواتي. اونوقت، زنه هم بهش خيانت مي­كرد. وقتي زنه رو ملافه­هاي سفيد، بغل اون نره­خرا غلت مي­زد، سايه­ش تاريك و سياه با اون بود.

سايه سر تكان داد.

:- اما وقتي مرده بر­مي­گشت، همه­چيز طور ديگه­ايي مي­شد. يه زندگي شاد و شلوغ. همينا براي داشتن يه زندگي خوب كافيه. مگه نه؟!

مرد سيگار را روي زمين انداخت. با پا له­اش كرد. روي كاناپه نشست.

"بخاري­هاي گاز سوز، بدون دودكش. مناسب براي..."

:- مي دوني راز خوشبختي اونا چي بود؟

 

سايه انگار سرش را  به ديوار ­مي كوبيد.

:- تموم مدت حواسم به سايه­هاشون بود. وقتي مرده، سوار گاري مي­شد، سايه­ش زير پاش بود. وقتي اسبه، رو جاده­ي خاكي يورتمه مي رفت، سايه­ش كنارش بود. وقتي مرغا قدقد مي­كردن، سايه­هاشون ريزريز زير تنشون مي­لرزيد.

سايه بلند شد. دست­هايش را پشت كمر گره كرد و تند تند روي ديوار راه رفت. روي قاب عكس هاي چوبي، رادياتور، پريزهاي برق...

مرد خم شد. انگشت­هاي دو دستش را دور فنجان سرد چاي حلقه كرد. خواننده با صداي بم، آواز محلي مي­خواند.

:- اگه تو با من بودي، مجبور نبودم تموم روز تو اين چارديواري لعنتي تنها بمونم. مجبور نبودم مثل سگ، نصف شبا تو كوچه­ها پرسه بزنم. مي­رفتم تو فروشگاه­هاي بزرگ، قاطي مردم. مجبور نبودم حتي براي خريدن خصوصي­ترين وسايلم يه ساعت تموم تلفني التماس كنم تا اون رو برام بيارن دم در خونه. مجبور نبودم...

سايه روي سقف قدم مي­زد و به پيشاني­اش مشت مي­كوبيد.

:- اگه تو كنارم بودي، من از اون مرد دهاتي خوشبخت­تر بودم. اون گاهي به بهونه­ي خستگي، بچه­هاش رو كتك مي زد. سر زنش فرياد مي كشيد. اگه من جاي اون مرد احمق بودم اين­ كار رو نمي­كردم. اون مرد قدر زندگي خوبش رو نمي­دونست.

سايه روي سقف دراز كشيد. گوش­هايش را گرفت. غلت زد. سياهي تنش، روي آويزهاي شيشه اي لوستر هزار تكه شد.

مرد چاي سرد را هورت كشيد. سايه از روي سقف سر خورد و جايي روي پرده­ي پرچين توري، بالاتر از زمين ايستاد. بدنش موج داشت. پاهايش روي ديوار، بالاتر از قرنيزهاي سياه، صاف و موازي هم بودند. شانه­هايش انگار مي لرزيد.

مرد، لب­هايش را جويد.

:- نخند آشغال! من دارم باهات جدي حرف مي­زنم.

سايه دست­هايش را روي صورت گذاشت. زانو زد. مرد با چشم هاي گرد نگاهش كرد.

:- تو داري گريه مي­كني عوضي؟!

شانه­هاي سايه طوري بالا و پايين مي­رفت كه انگار نفس كم آورده بود.

:- مي دونم... تو هم خسته شدي... مگه نه؟!

مرد از روي كاناپه بلند شد. ­­­­راه رفت. تماشاچي­ها براي خواننده دست زدند. هورا كشيدند. مرد ايستاد. برگشت و به سايه نگاه كرد.

سايه با پشت دست، انگار اشك­هايش را پاك مي­كرد. مرد سرش را ميان دو دست فشرد.

:- ببين! من و تو بايد با هم باشيم.

سايه دست­هايش را جلوي صورت تكان تكان داد. صداي مرد در خانه پيچيد.

:- كي مي­گه نمي­شه! از همين حالا شروع مي­كنيم. اگه تو نمي­توني، من اين كار رو مي­كنم.

سايه روي ديوار دويد. دور مرد چرخيد. مرد چرخيد و فرياد كشيد.

:- بايد با هم باشيم... من و تو... مثل سايه... با هم...

سايه دور مرد چرخيد. مرد چرخيد و فرياد كشيد. سايه چرخيد. مرد چرخيد و سايه چرخيد. مرد به ديوار تكيه داد. آرام آرام روي زمين نشست. نفس نفس مي­زد. سايه، گوشه­ي ديوار كز كرد. موسيقي شروع يك فيلم پليسي پخش مي­شد. مرد بريده بريده حرف مي­زد.

:- خب... حالا... شروع مي­كنيم. حاضري؟!

سايه شانه­هايش را بالا انداخت. مرد رو به رويش. سايه دست­هايش را در هوا تكان داد. مرد هم. سايه نشست. مرد جا ماند. شانه­هاي سايه لرزيد. مرد با صداي بلند خنديد. گريه كرد.

سايه لغزيد روي گل­هاي آبي رنگ فرش. مرد روي سايه دراز كشيد. با اوغلت زد. سياهي سايه از زير تن مرد بيرون خزيد. دويد. مرد به دنبالش. سايه از پرده گذشت، از پنجره. صداي شكستن شيشه در خانه­ پيچيد.

 

در قاب كوچك تلويزيون، بچه ها با صداي بلند مي خنديدند. از دورها صداي آژير ماشين پليس مي آمد.

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
ترجمه / علی شاه علی

سه داستان کوتاه کوتاه

ترجمه: علی شاه علی ali.shah.ali2@gmail.com

 

 

قول بده جواب بدی!

م. استنلی بوبین

 

وقتی زنم بلند شد تا وسایل شام را که آورده بود، ببرد، گفتم: «پدر! من یه سوال دارم!».

خوراک جوجه، غذای مورد علاقه ی من و پدرم بود که در واقع، از سوی آشپزخانه کوچک همسرم، یک جور مهلت برای ما محسوب می شد. پدرم در حین این که مشروبش را مزمزه می کرد، یک آروغ محکم زد.

زنم، سریع آمد. برای این که از بحثمان، بویی نبرد، وقتی رسید که ظرفهای دیگر را از روی میزغذاخوری بردارد،

دستش را بوسیدم. لبخند زد. و وقتی که او رفت، گفتم: «پدر! قبل از این که سؤال بپرسم، باید قول بدی که جواب بدی!»

«جواب بدم؟ منظورت چیه؟!»

سرم را تکان دادم: «فقط قول بده! باشه؟ فقط قول بده جواب بدی!».

در حالی که دستهایش را نزدیک ظرف بلوری گذاشته بود، با حالت خونسردی شانه هایش را تکان داد، و بعد بی تفاوت سر تکان داد.

زبانم را مرطوب کردم: «برام سؤال شده، از همون وقتی که...».

آه بلندی کشیدم و گفتم: «پدر!»

...

«تو به من افتخار می کنی؟!»

 

 

 

مردی که عاشق شده بود.

مایکل ج. استیونس

 

یک روز مردی که عاشق شده بود، توی خیابان قدم می زد و پایین می رفت. رفت تا بالاخره به یک چهارراه رسید. در حالی که توی افکارش فرو رفته بود، مکث کرد. مثل یک آدم بادقت، به سمت چپش نگاه کرد. بعد به راست. دوباره به چپ. وقتی دید خلوت است از نیمه خیابان گذشت. اتوبوس جلو آمد و او را له کرد.

 

 

واکنش پاک

م. استنلی بوبین

 

...

- من هم تو را دوست دارم!

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: ترجمه
داستان كوتاه / محمد غلامی

داستان كوتاه / خانه ی ابراهیم  /محمد غلامی

 

برای دوست ندیده ام هادی کیکاووسی

 

       تمام فکرو ذهن ابراهیم شده بود خانه اش که بسازد.پدرگفت:"دررا که انداختیم گوسفندی می کشیم. کوچک یا بزرگش مهم نیست .مهم این است که خونی ریخته شود."لیلا گفت:"پول گوسفند را می دهیم آجروسیمان تا یک گوشه اش را بسازیم".مادر گفت:"خون مرغ یا خروسی می ریزیم."پدر دیشب می گفت:"کاش همان روز اول کشته بودیم." خدا کند احمدی نمرده باشد.پدر از پله های بیمارستان نتوانست بالا بیاید.تنها رفتم. بخش ای سی یو بود. بالای تختش نوشته اند"مراد احمدی".پدر پرسید:"حالش چه طور است؟"گفتم:"بیهوش  افتاده""خداکندنمیرد"این را به پدر نگفتم.مادرمی گوید:"پیرمرداز غصه دق می کند می میرد"ایوب سند خانه پدرش را برده دادگاه.قاضی گفته:"ابراهیم همچنان باید بازداشت باشد،تا وضعیت احمدی مشخص شود."خانواده احمدی  بیمارستان بودند.مامورهای شهرداری هم آمده بودندعیادتش.از پشت شیشه نگاه می کردند.از گوشه شیشه نگاه کردم زود آمدم پایین. مرا ندیدند.امشب می روم با دکترش صحبت می کنم.اصلن نباید پدر را می بردم.پدرنشست روی پله ها.گفت:"اگر بمیرد،ابراهیم را قصاص می کنند .پدرم در می آید"نشستم پهلویش.دست وپایش می لرزید.نمی دانم از ترس است یا دیگر پیر شده.این چند روزه خیلی شکسته .گفتم:"آن مرد بچه اش را به کشتن داد.از ناموسش دفاع کرد."از لودر که افتادم گیج بودم.فقط دیدم لیلا افتاده جلوی در.خون از دهانش بیرون می آمد.احمدی چند متر پایین تر افتاده بودو از دماغش خون باز شده بود.ابراهیم نشسته بود روی کپه خاک  ،هاج و واج نگاه  می کرد.مادر به سروصورتش می زدوهوارش با صدای لودر درهم می شد:"عروسم،بچه ام..."دیشب خانواده ی لیلا از روستا آمدندورفتند بیمارستان .مادرش موهای مادر را کشیده.صورتش را چنگ انداخته بود.گفته:"شما بچه ام را ناقص کردید .زن حامله را برده اید بیگاری"مادرراضی نبودلیلابیاید.لیلا می گفت:"من کار نمی کنم فقط آنجا باشم "جمعه قرار شد پی خانه را بکنیم.تامن و پدر برسیم،ابراهیم کلنگ می زد ،لیلا خاک می داد بالا .عرق نشسته بود روی صورتش.پدربه ابراهیم توپید.ابراهیم گفت:"خودش دست بردار نیست."من سنگ می دادم، ابراهیم خودش می چید.یک هفته ی با ایوبسوار وانتش می شدند ،اطراف شهر،توی رودخانه ها هرجا سنگ و نخاله ساختمانی بود،جمع کرده بودند.پدر گل درست می کرد می ریخت روی سنگ ها.کمردرد اذیتش می کرد.این چند روزدرد از یادش رفته است.دیشب از صدای گریه و صحبت مادر بیدار شدم.مادر حرف می زد . پدر آرام اشک می ریخت.مادر می گفت:"اگر پسرم را بکشند، چه خاکی بر سرمان بریزیم."پدر حرفی نمی زد.مادر می گفت:"کاش اصلن نمی ساختیم.همین جا پیش ما می ماندند."چندبارشنیده بودم که لیلا به ابراهیم گفته بود:"من دیگر نمی خواهم بمانم. اینجا جایشان تنگ است.ما هم شده ایم غوز بالا غوز." ایوب به ابراهیم گفت:که بروند زمین را ببینند.گفته بود:از شهر کمی دور است.چندتا اطراف ساخته اند."با هم رفتند.پنجاه متر قولنامه کرده بودند.لیلا تمام طلا هایش را فروخت.پدر هم کمک کرد.ابراهیم می خواست وانتش را بفروشد.پدر نگذاشت گفت:"خرج زندگی ات با این درمی آید."امروز که آورده بودندش توی دادگاه ،کشاندم به کناری.می خواست پدروبچه ها نشنوند.گفت:"یک تومان از ایوب برای زمین قرض گرفته ام.ماشین را بفروشید،قرضم را بدهید.ایوب همه جوره دوستی اش را ثابت کرده" اسم وآدرس چند نفر دیگر را هم توی کاغذ نوشته.ازچندجاآجرومصالح خریده.پول درراهم تمام ندادیم.پدر گفت:"دررا زود بگیرید بیاورید."باهم رفتیم .می خواستیم قبل از اینکه شهرداری بیاید در را بیاندازیم.پدر گفته بود:"چاردیواری تمام شود،در می اندازیم دیگر دست نمی زنند"پول ابراهیم نمی رسید.رفتیم بازار آهن.در پوسیده بود.گفت:"موقت می گیریم،بعد پولم رسید، عوض می کنم." نصف پولش را دادیم.پیرمردی بود.ابراهیم گفت:"فردا بقیه اش را می آورم."امروز پرسید:"پولش را دادی؟".گفتم: "آره".فردا می برم می دهم. مادر خرت وپرت های لیلا را جمع کرده گوشه ی اتاق.پدرومادرش لیلا را از بیمارستان بردند روستا.لیلا که به هوش آمد گفت:"بچه ام" مادر نتوانست آرامش کند.ابراهیم پرسید:"لیلا چطوراست؟"بچه اش را نپرسید.مادر گفت:" خوب است،دیشب مرخص شده"گفت: "با شما چرا نیامده دادگاه؟" گفتم:" باید استراحت کند." گفت: "خانه ام چه شد؟" پدر گفت:"می آیی می سازیم."                

 وقتی رسیدیم سرزمین ،گفتم:"پس آب و برق را چه می کنید؟"ابراهیم گفت:"چاه می کنیم ،از همسا یه ها برق می گیریم" ایوب گفت:"اینها که نساخته اند همین طورآجرچیده اندبالا، شهرداری نمی گذارد."پدر گفت:"شب هم کار می کنیم"یک طرف دیوار بالا نرفته بود که با ما شین آمدند.سه نفر بودند.احمدی هم  بود. ایوب جلو رفت.گفتند:"اگر بسازید خراب می کنیم.اینجا ساخت و ساز قدقن است." ابراهیم می دانست دوباره می آیند.گفتم: "این همسایه ها خبر می دهند " گفت: "نه! اینها کارگرند.صبح الطلوع می روند،شب برمی گردند." گفتم: "مگر زمین مال شهرداری است،ملک مردم است،بی شرف ها اینجا هم دست بردار نیستند"آجرها را زود بالا می دادیم.نصف دیوار تمام شده بودکه صبح اول وقت باز آمدند.ایوب می گفت:"گشت دارند."احمدی هم با آنها بود.چند نفربا پتک و کلنگ رفتند سراغ دیوار.پدر رفت سمت احمدی.از دستش گرفته بود وقسم اش می داد.اگر ایوب بود برشان می گرداند.گفت:"فردا سر کار هستم.مرخصی ندارم." من و ابراهیم می خواستیم پتک و کلنگ شان را بگیریم.پنچ نفر بودند.ابراهیم بیل را برداشته بود،می چرخاندو فحش می داد.کارگرها دست بردار نبودند.با دسته بیل زد به کمر یکی شان،پسر جوانی بود.افتاد روی آجرهایی که ریخته بودند. پدر آمد جدا کردن.احمدی و همراهش،کارگرهارا سوار کردند پشت ماشین شهرداری. گفت:"شماآدم نمی شوید.با لودر اینجا چاه می کنم."رفتند.پدر آجرهای ریخته شده را جمع می کرد.ابراهیم نشسته بود کنار دیوار جامانده.اگر پدر نبود سیگاری روشن می کرد.مادر گفت:"یک بسته سیگار برایش بگیر"از مغازه ی جلو دادگاه گرفتم.سربازهای نگهبانی از دستم گرفتند.نگذاشتند ببرم داخل. دو نخ توی جیبم بود.گذاشتم توی جیب شلوار کردی اش.توی زندان داده اند تا بپوشد. به ما ندادند.اگر یک شب دیگر می ماندیم،لباس زندان می دادند. ایوب سندخانهاش را اورد دادگاه.بازپرس گفت:"دعوای شان دسته جمعی بوده ،اینها هم بوده اند."راننده لودر گفت:"اینها درگیر نشدند،پسر بزرگشان با آجر زد."دستبندمن و پدررا باز کردند.ابراهیم نشسته بود ردیف جلو،دستهایش دستبند بود. ایوب سند گذاشت،ماراموقت باوثیقه آزادکردند.پدر نمی آمد.می گفت:"من زدم."بازپرس زندان گفت:"پیرمرد شاهدها گفته اند پسرت زده،تو بیرون با شی شاید بتوانی رضایت بگیری."پدر گفت :"ازکه؟" گفت:"از خانواده احمدی ،از شهرداری" پدر گفت:"نامه ی ،چیزی بنویس"گفتم:"ما هم شکایت کنیم آنها آمدند ریختند سر ما" پدر می دانست دوباره می آیند . ابراهیم   دستش به کار نمی رفت. لیلا و مادر آمدند.لیلا همان طور ایستاد.مادر گفت:"بی شرف ها باز آمدند خراب   کردند.؟"پدر سیمان های ریخته شده را جمع می کرد توی استنبولی.لیلا زنبیل نان را انداخت زمین.گفت:"ابراهیم بلند شو،بلندشو می سازیم.امشب سقف می زنیم. " ابراهیم بلند شد. لیلا چادرش را بست دور کمرش. دست مادر را کنارزد.آجر می داد دست ابراهیم.ابراهیم می چید وپدر ملاط می کشیدومن می دادم دستش.نزدیک چهار عصردیوار تمام شده بود.می خواستیم دررا بیاندازیم که صدای لودرراشنیدم.تا دررا کار بگذاریم،لودر رسیده بود جلوی در.ماشین شهرداری از پشت سرش آمد. سه ،چارنفری بودند. پدر دوید طرف احمدی .گفت:"مگرشما ناموس و وجدان ندارید؟"لیلا چادردورکمروآجربه دست ایستاد جلوی در.گفت:"اگر بیایید می زنم شیشه اش می آید پایین.ابراهیم با مامورها حرف می زد.احمدی گفت:"شما حرف حالیتان نیست،اینجا ساخت و ساز ممنوع است.مگر شهر هرت است بخواهید هر غلطی بکنید."گفتم:"پنچاه متر زمین است برج که نیست."یکی از مامورها گفت:"حتی یک متر هم قدقن است "راننده با اشاره احمدی گاز  داد.احمدی داد زد :"به این زن بگوییدبرود کنار." لودر می آمد کنار دیوار .لیلا آجررا پرت کرد طرف شیشه  اش .شیشه ترک برداشت.احمدی گفت:"زیر چرخ له شود خونش به پای شماست."پدر قسم اش می داد. لیلا عقب عقب می رفت.پریدم بالای لودر.احمدی آمد طرف لیلا.ابراهیم بیل را انداخت. با تکه آجررفت سراغ احمدی.راننده با پایش هلم داد پایین.افتادم،گیج بودم.لیلا افتاده بود جلوی در خانه.احمدی هم جلوی لودر .از دهانش خون می رفت.پنچاه مترزمین که لودر آوردن نداشت.پدرامروز رفته بود به خانه سر بزند.گفت:"دررا معتادهای اطراف محله برده اند.اماخانه سر جایش هست. خراب نکرده اند.آجر چیدم جای در.چار دیوار کامل شده.اگرابراهیم بیاید." لیلارامادربا همسایه ها برده بودند بیمارستان.اززندان که آمدیم بیرون،رفتیم بیمارستان. بچه را لای پارچه سبزی گذاشته بودند داخل پلاستیک.باغ بهشت نبردیم.گفتم:"می بریم محله خودشان قبرستان قدیمی شهر آنجاست."با زمینشان فاصله ای نداشت.پدررا نمی گذاشتم بیاید.خودش آمد.با ایوب پلاستیک را گذاشتیم پشت وانت.پدرگفت:"غسل و کفن داده اند؟"گفتم:"توی بیمارستان حتمن می دهند"فکر نمی   کنم داده بودند .قبرش یک متر هم نشد.پدر گفت:"بیشتر بکنید،حیوانات در نیاورند"پیرمردقاری ایستاد بالای قبر.یک پایش داخل بود می خواند.گفت:"اسمش؟"لیلامی گفت:"سامان"من گفتم:"ابراهیم-اسماعیل" ابراهیم چشم غره رفت.لیلا گفت:"مااسمش را از همین الان انتخاب کرده ایم."سامان"توبرای بچه خودت وقتی زن گرفتی ،اسم بگذار."مادر گفت:"بی حیاها از پدرتان خجالت بکشید." پدر خندید.گفت:"ان شاالله ابراهیم-اسماعیل"ایوب گوشه قبربیل به دست ایستاده بود.گفت:"احمد،بایداسمی بگویید تا تلقین بدهد.مرده بدون اسم نمی شود."خواستم بگویم:"سامان" اززبانم دررفت"اسماعیل"پیرمرددستش راداخل قبر تکان می داد.فقط چند کلمه اش را شنیدم:"...اسماعیل بن ابراهیم..."                                                                                

 

 

خرداد1386

"این خانه برای تو امن خواهد شد"

محمداز طرف خدا

 

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/احمد بیرانوند

 

وجود دوربین در سطر ها ، دخالتی در خود داستان ندارد

 بلکه حکم مخاطبی را  دارد که داستان را از زاویه ای

که می بیند ، لحظه به لحظه شرح می دهد .

 

حسنک  را  مرده اند                                                                

احمد بیرانوند

 

   دوربین را ته طویله در تاریکی محض می گذاری . خورشید بالا می آید و نور ضعیفی از لای پای چهارپاها عبور می کند و سایه شان کف زمین دراز می شود . نور تنها توانسته است که نیم تنه ی پایین چهارپاها را مشخص کند و بقیه ی تصویر در تاریکی آخور مانده است .

گاوها می گویند:

ما ... ما ... ما ...

یعنی ما گرسنه ایم حسنک کجایی؟

وسط میدان می روی . دوربین را روی زمین ، کنار کله می گذاری . کله ، گوشه چشمی نگاهت می کند . تند می دوی تا از مرکزمیدان دور شوی . گرد و غبار پاهات لحظه ای چند در هوا می ماند ....

  همه ی سنگ ها دقیقا به هدف نمی خورد . بعضی ها با یک وجب فاصله روی زمین می افتادند . بعضی دیگر با شتاب ... گاهی لایه ی غباری جلوی نگاه را می گرفت و خیره می ماندی تا سنگی غبار را بشکافد و یک باره  بر تو نازل شود . اولش یاسمن بیچاره طاقت نمی آورد می پرید جلو . ولی وقتی باران سنگ ها ضرب گرفت  دیگر طاقت نیاورد و ایستاد گوشه ای تماشا کرد . لبخند ریزی گونه هایم را بالا می کشید تا چشم هام کوچک تر شود . اما نگاهم بی رمق می شد ، جیغ می کشید. دور خودش می چرخید و بعد پی نگاهم ساکت می شد .  جیغ می کشید. دور خودش می چرخید و بعد پی نگاهم ساکت می شد . آن قدر این دور باطل تکرار شد تا از نفس افتاد . دلم گرفت . دلم را گرفتند . چیزهای زیادی را گرفته بودند که دل بی صاحب گم بود . یاسمن از روزنامه خواندن من خوشش نمی آمد . آن قدر سر و صدا راه می انداخت تا روزنامه را کناری بیندازی و به او مشغول شوی . اما موقع کتاب خواندن جیکش در نمی آمد. پاورچین پاورچین می آمد و سرش را به سینه ات می چسباند و تماشا   می کرد . حتی تکان اضافی هم نمی خورد . هر از چند گاه سرش را بالا می اورد و از زیر چانه نگاهت می کرد. به دهانم خیره می شد و بعد رویش را برمی گرداند سمت پنجره ، انگار کسی از آن سمت صدایش زده بود. بعضی وقت بلند بلند برایش می خواندم :

«حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند ، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود ، و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد  و آواز دادند که سنگ دهید . هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند خاصه نشابوریان ، پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند .*»

صفحه ی غبار پاره شد . اوج و فرود یک لحظه بود . چرخیدنش را دیدم و دیگر ندیدم . انگار چشمم را به کاسه ی سرم مالیده باشند . سرم دیگر متوجه بقیه ی سنگ ها نمی شد ،فقط احساس له شدن چشم راستم ، چشم چپم را سراسیمه کرده بود . البته چشم راستم ضعیف بود به خاطرش عینک می زدم ولی حالا یک چشم بند هم کافی بود .

 

گوسفندها می گویند:

بع ... بع ... بع ...

یعنی ما خسته ایم . حسنک کجایی؟

 

کارم سبک ترشد فقط سنگ های دست چپ را می دیدم و جمعیتی که مثل موج بالا و پایین  می آمد ند . با خودم گفتم این همه جمعیت نمی تواند یک جا جمع شود . احتمالا ً از جلوه های ویژه ی سینما استفاده کرده بودند . باز لبخند ریزتری گونه هایم را بالا کشید تا چشمم کوچک تر شود . کم کم احساس خراشی داخل جمجمه ام ، اذیتم کرد . انگار سنگ نوک تیز هنوز داخل چشمم مانده بود . فهمیدنش آزارم می داد مخصوصا وقتی که سنگ دیگری دقیقا روی آن می خورد . حالا دیگر تمام دید من شده بود یک دریچه ی کوچک که برایش نیمی از جهان مرده بود . احتمالا ً باید تا آخر فیلم ، دوربین در همان زاویه می ماند . شیشه ی دوربین شکسته بود.

 

دوربین را می بندی به چراغ آویزان ، که حالا شبیه آونگ شده است : سیاهی دیوار ،صورت مضطرب ، سیاهی دیوار ،صورت مضطرب ، سیاهی دیوار ،صورت مضطرب ،  ...

 

چراغ آویزان گفت :«این نوشته ها معنایش چیست؟»

لبخند زدم و گفتم : معلوم است ،همه ی عوام فهمیدند ، چطور شما ...

آخرین باری بود که خندیدم و بعد مثل یک نوار، تمام خاطراتم را به یادم آوردند . سر و ته به یادم آوردند . خستگی پدرم را گفتم ، دعوای سر کلاس هندسه را گفتم ، بوسیدن قایمکی یاسمن را گفتم ، مقالات روزنامه را گفتم ، اکبر ...  را گفتم ، . خستگی پدرم را گفتم ، دعوای سر کلاس هندسه را گفتم ، ... فقط لذت بوسیدن یاسمن بود که مرور خاطرات را برایم شیرین   می کرد . ول داده بودم این یکی را برای کسی نگویم . این دفعه استثنا بود ، گفتنش زیر این چراغ ، حکم مُسَکّن داشت . می گفت پدرش گفته   آد می که جزنوشتن کاری بلد نیست ، باید برود با قلمش عروسی کند . به قلم که نگاه می کنم و یاد ازدواج می افتم ازشکل دراز و غلط اندازش خنده ام می گیرد . این فکر باعث شده به مذکر بودن قلم بیشتر معتقد شوم.

چراغ آویزان در گوش تاریکی زمزمه کرد : « اعتراض مثل شعله است زبانه که بکشد همه گیر می شود. روزنامه ها ترسشان می ریزد . به هر قیمتی که شده  نباید گذاشت مرگ معترض ها ، از آن ها قهرمان بسازد... مثلا ً واسه ی مردم چه فرقی  می کند میان این همه سر که سنگ می خورند یکی شان مفسد فی الارض نباشد ... »

 

یاسمن با دیدن صورتم لب به غذا  نزد ، سرش را سمت پنجره برگرداند  و به نقطه ای         نا معلوم خیره شد .

 

 

 باران سنگ ، که سبک شد دویدم سمت سر که با رگه های خون تزئین شده بود . وقتی رسیدم بعد از چند لحظه مکث روی پاهایم نشستم . احساس کردم باید ازسرعتم بکاهم . ترسیدم این شتاب ، سنگ انداز ها را تحریک کند. آرام و پاورچین به صورتش نزدیک شدم . کاسه ی چشمش بوی گوشت تازه می داد . یادم افتاد که من باید در آغوشش باشم .   راست چانه اش

 

شروع کردم با دست هام به کندن زمین ، تا به سینه اش برسم . خاک زیر چانه به خاطر تقلای گردنش ، کمی نرم شده بود . انگار حضورم را حس کرده بود . بی رمق گفت : یا ... سَ ...من . ایستادم . گوشم را تکان دادم .و  نگاهی انداختم به جمعیت که کم کم پراکنده می شد .  دوباره به کندن ادامه دادم . ..

 

  آمد بالای سرم . خندید و گفت : باز داری چی قایم می کنی شیطان؟

رویم را برگرداندم سمت صدا . جا خوردم . باز قلم و کاغذ دستش بود . دانستم باز آن قدر قدم زده تا یک دفعه سر از حیاط در آورده و مرا گوشه ی باغچه پیدا کرده .           می خواستم جیشم* * را پنهان کنم . دستم به کندن نمی رفت . گوشم را خاراندم . شصتم خبردار شده بود که باز می خواهد کاری دست خودش بدهد . این طور که با ولع می نوشت اگر می بردندش ، دیگر برگشتنی نبود . حتی با یک صورت خال خالی.

کتاب خواندنش را دوست داشتم . وقت خواندن آرام بود  و عمیق . برعکس نوشتنش که بوی تشویش می داد . می نشستم کنارش و نگاه می کردم . فقط دلم می خواست به جایی که او نگاه می کند خیره شوم . بعد روی کاناپه لم می دادم و محو پنجره       می شدم . گاهی عصر ها دوستم می آمد  لب پنجره ، وسوسه می شدم بروم دنبالش . ولی انگار من هم به خواندن کتاب ها معتاد شده بودم ، مخصوصا وقتی که بلند بلند  می خواند . دوست بی صاحب هم وقتی که  بی میلی مرا می دید ، مخصوصا ًپشت به پنجره می کرد ، دم تکان می داد و می رفت . طوری که من انحنای ران هایش را دنبال کنم و وسوسه ام سوزان تر شود . گاهی نیم خیز هم می شدم ولی دوباره یک حس ... گشادی یا بی حوصلگی ، وجودم را می گرفت . خواندنش که تمام می شد سیگاری روشن می کرد و قدم می زد تا می رسید به عکس روی دیوار . دختری بود که مو های سیاه بلندش روی یک بلوز سفید یقه اسکی پاشیده بود . سر روی شانه کمی کج شده بود  و  می خندید . یک ردیف از دندان های سفید بیرون افتاده بود . دود را توی صورت عکس هول می داد و زمزمه می کرد : یاسمن ... یاسمن . هیچ وقت نفهمیدم چرا اسم مرا روی قاب عکس گذاشته بود شاید هم اسم قاب عکس را روی من ...

 

 

 

 

 

 دوباره شروع کردم به کندن . نفس خنکی از دهانش روی سرم ریخت . تنم لرزید . سرم را که بالا آوردم شبح سفید رنگی را می دیدم که از سرش جدا می شد . نصف شبح زیر زمین بود . قبل تر ها هم دیده بودمش . وقتی که می خوابید همین شبح با کمی فاصله ، بالای سرش معلق بود . می پریدم و چنگ می انداختم آن قدر جست و خیز می کردم تا از خواب پا می شد و با تشر ساکتم می کرد . همان شبح بود اما این بار داشت خودش را با تقلا از تن جدا می کرد . جدا شد . پریدم که بگیرمش ، نشد . دوباره با قدرت بیشتری خیز برداشتم  ، ولی بی فایده بود.  «مرد خود مرده بود. *» کمی دورش چرخیدم . پایم خورد به دوربین شکسته افتاد و زمین کج شد . آرام آرام کجکی گونه ی چپش را لیس زدم . خواب عمیق تر از این حرف ها بود . با شدت از کادر بیرون افتادم . جای پوتین روی شکم مانده بود .

 

دوربین را می بری دم طویله .  نور زرد غروب از پشت سر، سایه ی دوربین  را می اندازد جلویت . هنوز جز دو چهار پا ، که یکی شکمش را انداخته روی کمر دیگری و زانوانش را آرام خم و راست می کند ،پاها و کفل های چهارپاها در تصویر دیده می شود .همه  از شکم به بعد در تاریکی آخور پنهان شده اند . چیزی توجه دوربین را جلب می کند . دوربین را جلوتر می بری میان چهارپاها ، یک جفت پای لخت انسان می بینی که از شکم به بعد در تاریکی آخور فرو رفته اند .

 

 

-----------------------------------------------------------------

 

 

 

* برگرفته از تاریخ بیهقی

** مدفوع


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/زیبا آزادی

باید به عقب برگردیم

زیبا آزادی

بايد به عقب تر برگرديم اين طوري براي هردومان بهتر است

 

اي كاش همه چيز به عقب برگردد ، عقب تر ،عقب ترو عقب تر از آنكه من اينطوري روي اين تخت افتاده باشم . عقب تر از اين حتي حتي عقب تر از آنجا كه تو شروع مي شوي . از اول  اول،به  آنجا كه من نشناسمت. اصلا نباشم كه تورا بشناسم يا ببينمت و تو كنار آن پنجره نباشي و من منتظر آن دختر كه ديروز غروب بهم زنگ زده نمانده باشم، آنوقت تو هم پشت پنجره نيايي و مرا آن زير، كنار درخت چناري  كه رويش قلبي را كنده بودند كه تير خورده ،نمي بيني و من هم به طور اتفاقي سرم را بالا نمي آورم و فكر نمي كنم كه تو .............

 

بله بايد به عقب تر برگردم ،عقب تر از آن قرار كه بي قرارم كرده بود .پيشتر از آن اضطراب كه مدام دلم را مي لرزاند و مرا به اين فكر وا مي داشت كه نكند تو نيايي ؟!

البته نيامدي ،چون ديگر قرار نبود بيايي نه اينجا كافي نيست پيش تر از اين ،بايد برگردم چون معلوم نيست كه اگر اينجا بمانم (سر قرار را مي كويم) چه اتفاقي بيافتد؟!بايد برگردم و آنقدر دور بشوم ،كه ديگر مجبور نباشم كه اينطور رنگ پريده و وا رفته با گردني شكسته ،اوه......نه ....نه.......  تو بايد كمك كني اينطوري تنهايي نمي شود ،نمي خواهم با اين عضلات بريده و رگهاي نصفه و نيمه و آن تن بي جان ،روي اين تخت ..........نه......... من نمي خواهم ،پس بياكمك كن  برگردم به آنجا كه  ،نبايد كنار چنار ،رو به روي خانه شما منتظر مي ماندم  .و تو نبايد از پشت پنجره علامت مي دادي  آنطور  كه من فكر كنم تو همان دختري هستي كه هر روز عصر به  من تلفن مي زند . باور كن اينطوري براي همه امان بهتر است.

اصلاً بگذار من آنقدر زير آن چنار ،منتظر شنيدن صداي آن دختر بمانم تا علف  زير پاهايم سبز شود. شايد اينطوري به نفع هردومان باشد ،آنوقت من ميروم  دنبال پيدا كردن آن دختر و هرگز فكر نمي كنم كه صاحب صدا تو باشي ( آن دختر كه هر عصر زنگ مي زند و با آن لحن عاشقانه مهربان با من قرار مي گذارد و مدام مي گويد دوستم دارد) نه نه دختر خيال نكن كه من ترسيده ام ،خيال نكن اين حرف ها را فقط به خاطر خودم مي زنم نه..... اصلاً نبايد آنقدر اصرار كني. آخر من آمادگي اش را ندارم ، آمادگي ديدن تن ورم كرده ات را ،آمادگي شنيدن بوي كز خوردگي موهايت ، آمادگي ديدن جسدي كه حتي ممكن است مال تو هم نباشد نه دختر  تو بايد سر قرار نيايي ، نبايد دستانم را نوازش كني نبايد در گوشم به آرامي و با گرمي بكويي بگويي كه:(( دوستت دارم )) نبايد آنقدر به من نزديك شوي كه صداي تپش قلب عاشقت را بشنوم  ما بايد از هم دور بشويم آ»قدر دور كه من هنوز با خانواده ام توي يك شهر ديگر زندگي كنم به آنجا كه هنوز يعني به آنوقت كه هنوز دانشگاه قبول نشده ام تا به شهر شما بيايم ، تا تو مرا ديده باشي و تلفنم را شماره تلفنم را نه من بايد برگردم بايد به شهر شما نيايم تا آنقدر تلفن خانه ام زنگ بخورد اصلاً نبايد  جواب هيچ تلفني را بدهم و گرنه هفته اي يكبار  سر از خانه تو كه اشتباهي گرفته ام خواهم در آورد .نشنوم و نبينم پدرت را كه هر بار مي گفت (( شما فقط دانشجويي ، هيچي نداري  تازه مال اينجا هم .......من دختر به شما..........)) او راست مي گفت تو نبايد آنقدر دلبسته من مي شدي آنقدر كه عشقت مرا وادارد بيايم خانه اتان  خواستگاري و بيشتر از آن آنقدر  كه تپش هاي قلبت را توي قلب خودم احساس كنم . گفتم كه من و تو بايد به پيش تر ها برگرديم مثلاًبه همان قرار يا حتي قبل از آن بله به اتاق من قبل از زنگ خوردن تلفن ،آنوقت من سه شاخه را از پريز بيرون مي كشم تا با شنيدن صداي آن دختر آنقدر حالم عوض نشود ،بايد كنجكاوي را درونم بكشم آنقدر كه محل قرار را نپرسم و نخواهم كه هر طوري شده صاحب صدا را بله همان لعنتي كه مرا سر كار گذاشت و تو را ......و حتماً بعدش كلي به ريش ما خنديد . همان كه به محض آشنايي من و تو ديگر هييچ وقت زنگ نزد . پس هيمن است اينكه تلفن را قطع كنم اينطوري كسي كه در كمين زندگي من و تو بود ،همان لعنتي كه زندگي من و تورا به اين روز انداخت ،همان دختر كه احتمالاً پيش از اينها من وتورا مي شناخته و شايد تو را بيشتر، ممكن است  زماني عشق اش را به خاطر تو وآن چهره معصوم و جذابت  از دست داده آنطوري كه من تورا، اصلاً از كجا كه او قرار رفتن ما را با هم به برادرت ، ممكن است او همه چيز را ديده باشد ، تو را كه به خانه من آمدي ما را كه در آغوش هم. نكند او وقايع خانه من را بله خودش است خانه من. مي خواهم به پيش تر بروم اما نه آنقدر كه به دانشگاه نيايم به شهر شما ، اما اين خانه را نمي گيرم اين خانه نحس را كه حتماً او روزي در آن زندگي كرده و شماره تلفنش را. اصلاً مي روم به محله و منطقه ديگري اما اگر او آنجا هم ..... نمي دانم چرا فكرم ديگر كار نمي كند هر چه فكرش را مي كنم مي بينم بهتر است قيد درس خواندن را بزنم  حتي اگر قلب پدر و مادرم  نه نمي توانم آنها هميشه آرزو داشتند كه من درس بخوانم و براي خودم كسي... اما اينطوري كه بيشتر ناراحت مي شوند آنطور حداقل زنده ام و پيش آنها هستم  آخر مادرم با غم نبودن من چطور سر خواهد كرد.

بايد از اين قرار دور بشوم . قراري كه ختم به اين تخت مي شود و پيش تر از آن به اتومبيلي كه آن شب  كنار من ايستاد و زني جوان كه گويا رابطه اي با برادرت داشت، بگويد خودش است . نه نمي خواهم درد فرو رفتن چاقو را به پهلوهايم حس كنم آنوقت جواب مادر را چه بدهم آخر من قول داده بودم كه مواظب خودم باشم بايد به پيش تر از آن قول برگردم اينطوري  حداقل ناراحت نخواهم بود كه به مادرم قول دروغ داده ام و تو ، تو اينطوري  مي دانم ، مي دانم تو ترجيح مي دهي با بدن ورم كرده و موي كز خورده و صورت ناشناس  بيرون از شهر توي جنگلهاي اطراف ديده شوي ولي به اول برنگردي به جايي كه قرار بود تو را به آن مرد بدهند ، همان مرد قوي هيكل ،همان سايه وحشتناك با موهاي وز و كله گنده كه آنطور گردنم را فشار داد كه نتوانستم بگويم كمك نه تو نبايد به آن سايه غول آسا اما من چه ؟

تو. البته مي دانم من اگر به عقب برگردم تو باز هم خواهي سوخت و  من نمي خواهم تو را آنطور با تن سوخته و موهاي كز خورده ببينم اما تو بايد كمكم كني آخر بايد به فكر مادرم هم باشم البته به فكر تو هم اما تو هم بايد كمي به فكر من !

مي دانم خيلي التماس كرده بودي  كه با من حتماً آن دختر جاي مرا ،باورت نمي شود كه آن دختر معشوقه همان مرد  يا چه مي دانم كسي كه قرار بود با تو البته شايد. به هر حال من نگران هردومانم نمي خوام تو ناشناس و بي جان با تني ورم كرده مهم نيست كه تو چه قدر مي خواهي يا من ......... ما موظفيم همديگر را نجات دهيم مثلاً من از تو خواهش مي كنم كه به خيلي پيش تر برگردي به وقتي كه كودكي بيشتر نيستي مي دانم از آن قسمت خوشت نمي آيد ، گفته بودي كه آنجا هم باز سرو كله مرد مو وزوزو  ، همان سايه بزرگ ، برادر زن پدرت هست ، خداي من پس من چه كار كنم ، نمي خواهم تو را آنجا رها كنم در حالي كه زير دست و پاي آن مرد ، درست است زن پدرت از راه مي رسد اما كار از كار گذشته است خون روي فرش دلمه بسته تو اما هنوز زنده اي با اينهمه هنوز در خطري مي ترسم اگر بيشتر از حد آنجا بماني بميري پس به عقب تر بر مي گردم به آنجا كه نه تو باشي نه من،  اينطوري من عزيز دردانه مادر نمي شوم  آن هم بعد از 6 شكم دختر زاييدن و تو هم باعث مرگ مادرت نمي شوي باني آمدن آن زن به خانه پدرت آنوقت برادرت  آنهم عصبي و شاكي بار نمي آيد   با آن صورت كه جاي تيزي روي صورتش پاي چشمش گوشت اضافه آورده و ديگر مدام دم از ناموس و تيزي و دعوا نمي زند دم از سلول و بند و زندان آنهم وقتي كه خبر ندارد دردانه زن پدر چه بلايي سر تو......... نه تو نبايد بيايي اينطوري حتي اگر من هم به دنيا بيايم  اتفاقي نه براي من و نه حتي براي برادرت كه بعد از اين اتفاقات كشته مي شود نمي افتد ، چون من اگر دنيا نيايم معلوم نيست چه بلايي سر مادرم مي آيد، حتماً اقوام  و عمه ها پدر را وا خواهند داشت كه دختر بيوه فلاني را بگيرد تا اوجاقش كور نشود حتماً مادرم دق خواهد كرد من بايد بمانم من بايد باشم بايد باعث افتخار همه بشوم مي دانم اين خودخواهي است براي همين انتخاب با توست اگر تو بگويي نه من هم مي گويم نه  ، آنونقت با گردن شكسته و رگهاي بريده از گردن بيرون زده ، تن سرد و چشمان وق زده مي افتم روي همين تخت كه الان هستم و زل مي زنم به سقف آن اتاق به دريچه تهويه و منتظر آن مردان سبز پوش كه ماسك زده اند مي مانم در حالي كه به تو فكر مي كنم به آن جسد باد كرده سوخته ناشناس كه مرا كنارش توي جنگلهاي اطراف رها كردند.

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / الهه علی خانی

" کلاف سر در گم  "

الهه علی‌خانی

                                            

 قضيه کمی پیچیده است. در واقع  اتفاقي كه  يك ماه پيش، يكسال از سالگرد آن مي گذرد، آن را پيچيده كرده؛ هر چند خودِ آن اتفاق چندان پیچیده نیست .

    مژگان يك هفته بود كه خودش را در اتاقش حبس كرده  و قسم خورده بود تا بهراد بر نگردد، در را باز نكند .بهراد يك روز قبل از يك هفته پيش براي ديدن دوستي كه يك سال بود نديده بودش، به اصفهان سفر كرده و يك هفته پيش به خانه زنگ زده بود كه همراه با دوستش قصد دارد براي ديدن دوستي ديگر كه آن هم يك‌سال مي‌شد نديده بودنش، به تهران برود.

   

    يك هفته قبل از آن اتفاقي كه يك ماه پيش يك سال از سالگرد آن مي‌گذرد ،مژگان بيست و يك ساله شد. پدرش از آنجايي كه آخرين جشن تولد او در آن خانه بود و باز هم از آنجايي كه او تنها فرزند آن خانه بود يك صندوقچه‌ي كوچك عتيقه كه در خانواده شيءاي موروثي بود را همراه با نامه‌ای که بهراد برایش فرستاده بود به او هديه داد و او يك ساعت بعد وارد اتاقش شد و  در را قفل کرد. البته آن را همان موقع قفل نكرد بلكه يك ربع  بعد در را قفل كرد و اهل خانه نيز يك ساعت بعد متوجه قفل بودن در شدند و وقتي علت قفل بودن در را پرسيدند مژگان جواب داد كه به چي به چي قسم تا بهراد از سفر برنگشته در اتاق را باز نمي كند .

     پيچيدگي قضيه از همين جا آغاز مي‌شود .

     اتاق مژگان در ضلع شمالي خانه‌ي آبا و اجدادي خانواده‌ي پيشينه واقع شده بود و ضلع شمالي خانه دقيقا روي بالاترين قسمت يك زمين تپه مانند قرار داشت و خانه با شيب ملايمي به سمت پايين و در جهت جنوب ساخته شده بود؛ به‌طوري كه خروجي منزل دقيقا در گودترين محله‌ي شهر -محله پايين- باز مي‌شد. البته اين مساله از قلم نيفتد كه اتاق مژگان هيچ پنجره‌اي نداشت. يعني خود مژگان از اتاقي كه پنجره داشته باشد خوشش نمي‌آمد و در همان كودكي از خانواده خواست، پنجره‌هاي اتاق او را مسدود كنند و از آنجايي كه او تنها فرزند خانواده پيشينه بود و تماميِ خواسته‌هايش اجابت مي‌شد، پنجره‌هاي اتاق او را مسدود كردند (آن هم با آجر و سيمان و بعد هم كاهگل و  گچ و خاك و گچ سفيد )

یعنی اتاق مژگان خروجي به جز همان دري كه يك ساعت بعد از يك ساعتي كه از گرفتن آن صندوقچه مي گذشت آن را قفل كرده بود نداشت . و جز يك تخت و ميز چوبي كه آن‌ها هم موروثي بودند و از عمه‌ها به برادر زاده‌ها مي‌رسيد، هيچ چيز ديگري در اتاقش نبود.

     خب، تا اينجا چيز پيچيده‌اي در اتاق مژگان نمي‌بينيم. قرار هم نيست چيز پيچيده‌اي در اتاق او باشد. در واقع اتفاقي كه دقيقا يك ماه پيش، يك سال از سالگرد آن مي‌گذرد قضيه را پيچيده كرده وگرنه اتاق مژگان پيچيده كه نيست هيچ خيلي هم ساده است.

 

     يك سال پيش از آن روز(روز اتفاق ) آ‌قاجان و ننه‌جان در فاصله‌ي زماني يك ساعت مردند. اين اتفاق خيلي اتفاقي رخ داد، يعني نه آقاجان بيماري قلبي داشت و نه ننه‌جان قند وچربي بالا. خلاصه آنكه هر دو مردند. بماند كه چقدر مردم شوكه شدند و باز هم بماند كه قرار شد خانواده پيشينه تا يك سال سياه‌پوش باشند و باز هم بماند كه بعد از چهلم رخت سياه كندند و بعد از آن مژگان را نامزد بهراد كردند. البته اين وسط آقاي پيشينه (پدر مژگان) هيچ گناهي نداشت . مژگان بهراد را دوست داشت و وقتي مژگان كسي را دوست داشته باشد نمي‌تواند دوري او را تحمل كند. از آن گذشته آقاجان در وصيت‌نامه‌اي كه دقيقا روز مرگش نوشته بود، سفارش كرده بود خيلي زود مژگان را به كسي كه دوستش دارد، شوهر بدهند؛ بنابراين دقيقا چهل ويك روز بعد از فوت آقاجان و ننه جان، مژگان نامزد بهراد شد.

      اگر بخواهم در مورد بهراد صحبت بكنم بايد به يك سال قبل از فوت آقا جان و ننه جان بر گردم و اين خود قضيه را پيچيده‌تر مي‌كند. آخر بهراد هيچ آشنايي با خانواده‌ي پيشينه نداشت و هيچ كس حتي خود مژگان تا آن روز كه او را در فرهنگ‌سراي شهر ديد، جايي نديده بود. يعني هيچ كس در شهر تا آن روز او را نديده بود. گويي ناگهان در آن نقطه ظاهر شده بود!

      در اينجا تمام اتفاقات آن سال را ناديده مي‌گيرم. يعني فکر کنم حوصله‌ي اينكه بخواهم قصه‌ي عاشقانه‌ي آن‌ها را بگویم نداشته باشید؛ به‌خصوص آن‌كه هر آن ممكن است از اصل قضيه دور شويم. يعني سر كلاف را گم كنيم (البته اگر سر كلافي وجود داشته باشد )تنها چيزي كه اين وسط حائز اهميت است اين است كه بهراد را كسي نديده بود، بنابراين كسي او را نمي‌شناخت. چيزي كه مردم شهر بعدها  دريافتند، اين بود كه بهراد دانشجوي معماري است و براي تحقيق، روي نوع معماريه  كاروانسرا جلو گير و عقب گير كه در دو سمت شمال و جنوب شهر واقع شده بود به آن شهر آمده است .

     خانواده پيشينه هيچ‌گاه تايك شب مانده به فوت آقاجان و ننه‌جان متوجه نشدند كه مژگان يك دل نه صد دل عاشق بهراد شده. آن شب كسي جز آقاجان وننه جان در خانه نبود. (اينطور كه مي‌گفتند قرار بود بروند خانه خاله‌ي مژگان ) ولي مژگان نمي‌رود، در خانه هم نمي‌ماند. و دقيقا يك ساعت قبل از برگشتن آقا و خانم پيشينه بر مي‌گردد و يك راست مي‌رود توي اتاقش و در را محكم به هم مي‌كوبد. بعد ننه جان مي‌رود پيش‌اش و يك ساعت بعد در حالي‌كه به قول خودش، كه به خانم پيشينه، كه همان دم از مهماني بر گشته بود مي‌گويد چيزيش نيست و كمي فشارش افتاده است و از پيري است، رنگ پريده از اتاق خارج مي‌شود و در حالي‌كه ديوار را عصاي دستش كرده، زمزمه‌كنان به سمت حياط مي‌رود و مي‌گويد :"مي‌گه عاشق اين چيزا حاليش نيست .....واي به ما!!! ".

فرداي آن شب هم كه به عرضتان رساندم چه اتفاقي مي‌افتد و چهل و يك روز بعد آن را هم.

نامزدي آن‌ها در شهر مثل توپ صدا كرد و تعجب همه را بر انگيخت. به هر صورت تعجب هم داشت چيزي از فوت پدر ومادر اقاي پيشينه نمي‌گذشت. ولي با اين حال پيچيدگي خاصي در اين اتفاق وجود ندارد و ممكن است هميشه از اين اتفاقات بيفتد.

چيزي كه در طي اين ده ماه ونوزده روز  قابل تامل است و به پيچيدگي قضيه دامن مي‌زند اين است كه با توجه به اينكه خانواده آقاي پيشينه كمي تا قسمتي تعصبات قديم را داشتند هيچ‌گاه اجازه نمي‌دادند بهراد و مژگان تنهايي شب را بيرون از خانه‌ي آن‌ها به صبح برسانند و هرگاه بهراد براي ديدن مژگان به خانه‌ي آن‌ها مي‌رفت، در اتاق مژگان خلوت مي‌كردند و اين در حالي بود كه تنها راه خروجي (همان در مذكور) تا آخر باز بود. حتما متوجه حساسيت‌هاي شديد خانواده در اين مورد شده‌ايد.

       كمي از قضيه دور افتاديم. البته تقصير من نيست. اين قضيه آنقدر پيچيده است كه از هر جهت به آن بپردازيم به چند دو راهي وسه راهي بر مي‌خوريم كه هر كدام از آن‌ها مي‌تواند راه اصلي براي رسيدن به هدفمان باشد. ولي خب اين ريسك را هم در پي دارد كه ممكن است از راه اصلي دورتر شويم. پس بر‌مي گردم و اتفاق همان روزي را كه قرار بود همان اول بگويم و نگفتم را بگويم .

     دقيقا يك هفته بعد از تلفن بهراد و قفل شدن در اتاق مژگان، تلفن  زنگ زد و از آنجايي كه همه منتظر تماس بهراد بودند تا خبر را به او برسانند، به سمت تلفن هجوم بردند (البته به جز مژگان ). درست است؛ بهراد بود. همان بهرادي كه آن روز دقيقا دو سال از پيدا شدنش در آن شهر مي‌گذشت  و باز هم درست است؛ آقاي پيشينه موضوع را براي بهراد توضيح داد. ولي بهراد همان جوابي كه همه توقع ِ شنيدنش را داشتند نداد؛ بلكه جوابي داد كه همه را شوكه كرد و حتي آقاي پيشينه را چنان عصباني كرد كه گوشي را با تمام قوا پرت كرد، به طوري كه بعد از برخورد به شيشه‌ي پنجره لاشه‌اش وسط حياط فرود آمد.

    البته ممكن است گفته‌هاي بهراد شما را هم به همان اندازه عصباني كند و همين  قضيه است که پيچيده‌ است! بنابراين من سعي مي كنم تنها آن صحبت‌هايي ر ا بگويم كه شما را متوجه‌ي اصل موضوع بكند. بهراد از ازدواج با مژگان صرف نظر كرد. چون مي‌گفت "خانواده اش تعصب شب زفاف را دارند و او جوابي براي آن‌ها ندارد !"

     ولی قضيه همين جا تمام نمي‌شود. يعني به نظر می‌رسد قضيه هنوز هم تمام نشده  و  حالا حالا هم تصميم به تمام شدن نداشته باشد و جایی دیگر همین روزها دوباره پیچیدگی اش را به رخ می کشد.

   آقاي پيشينه بعد از شنيدن صداي بر خورد لاشه‌ي تلفن با كف حياط، با شتاب در حالي كه سمت چپ صورتش قرمز شده بود و عضلات كل صورتش به شدت مي‌لرزيد به سمت اتاق مژگان

دويد و با يك لگد محكم(با پاي چپش ) تنها راه خروجي اتاق را شكست و با وجود اينكه همه منتظر بودند مژگان، سراسيمه و لرزان، در حالي كه دو دستش را گره كرده جلوي دهانش گرفته و آرام و بي صدا اشك مي‌ريزد جلوي آن‌ها ايستاده باشد، با جسد كبود شده‌ي او مواجه شدند.

    نه....نه!  اشتباه نكنيد؛ اين اتفاق از گرسنگي نبود (هر چند مي‌توانست بي تاثير نباشد) ولي چهره‌ي كبود شده‌اي او نشان از خفگي مي‌داد و گزارش پزشك قانوني هم همين فرضيه را تائيد مي‌كرد. در واقع پزشك قانونی آلت خفگي را نامه‌اي دانست كه در اتاق مژگان يافتد (نامه اي كه روز تولدش بهراد به مژگان داده بود.)

     مي‌بينيد چقدر قضيه پيچيده است. به خصوص آنكه در طي اين يك سالي كه از اين اتفاق گذشته باز هم اتفاقاتي كه نمي‌توان گفت ربطي به اين قضيه ندارند رخ داده است كه گفتنش جز آشفته‌تر كردن ذهن شما هيچ سود ديگري ندارد. فقط همين را بدانيد كه نسل خانواده پيشينه چندين ماه است كه بر چيده شده و همين يك ماه پيش شهرداري خانه‌ي آبا و اجدادي خانواده پيشينه ( از گودترين تا بالاترين نقطه ي شهر) را باخاك يكسان كرد تا در محل آن ساختمان جديدي (كه نقشه اش را بهراد طراحي كرده) براي فرهنگ سراي شهر بنا كند. بهراد احتمالا در همین شهر ازدواج خواهد کرد و نسل خانواده‌اش را  زنده نگاه خواهد داشت. و این باعث می‌شود این قضیه تا سال‌های زیادی پیچیدگی خودش را همچنان حفظ کند.                                                                             

                                                                                                      پاییز 86

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/حامد حسن پور

آشغال ها

حامد حسن پور

 

در را که قفل می کرد صدای قدم هایی که نزدیک می شدند قطع شد. وقتی برگشت مردی که روبرویش ایستاده بود و چند تایی نان دست داشت گفت((صبح  بخیر آقا. مامورهای شهرداری حول و حوش یازده شب پیدایشان می شود. دیشب آشغال ها را زود بیرون گذاشته اید, گربه پلاستیکشان را پاره کرده. چیزی که توی این محل زیاد است گربه)). مرد کلیدهای خانه را توی جیب شلوارش گذاشت و به چیزهایی که از پلاستیک آشغال ها افتاده بود جلوی در نگاه کرد. مردی که روبرویش ایستاده بود نان ها را از دستی به دست دیگر داد و گفت((این قرص ها اگر بهشان عادت کنید دیگر بدون آن ها خوابتان نمی گیرد. قصدم جسارت نیست, بگذارید به حساب همسایگی)) . مرد باز پایین پایش را نگاه کرد و گفت((ممنون )). مرد همسایه گفت ((اگر کاری داشتید همین خانه ی بغلی تان می نشینیم)) و رفت سمت خانه ی کناری. مرد صدایش را بالا برد و پرسید((نانوایی کجاست ؟)). مرد همسایه که کلید را توی قفل در می چرخاند گفت((آخر کوچه که رسیدید بروید سمت چپ, چند دقیقه ای بیشتر نیست . کمی طول می کشد تا عادت کنید )) . مرد همسایه تو رفت و در را بست.  مرد آشغال های جلوی در را که یک استخوان مرغ بود , یک پاکت سیگار و یک جلد خالی قرص برداشت . جلد خالی قرص و استخوان مرغ را به زور چپاند توی پاکت خالی سیگار . دستش را چند بار روی شلوارش بالا پایین کرد و بعد نگاهش کرد . پاکت سیگار را گذاشت توی جیب شلوارش و راه افتاد . سر کوچه که رسید پیچید سمت چپ . نرسیده به نانوایی جلوی دکه ی کفاشی ایستاد . کفش هایش را درآورد و جفتی دمپایی پوشید . پیرمرد کفاش که لنگه کفشی را می دوخت به کفش های مرد نگاه کرد . مرد گفت (( واکس می خواهند )) . پیرمرد لنگه کفش و نخ و سوزنی را که دستش بود کنار گذاشت و گفت (( خیلی کهنه اند . کفش نو بخری بهتر است . واکس فقط کهنگی شان را می پوشاند . نوشان نمی کند )) . مرد گفت (( پدر با این حرف ها کارت را کساد می کنی )) . پیرمرد کفش های مرد را روی تخته ای که رو زانوهایش بود گذاشت و گفت (( نترس , این حرف ها کسادی نمی آورد . کم اند آدم هایی که حرف تو کتشان برود )) . مرد چیزی نگفت و فقط پیرمرد را که کفش ها را واکس می زد نگاه کرد . کفش ها را که جلویش گذاشت مرد پولشان را داد و گفت (( پدر مرگ موش این نزدیکی ها پیدا می شود ؟ )) . پیرمرد لنگه کفش و نخ و سوزن را که روی تخته می گذاشت گفت (( مستقیم برو . جلوتر از نانوایی مغازه ای هست که از این چیزها دارد )) . مرد راهش را گرفت . جلوی نانوایی چند لحظه ایستاد . صف نان شلوغ بود و مرد رد شد . مغازه ها را یکی یکی نگاه می کرد تا رسید به مغازه ی سموم و دفع آفات . داخل رفت و گفت (( مرگ موش دارید آقا؟ )) . مغازه دار که جدول حل می کرد گفت (( موش دارید یا ؟ )) . مرد گفت (( موش داریم )) . مغازه دار خودکار و روزنامه را کنار گذاشت و از توی یکی از قفسه ها بسته ای برداشت و روی پیشخوان گذاشت . مرد که از جیبش پول بیرون می آورد مغازه دار گفت (( مواظب باش , جز موش چیزهای دیگری هم می کشد )) . مرد پول را که داد دست فروشنده بسته ی مرگ موش را از روی پیشخوان برداشت و نوشته های رویش را نگاه کرد.

پلاستیک مرگ موش را باز کرد و ریختش توی سینی . ران مرغی را که دستش بود توی سینی غلت داد تا همه اش از مرگ موش پوشیده شد . ران مرغ را توی کیسه زباله ی سیاهی گذاشت . کیسه را گره زد و ساعت را نگاه کرد . ساعت از هشت و نیم گذشته بود . کیسه ی زباله را جلوی در گذاشت و برگشت توی خانه . چند دقیقه ای یک بار از پنجره بیرون را نگاه می کرد . ساعت نه و چند دقیقه بود که گربه ی زردی آمد سروقت کیسه زباله . مرد از پنجره گربه را نگاه می کرد . گربه کمی که با کیسه ور رفت از آشغال ها دور شد و از دیوار همسایه بغلی بالا رفت و پرید تو حیاطشان . مرد ساعت را نگاه کرد . چند دقیقه ای طول کشید تا گربه برگشت . گربه با چنگال و دندان با پلاستیک آشغال ها ور می رفت . مرد از پنجره دور شد و تلویزیون را روشن کرد و نشست پای اخبار . اخبار که تمام شد تلویزیون را خاموش کرد و رفت کنار پنجره . گربه افتاده بود کنار آشغال ها و چند لحظه ای یک بار تکانی می خورد . مرد از آشپزخانه دستکش های ظرفشویی و کیسه زباله ای برداشت و رفت جلوی در . دو طرف کوچه را نگاه کرد. کسی توی کوچه نبود . دستکش ها را پوشید و پلاستیک آشغال ها را که پاره شده بود انداخت توی کیسه . با یک دست دهانه ی کیسه زباله را گرفت و با دست دیگر دو پای گربه را . دستش را که بالا برد گربه توی هوا چرخی خورد . گربه را انداخت توی کیسه و درش را گره زد . برگشت توی خانه و کیسه را توی پلاستیک دیگری گذاشت . دستکش ها را هم انداخت توش . دست هایش را که شست تلفن را برداشت و از آژانس ماشین خواست . پلاستیک را توی صندوق عقب ماشین گذاشت و نشست کنار راننده . ماشین که راه افتاد راننده گفت (( دقیقا کجا می روید ؟ )) . مرد گفت (( زیاد فرقی نمی کند . فقط بیرون شهر باشد, یک جای خلوت )). بعد از چند دقیقه که هر دو ساکت بودند راننده گفت (( ببخشید چی توی پلاستیک دارید ؟)) . مرد که جوابی نداد راننده گفت (( برای من مسئولیت دارد , همین جوری که نمی پرسم )) . مرد گفت (( یک گربه رو پشت باممان مرده , می برم چالش کنم )) . راننده گفت (( همین جا خوب است ؟)) . مرد شیشه را پایین داد و بیرون را که نگاه می کرد گفت (( آره )) . از ماشین که پیاده می شد گفت (( اگر می خواهی بیا مطمئن شو )) . راننده لبخندی زد و مرد از تپه ای که ماشین کنارش مانده بود بالا رفت . بالای تپه پلاستیک را پرت کرد . وقتی برمی گشت پلاستیک خش خش کرد . ایستاد و کیسه را نگاه کرد که تکان می خورد . پاره سنگی برداشت و رفت سمتش . خم شد و چندتایی محکم کوبید روی کیسه . سر گربه از پارگی کیسه بیرون افتاد . گربه که دیگر تکان نخورد مرد سنگ را پرت کرد و از تپه پایین آمد . توی ماشین که نشست گفت (( برمی گردم خانه )) . چشم هایش را بست . چشم هایش را که باز کرد سرکوچه شان بودند . ماشین که داشت می پیچید توی کوچه مرد گفت (( همین جا پیاده می شوم )) . توی خیابان چشم چرخاند . راه افتاد سمت دکه ی کفاشی که باز بود . پیرمرد داشت چای می خورد. مرد گفت (( خسته نباشید.یک نخ سیگار ندارید؟ بعدا پس می دهم  )) . پیرمرد از جیب پیراهنش یک نخ سیگار درآورد و داد دست مرد . سیگار را روی لبش گذاشت . پیرمرد برایش کبریت زد و گفت (( چای می خوری ؟)) . مرد گفت (( مزاحمتی نیست ؟ )) . پیرمرد چهارپایه ای از توی دکه هل داد بیرون . مرد روی چهارپایه نشست و لیوان چای را از پیرمرد گرفت . پیرمرد گفت (( کفش هایت کثیف شده اند . خون است ؟ )) . مرد دود سیگار را از دماغ بیرون داد و به لکه های قرمزی که روی کفشش بود نگاه کرد و گفت (( رنگ است )) . پیرمرد گفت (( نقاشی می کشی ؟ )) . مرد گفت (( بعضی وقت ها )) . پیرمرد پرسید (( باز هم چای می خوری ؟ )) . مرد که ته سیگار را زیر پا خاموش می کرد لیوان را داد دست پیرمرد و گفت (( نه . ممنون )) . پیرمرد گفت (( حالا می نشستی )) . مرد دست پیرمرد را فشار داد و گفت (( بعدا هم مزاحم می شوم )) و راه افتاد . سر کوچه که رسید ماشین جمع آوری زباله از کنارش رد شد . کوچه خلوت بود.  کلید انداخت و رفت داخل . دو تا قرص گذاشت توی دهانش و بطری آب را گرفت سرشان و ولو شد روی تخت . از خواب که پرید ساعت را نگاه کرد . ساعت سه شب بود . بطری آب و جلد قرص را از بالای سرش برداشت . یک قرص دیگر خورد و پتو را کشید روی خودش .

تلفن چند بار زنگ خورد تا مرد از خواب بیدار شد . گفت (( تا یک ساعت دیگر می رسم )) و گوشی را گذاشت . در خانه را که بست خم شد و بند کفش هایش را محکم کرد . تا سر کوچه لباس هایش را مرتب کرد . ساعت مچی اش را که می بست رسیده بود جلوی دکه ی کفاشی . کفش هایش را درآورد و دمپایی پا کرد . پیرمرد که کفش هایش را واکس می زد گفت (( با این پول ها می شد صد جفت کفش خرید )) . مرد گفت (( روی لکه ها را خوب بکش, هنوز مشخص اند )) . پیرمرد کفش ها را گذاشت جلو پایش . مرد پوشیدشان و رفت سمت ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان . از شیشه ی اتوبوس بیرون را نگاه می کرد . اتوبوس تازه راه افتاده بود که پا شد و رفت سمت راننده . گفت (( ببخشید آقا من پیاده می شوم )) . راننده که حواسش به جلو بود گفت (( ایستگاه قبلی پیاده می شدی )) . مرد گفت (( خوابم گرفته بود )) . اتوبوس که ایستاد مرد پیاده شد . توی پیادروهای شلوغ مسیری را که با اتوبوس آمده بود برگشت تا رسید جلوی کفش فروشی . ایستاد و کفش های توی ویترین را نگاه کرد . بعد جاپاهایی را که با رنگ روی پیاده رو کشیده بودند نگاه کرد , جا پاهایی که می رفتند توی مغازه .

ساعت را نگاه کرد . ساعت ده و نیم بود . کیسه زباله ی سفیدی از توی آشپزخانه برداشت و کفش هایش را انداخت توی کیسه . پلاستیک را که جلوی در می گذاشت مرد همسایه هم آمده بود آشغال هایش را بیرون بگذارد . آشغال ها را گذاشت جلوی در. می خواست برود داخل که همسایه صدایش کرد . مرد برگشت , مرد همسایه ایستاده بود جلوی در . گفت (( کم کم دارید عادت می کنید )) . مرد چیزی نگفت . مرد همسایه پلاستیک آشغال ها را نگاه کرد و گفت (( زیاد هم کهنه نیستند . بیخودی دارید پرتشان می کنید )) . مرد کفش های توی کیسه را نگاه کرد و گفت (( چه عرض کنم )) . مرد همسایه گفت ((راستی شما تو این چند روز یک گربه ی زرد این اطراف ندیده اید ؟ )) . مرد گفت ((شوخی می کنید ؟)). مرد همسایه لبخندی زد و گفت (( نه . جدی پرسیدم )) . مرد گفت ((نه. چطور مگر؟)) . مرد همسایه ابروهایش را بالا انداخت و گفت ((هیچی, دوتا توله توی انباری مان پس انداخته و از خودش خبری نیست)) .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         

 

 

 

 

 

 

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/رقیه شاهیوند

« طلا مس »

رقیه شاهیوند

 

بعضي ها مي گن طلا بودن بعضي ها مي گن مس بودن .

وقتي از معبد اومده بيرون دستش بوده , از در جنوبي كه مي خواد رد بشه سرش مي خوره به طاق, همونجاست كه عبدو واسه اولين بار همه كوزه طلايي رو مي بينه كه روي زمين پهن شدن . وقتي هم مي رسه از هيچكدوم خبري نيست . بي بي كبري هم ديده بودش وقتي اومده بود دم نونواش , گفته : ننه بوي نونت گيجم كرده , بي بي هم بهش نون داده , شيرم براش آورده .

بي بي گفت : خيلي رشيد بوده , چشماش برق عجيبي داشته , اون رو ياد دخترش انداخته كه آب برده بودش , وقتي ظرف شيرو رو داخل گذاشته , گفته : ننه هنوزم دوست دارم . بي بي كبري مي گفت : از وقتي ديدمش دلم آشوب شد .

مي گم : حالا چرا از اين بركه نمياي بيرون ؟!

هيچي نمي گه فقط زل مي زنه تو چشام .

مي گم : كوزه ها رو از كجا آوردي ؟!

غيض مي ره تو چشماش و مي گه : مال خودمه . يكي از كوزه ها غلت مي زنه و مي ره طرف گردنش كوزه هاي ديگه تكون نمي خورن .

مي گم : صبحي كه داشتم مي اومدم , گمونم يكي تعقيبم مي كرد .

مي گه : خيالت نباشه , كسي اينجارو پيدا نمي كنه .

مي گم : بازم مي خواي بموني توي اين بركه لعنتي , بايد برم , ديرم شده .

مي گه : فردا بازم مي ياي پيشم .

ميرزا هم ديده بودش اول صداي كوزه ها رو شنيده بود . مي گفت : صداش دلنواز بوده سر ظهري بوده مه از دم بقاليش رد شده , مي گفت : پاهاش , انگاري جون نداشته , هي كيسه رو رو شونه هاش جابجا كرده , صورتش رو نديده , حتي چند متري دنبالش راه مي افته , اما بهش نمي رسه , فقط تا محو شده از ديدش نگاش كرده .

خرماهارو مي ندازم رو آب براش , نمي رن زير آب وقتي چندتا كوزه دورش مي كنن , چندتا بيشترم نمي خوره .

مي گن : حالا راستي راستي , نمي توني , دستات رو از آب بياري بيرون .

مي گه : اين قانونشه .

مي گم : قانون كي ؟

مي گه: قربانگاه . بازم چشماش رو مي دوزه به معبد كه هيبتش تو اين غروب دهشتناكه. كوزه ها غلت مي خورن رديف مي شن و آونگ وار به هم كوبيده مي شن و صداشون طنين افكن مي شه تو دشت . عوعوي سگها هم بلند مي شه . مي گم بايد برم , ننم نگرون مي شه . ني گم : تورو خدا بذار كمك بيارم ! لباش خشك شده و صداش عوض . مي گه : تو قول دادي !

ليلا هم ديده بودش , وقتي داشته تو اون كوچه تنگ , لباسها رو رو بند رخت پهن مي كرده , مي گفت : اول سايش افتاده تو كوچه , قدش بلند بوده و لباسش سفيد . اول فكر كرده باباشه كه از سفر برگشته , خواسته بغلش كنه , كيسه رو كه رو شونش جابجا مي كنه , صداي ناقوس وادي طنين افكن مي شه , نور يه طرف صورتش رو ورشن مي كنه . ليلا مي گفت : از اون موقع هر روز اون صداي عجيب رو شنيده و هر دفعه فكر كرده كه مرد برگشته .

مي گم : طلا ان يا مس ؟

مي گه : طلا مسن , طلسمن .

مي گم : چقدر مي ارزن ؟

مي گه: به پاي هر كدومشون , خون يك مرد ريخته !

مي گم : نمي تونم بشمارمشون !

مي گه : دوازده تا ان , يكيشون سرگردونه , دوازده قرنه .

يكي از كوزه ها كه رنگش كدرتره , غلت مي زنه و مي ره زير آب , مي ياد بيرون , آب رو سرريز مي كنه تو سرش , آب مي پره تو كلوش , سرفه مي كنه .

مي گم: يعني هيچ راهي نيست .

مي گه: همه چيز دست معبد .

مي گم: كاش اينجا نمي شد محل تحقيقت .

مي گه: خودم انتخاب كردم , اولين بار كه از در دروازه جنوبي رفتم تو , هيچ جاي باستاني ديگه اي اينقدر دلم رو نلرزونده بود . باز هم خيره مي شه به معبد .

ننه خالد مي گه : يكي از همين شبا بوده كه خالد زبونش بند اومده , رو بوم كه خوابيدن صدايت از دشت اومده , خالد گفته : گمونم كسي كمك مي خواد , وقتي برگشته , پريشون بوده , حرف كه هيچ نزده , اون شب تا صبح نخوابيده , هي ناله مي كرده , همون شبم بوده كه اهالي ديده بودن آسمون گر گرفته , طرف دشت كه دويدن , دوازده جام مس , بعضي ها هم مي گن دوازده جام طلائي رو ديدن كه برق عجيبي داشتن تو اون شب , مي چرخيدن دور يك چيز , يكيشون هي بالا پريده و دوباره پايين اومده . اهالي مي گن : خودمون ديديم , وقتي رفتيم نزديك , ديگه هيچي نديديم .

رنگش پريده تر شده و موهاش كم پشت تر .

مي گه : دلت به حالم مي سوزه .

مي گم : ازت خوشم مياد .

مي گه : دير اومدي امروز ؟!

مي گم ننه گير مي داد .

ميگه : كاش عكس نمي گرفتم از اون كتيبه ها , همون موقع بود كه قربانگاهها لرزيدند , دو رديف رو در روي هم , از هر كدوم يه كوزه بيرون پريد , مي رقصيدند , داره وار , دورم كردن رج هاي آجر طلا خنديدند , رواق  ها خم شدند , سكوي يكي از قربانگاهها نيمه باز بود , كوزه ازش نمي جهيد بيرون , گير مي كرد . دستي آخر گرفتش از داخل قربانگاه , گلوش خوني بود , موهاش بلند و چهرش افرايي .

مي گفت جلاد خوب نبريده , دستش لرزيده وقتي چاقو كشيده به گلوم .

مي گفت : يكي بايد خلاصم كنه , هيچ كس تا حالا نتونسته , خدايان بيدار شدن , حتماً اون كس تويي .

دم دماي غروب كه مي شه , سگا به عوعو مي افتند , انگاري كه بترسن گوشه اي كز مي كنن . زل مي زنن به نقطه اي نامعلوم . اونوقت اون صدا بيشتر و بيشتر مي شه , همه دست از كار مي كشن و فقط و فقط گوش مي دن و خيره مي شن به هيبت معبد . اماكن مي گن : از وقتي اون مردپاش رو گذاشت به اين محله , معبد غضب كرده , اوايل اينقدر هيبتش نبوده .

كوزه غلت مي خوره , ردش هميشه خونيه , بقيه آونگ وار هي مي رقصن . موهاش بلند تر شدن و چشماش عميقتر . اين چند روز يه خرما ام بيشتر نخورده . مي گم : اينطوري تلف مي شي .

مي گه : اين قانونشه كسي نبايد به گلوم چاقو بكشه والا كوزه هميشه سرگردونه و گلوي مرد اُخرايي هيچوقت خوب نمي شه!

مي گم چرا اين همه كوزه رو با خودت آوردي ؟!

مي گه : خودشون اومدن , وقتي از در جنوبي فرار كردم , از قرابانگاه  رو سرم آوار شدن .

بعضي ها مي گن طلا بودن , بعضي ها هم مي گن مس .

واون مي گه: طلامسن , طلسمن .

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / مراد حسین عباس پور

فروغ

مراد حسین عباسپور

 

 

از در وارد مي شوم . كيف را روي تخت فروغ پرت مي كنم . متوجه ورودم نمي شود .كنار پنجره نشسته است و دارد با انگشت روي شيشه خط مي كشد . نزديكش مي روم ، با كف دست خط ها را پاك مي كند. زير مانتوي آبي رنگش چيزي نپوشيده است. بدنش انگار آن زير خواب رفته است. لباس روز به روز برايش گشادتر مي شود. دستش را مي گيرم آرام مي كشانم سمت تخت . انگار ياد خاطره اي افتاده باشد  مي خندد . زير لب زمزمه مي كنم :

 چه مهربان بودي اي يار! اي يگانه ترين يار! /  چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي / وقتي پلك هاي آينه ها را مي بستي و دروغ مي گفتي .

چيزي نمي گويد. آرام چشمهايش را روي هم مي گذارد. مي گويم :

 و چلچراغ ها را / از ساقه هاي سيمي مي چيدي / و در سياهي ظالم مرا به سوي چراگاه عشق مي بردي / تا آن بخار گيج كه دنبالة حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست /  و آن ستاره هاي مقوايي / به گرد لايتناهي مي چرخيدند .1

 دستم را فشار مي دهد. با دست ديگرم كيف را باز مي كنم. از داخل كيف يك شاخه گل در مي آورم مي گويم «از حياط خانة همسايه دزديده ام .» مي خندد . چيزي نمي گويد. فقط براي چند ثانيه گل را مي گيرد زير دماغش .

     آرام شده است . شقيقه هايش فرو رفته اند ، چشم هايش كاملا گرد شده اند . پيش خودم فكر مي كنم اگر كمي تندتر پلك بزند از كاسه بيرون مي افتند . برايش چند جلد كتاب گرفته ام . با احتياط چسب ها را باز مي كند. روي جلد يكي از كتاب ها با خطي شبيه كلاس اولي ها نوشته ام : براي ويرجينياي عزيز كه كم مانده بود كار دستمان بدهد . به مچ دستش نگاه مي كنم . زخم كاملا به هم آمده است . كتاب ها را ورق مي زند. از لاي يكي از كتابها چند قطعه عكس روي زمين مي افتد. خم مي شود و آنها را بر مي دارد. يكي از عكس ها را مي برد نزديك چشمش ، مي گويد« اينجا من به سوشيا حامله بوده ام.» سرم را تكان مي دهم  . زير پيراهنش باد افتاده است ، مربوط به دو سال قبل از تولد سوشياست . بعد خيره مي شود به عكسي كه تار است ، آن را كاملا به چشمش نزديك مي كند ؛ من و فروغ به سوشيا براي خاموش كردن شمع هاي دو سالگي اش كمك مي كنيم مي پرسد« ما خوشبخت بوديم ، نه ؟» پلك هايم روي هم مي روند  . عكس ها راكنار مي گذارد. يكي از كتابها را بر مي دارد. صفحات كتاب باسرعت از زير انگشت شستش در مي روند و روي هم مي افتند ، به طرح روي جلد خيره مي شود  و با بي اعتنايي  كتاب را روي تخت پرت مي كند و آرام مي پرسد« پس من  دنبال چه چيزي مي گشتم ؟» مي خواهم بگويم جاودانگي  مي بينم عين كليشه است و به دنبال چيز مناسب تري مي گردم ، چيزي كه زياد توي ذوق نزند ، مي گويم« تو دنبال چيزي نمي گشتي . تو مجبور بودي . تو انتخاب شده بودي. تو نمي توانستي گريز بزني. تو نمي توانستي انتخاب كني. تو فقط مي توانستي يك گزينه را انتخاب كني.» انگار حرف هايم را نفهميده است يكي از كتاب ها را به دستم مي دهد . روي لبة تخت نشسته ايم . آرام شروع مي كنم به خواندن ؛

 ترزا به عكاس مجله گفت :

 مي دانيد شوهرم پزشك است و از عهدة نگهداري من بر مي آيد . احتياجي به كار عكاسي ندارم .

 عكاس مجله جواب داد :

 فكر نمي كنم بعد از گرفتن اين عكس هاي زيبا قادر باشيد از عكاسي چشم بپوشيد !

 ترزا گفت :

خيلي لطف داريد اما من ترجيح مي دهم در خانه بمانم احتياجي به كار كردن ندارم .

 –  آيا در خانه ماندن شما را راضي مي كند ؟

_ آن را به عكس گرفتن از كاكتوس ترجيح مي دهم .

_ اما حتي اگر از كاكتوس عكس بگيريد صاحب زندگي خودتان هستيد و اگر فقط به خاطر شوهر زندگي كنيد ، زندگيتان به شما تعلق ندارد .

 ترزا ناگهان احساس خشم كرد :

_ زندگي من در شوهرم تجلي مي يابد نه در كاكتوس .

 خانم عكاس مجله با حالتي عصبي گفت :

_ معناي حرفتان اين است كه خوشبخت هستيد ؟

ترزا همچنان با خشم گفت :

_ البته كه خوشبخت هستم !

_ اما يك زن كه اين حرف را ميزند ناگزير خيلي ...  سپس ترجيح داد جملة خود را ناتمام بگذارد ولي ترزا آن را كامل كرد :

_ مي خواهيد بگوييد ناگزير خيلي محدود است .

 عكاس به خود مسلط شد و گفت :

_ نه محدود ، نه ، برخلاف زمانه .

ترزا با حالتي فكور گفت :

 _ حق داريد . اين دقيقا همان چيزي است كه شوهرم دربارة من مي گويد .2

*

    به نقطه اي بيرون از پنجره خيره شده است .  نگاهم مي دود تا فضاي خالي اتاق ؛ زني با احتياط به چشمهايش سرمه مي كشد . صداي كلاغ مي آيد . شانه روي  موهاي پرپشت و بلند دختر پايين مي آيد. مرد با لبهايش آهنگ مي زند و مي رقصد . دختر نمي خندد ، دختر فقط نگاه مي كند و مرد ديگري با چوب پاهاي كهنه به درون سياهي مي لغزد . صداي فروغ از درون سياهي بيرونم مي كشد« نبايد منو به حال خودم رها مي كردي .» مي خواهم بگويم خواست خودت بود گفتي" بدون سكه و گل فقط يك جلد ايمان بياوريم". چيزي نمي گويم انگار حرف هايي كه روي لبم نيامده را شنيده است مي گويد« درست اما آدمِ سالم به حرف زنش گوش نمي دهد.» با خنده مي گويم« اگر سالم بودم سراغ تو نمي آمدم.» مي گويد« ما هر دو سالم نبوديم ، ما به دنبال چيزي غير از خوشبختي بوديم، ما درست از آنچه ديگران لذت نمي بردند لذت مي برديم ، ما ، ما ،  ما بچه خواستنمان هم موذيانه بود، هركداممان مي خواستيم ديگري را مشغول كنيم، يك جور فاصلهف يكجور ديوار ...  ديواري به اسم سوشيا.» چند بار كلمه ی آخر را تكرار مي كند. لحنش عوض مي شود انگار چيزي را از خودش بپرسد رو به من مي كند ، مي گويم« دلواپس نشو پيش بي بي است هفته اي سه روز مي رود مهد.» مي گويد« مهد، بعد هم مدرسه، اما مدرسه براي بچه جاي زياد خوبي نيست.» چيزي نمي گويم . مي گويد« ما تهي شديم ، ما كنار كشيديم ، ما شكستيم ، روي زمين ريختيم و تا آمديم بلند شويم قسمتهاي اصلي ترِ وجودمان بخار شده بود ، ما مانده بوديم و تفالة خودمان ، بعد حس كرديم با نقصِ وجوديمان كامل تر مي شويم ، حس كرديم اگر بلند نشويم تعالي مي يابيم ، غلتيديم ، فرو رفتيم و كسي نبود به حالمان دل بسوزاند تا جايي كه ديگر صدايمان به زمين نمي رسيد ، دور شده بوديم ، دورِ دور.» بعد - انگار از خودش- مي پرسد« چرا ما اينقدر از هم فاصله گرفتيم ؟ چرا ما اينقدر از همه ؟ چرا ما اينقدر از دنيا ؟ چرا ؟»  انگشتهاي لاغرش را از ميان انگشتهايم  بيرون مي كشد . سرش را بين دو دست مي گيرد و شروع مي كند به گريه كردن . دستهايش را به آرامي از هم باز مي كنم. سرش را مي گذارم در فرورفتگي بالاي قفسة سينه ام و به درون هم مي لغزيم . صدايم صاف نيست مثل لحظه هايي كه تازه از خواب برخاسته ام ؛

 جاري رود در من بود نمي توانستم بر نيايم /  باهر موج شباهتم از برآمدن با اولين موج كمتر مي شد.      و بعد كلمه ها يكي يكي با فاصله از لب هاي فروغ سر ريز مي شوند :

 ناخن هايم را آبزياني مرموز و كوچك مي جويدند / تابوتم ميان چشم هايم پنهان بود / هر آبزي اي كه از ناخن هايم مي جويد در تابوت مي افتاد و ماه را لكه اي سياه مي نشست و جغد پاي كوب تر مي شد.

  صدايم خش دار مي شود مثل لحظه هايي كه چند ساعت پشت سر هم كتاب خوانده ام :

 جغد به حرف آمده بود و حرفهاش چون دندانه هاي تيزي در من فرو مي رفت .

و صداي فروغ نرم تر از هميشه :

 ستاره ها چونان زغال هاي گْل شدة درشت در دريا مي افتاد و التماس من آهسته بخار مي شد .

 و صداي من باز هم خش دارتر، مثل وقت هاي كه فروغ زغالها را برايم گْل مي انداخت :

 جغد به حرف آمده بود و حرف هاش چون دندانه هاي تيزي در من فرو مي رفت / چشم هايم مثل دريا به سوي ماه كشيده مي شد و تابوتي در آنها پنهان بود . 3

سرش از روي شانه ام لغزيده است . اشكهايش را با كف دستهايم پاك مي كنم و دست ها را از ميان موهاي كم پشتش مي لغزانم آنقدر كه به هم قفل شوند و سرش دوباره ميان دستهايم قرار گيرد . قول مي دهد كه دست از نوشتن بردارد كه ديگر به خودش آسيب نرساند . نگاه هردويمان مي رود روي زخم دستش . مي پرسم : قولِِِ قول ؟ مي گويد« قولِ قول.» مي پرسم« يعني ديگر براي تجربة چشيدن يك فنچان چاي داغ مرا مجبور نمي كند با برف هاي روفتة پشت بام برايش آلاچيق درست كنم؟» سرش را به نشانة تاييد پايين مي آورد . مي پرسم« يعني ديگر به بهانة اينكه ذهنش يخ زده است با پيژامه نمي رود زير دوش آب داغ؟» مي گويد« قبول هرچه تو بگويي ، اصلا من ديگر نه چاي مي خورم نه حمام مي روم و نه هر چيز ديگري كه تو نخواهي.»

     به چشم هاي گردش كه انگار تا نيمه از كاسة بيرون آمده اند خيره مي شوم و سكوت مي كنم چون درست نمي دانم چه چيزي را مي خواهم . مي خواهم بگويم« با آن گونه هاي فرورفته چند بار خواستني تر شده است ، درست مثل ميان سالي هاي ويرجينيا وولف چيزي نمي گويم . سكوت مي كنم و بيهوده تلاش مي كنم موهاي سفيد سرش را شماره كنم .

1-  فروغ فــــرخ زاد 2- ميلان كـــــوندرا 3- روح ا.. مراد زاده

                                                                            م- ح – عباسپور.  اهواز – اسفند84

                                                                                                   

 

 

                                                                                            


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه/ طاهره اسکندری

اعتراض به درخت پرتقال

طاهره اسکندری

 

اسمش پورياست. ميوه پرتقال دوست دارد و دليل تنفرش از درخت ها اين است كه اعتقاد دارد ميوه  را مي خورند نه درخت ها را. و اوج نفرتش را از درخت ماه اول ازدواج نشان داد؛ وقتي آمد خانه و ديد كه زنش يك نهال پرتقال كاشته و براي اين كار چند تا از موزائيكهاي حياط بي باغچه اشان را كنده و همين صحنه و اتفاق آنقدر او را شوراند كه زنش بر اين باور شد كه او ديوانه است. بنويس آقا. بنويس . اين پوريا كه بي هيچ اعتراضي به دنيا آمد و بزرگ شد. بله آقا! همه ي اين حرف ها را كه مي گويم شما تايپ كنيد.. هيچ كارتان هم به هزينه اش نباشد. بنويسيد كه خودم شاكي ام. چرا       مي پرسيد از كي ؟ از پوريا ديگر . كه آقا جان هيچ وقت خدا به موقع نيامد. و به هيچ بدقولي نتوپيد. بنويسيد آقا . اگر  اين پوريا دو ساعت زودتر به دنيا مي آمد . حالا به جاي يك كارمند جزء يك سرمايه دار بود. بنويسيد كه پدرش از ترس اينكه بچه به دنيا نيامده اش دختر باشد ارث را بخشيد به برادرش و زباني فقط گفت كه اگر پسر بودبايد ارث را بدهي به او . و وقتي رفت ندانست كه پول قول برادرنه حالي اش نمي شود. آقا جان تند تر تايپ كن . بايد به حرفهاي من برسي . آخر شاكي ام ! پوريا و احوالاتش كه آقا اين بار مي خواهم اعتراض كنم . آقا جان شما جوانيد و خاطره و حادثه داريد در روزهايي كه سپري مي شود. خوب ! همين بي حادثگي جواني پورياست كه ديوانه ام مي كند . و يا اينكه وقتي بعد از ماه ها جدايي از زنش وقتي او را در خيابان با شكمي برآمده ديد. هيچ احساسي نداشت و با عبور يك اتومبيل از جلوي ديدش و محو شدن زن از جلويش همه چيز را فراموش كرد. بگذريم. تايپ كنيد. پوريا و زندگي كوچكش آنقدر حرصي ام كرده كه مي خواهم خودم را بكشم. تايپ كنيد. پوريا آدمي است شبيه به همه ي آدمها ! مرد است، دهان دارد و دو تا چشم كه سبز نيستند و مژه هايش كه مشكي اند و بلند و ابروهايش ، ابرويند و لباس پوشيدنش . … آقام را نگاه كنيد و خصوصيات مرا مو به مو بنويسيد كه پوريا منم. نه !نه ! پوريا شبيه من است.آقا جان تايپ كنيد اين جمله را روي يك سطر با حروف درشت كه من از پوريا شكايت دارم و نسبت به اخلاق او اعتراض دارم. و شكايت را هم با «ت» دسته دار تايپ كنيد . نه آقا جان هيچ كس به سواد شما شك نمي كند .من دلم مي خواهد. نمي خواهم مثل پوريا هر چه قانون است رعايت كنم . كه درد من از همين قانون هاست كه همين قانون حقوق ماهانه و صبح ساعت 7 سر كار آمدن ودوست داشتن يك عده آدم و هزاران قانون كه نبايد تغييرشان داد كلافه ام كرده كه دارم شكايت مي كنم . من از اين همه اتفاق بزرگ كه من در آنها نيستم شاكي ام. چرا وقتي پسر همسايه از پشت بام پرت شد پائين ، من به جاي اينكه خانه نباشم. باشم و بيايم نجاتش بدهم و بشوم…

نه آقا جان اين را تايپ نكنيد كه درد من شهرت نيست. اين كه با تمام گمنامي ام باز هم هستم . ديوانه ام مي كند و مي خواهم خودم را ، نه پوريا را بكشم . آقا جان شما درست تايپ كنيد اگر من ضميرها را اشتباه مي گويم.

بله! اين طور تايپ كنيد كه پوريا يك آدم گمنام زيادي معمولي است و مثل همه ي آدم هاي معمولي و عادي كه مي خواهند زيادي خوب باشند ـ چون آدم هاي اطرافش گفته اند ـ سيگار نمي كشد و از دود جماعت بدش مي آيد. تا به حال لب به هيچ مشروباتي نزده، خونش پاكِ پاك است . و تازگي ها روي موج ترك چايي افتاده و سعي دارد با اين كارها كمي كمرنگ تر گمنام باشد.

توي جيبش هميشه يك قلم و يك تكه كاغذ دارد . اما هيچ وقت جزء قيمت اجناس خريده شده ، روي آن چيزي نمي نويسد و همين يادداشتهاي الكي اش است كه مي خواهم خفه اش كنم.

و يك بار وقتي دستم انداختند ، كاري نكردم جز اينكه پاكت گوجه را كه به جاي سيب قرمز بدون نگاه كردن به خانه برده بودم .آرام روي ميز گذاشتم . آقا جان چرا شما توجه نداريد، وقتي ضميرها را اشتباه مي گويم. شما درست تايپ كنيد.

يكبار وقتي دستش انداخته بودند… روي ميز گذاشت.

و همين بي تفاوتي اش است كه مي خواهم نباشد. و حالا من از همين پوريا به عنوان يك انسان شكايت دارم .آخر چرا بايد اين آدم اينقدر مرا حرص بدهد و آخرش هم حين ديدن يك فيلم كمدي از بغل دستي اش بپرسد كه ساعت چند است و در اوج فيلم سر او را به طرف خودش بچرخاند كه به او بفهماند با او صحبت مي كندو اين كار او باعث دعوا بشود و او قبل از همه سينما را ترك كند .آقا اعتراض دارم به اين فرارهاي بي گاهش . و همين فرارهاي آبرو نگذار اوست كه مرا مي رنجاند و باعث مي شود به نفس نكشيدنش فكر كنم . آقا جان ! نگران نباش . شما همه چيز را تايپ كن. اگر بميرم ، يعني اگر پوريا بميرد كسي به شما شك نمي كند . لطفاً بنويسيد . اين چند سطر را بدون وقفه تايپ كنيد و نپريد توي حرفهايم كه ترتيبش يادم مي رود.

پوريا فرزند اول و آخر خانواده اش است. پدر نداشته و ندارد. مادرش ازدواج كرده ـ توي پرانتز بنويسيد اين ها مهم نيست چون به پوريا مربوط نمي شود ـ او همه چيز را در مورد خودش قبل از ازدواج به زنش گفت؛ كه سس مايونز دوست ندارد ، بوي ماهي حالش را به هم مي زند و به هيچ عنوان نبايد از سيب زميني استفاده كند و دوست ندارد هيچ وقت براي صبحانه نان پنير بخورد . دوست دارد قبل از ناهار چرتي بزند. همه را گفت جز تنفرش از درخت . مدرسه

رفتنش . درس خواندنش ، مؤدب بودنش ، …، همه و همه اخلاقياتش مال خودش نبود . مشق مادرش است. و حالا هم اعتراض دارم و شكايت مي كنم كه آقا اين آدم مرا آزار مي دهد و بايد مجازات بشود . شما هم به اين كار نداشته باشيد كه

شكايت ها هيچ وقت اين طور نبوده . خوب به خاطر همين متن هاي شبيه به هم است كه قضاوت ها غلط شده. در ادامه تايپ كنيد كه لطفاً در طي يك ساعت كتباً نوع مجازات مرا ـشما تايپ كنيد پوريا را ـ برايم ارسال كنيد. در غير اين صورت خودم دست به كار مي شوم اين عبارت در غير اين صورت خودم دست به كار مي شوم را 13 بار تايپ كنيد.

آقا شما هم متن شكايت را برايم بخوانيد تا آن را پست كنم به دادگاه .

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان کوتاه / سارا صارمی

 

پشت سنگینی پلک هام

سارا صارمي

 

 ( ما با هم از ورای فراز و فرود سالیان، با هم زیسته ایم و عشق ورزیده ایم. ما در شادی هامان شریک بوده ایم و شادی هامان را با هم گریسته ایم...تقدیم با عشق و احترام به علی خانمرادی.)

 

 

ساعت ده و پنج دقيقه ي صبح ورقه ي امتحانم را تحويل دادم. شايد اولين نفري بودم كه از سر جلسه ي امتحان بلند شد. در تمام مدتي كه به سؤالات جواب مي دادم فقط به اين فكر مي كردم كه زودتر بروم خانه و بخوابم ، چون از ديشب يك ثانيه هم پلك هام روي هم نرفته بود. توي مسير خلوت دانشگاه تا خانه- كه راه خيلي زيادي بود- نه مسافر پيدا مي شد نه تاكسي!

بالاخره بعد از حدود پانزده دقيقه معطل شدن يك ماشين جلوي پايم سبز شد. اصلاً يادم نيست كي پيدايش شد. چون اصلاً هواسم به اطراف نبود و تا جايي كه يادم مي آيد داشتم به خانه فكر مي كردم. هنوز روي صندلي ماشين جاگير نشده بودم كه حس كردم تمام بدنم دارد سست مي شود و پلكهام مثل كوه سنگيني مي كنند. بعد از آن يادم نمي آيد كي خوابم گرفته بود.

زني با لباس گشاد و تيره وارد ماشين شد. پاهايش بزرگ و چاق بود و كف ترك برداشته شان از كف صندل هاش بيرون زده بود. صورتش به طرز غير عادي اي ورم داشت و لكه هاي تيره رنگي روي تمام پوست صورتش پخش شده بود. وقتي روي صندلي عقب نشست به اندازه ي دو نفر جا گرفت. آهنگ (لاو استوری) داشت توي فضاي ماشين پخش مي شد. هواي خنك داخل ماشين با آن آهنگ ملايم حال اش را جا آورد. سعي كرد از اين موقعيت استفاده كند و كمي استراحت كند. خودش را بيشتر روي صندلي ولو كرد و پاهايش را از زير صندلي جلويي اش كش داد. درد خفيفي را زير شكمش احساس مي كرد ، اما چيزي نبود كه به خاطرش نگران شود. توي اين مدت به اين عادت كرده بود و مسئله ي مهمي به حساب نمي آمد. خيلي زود صداها كم جان شدند و زن به خواب آرامي فرو رفت.

هنوز دقايقي از چرتش نگذشته بود كه چيزي شبيه دلشوره به سراغش آمد. آرام و قرارش تبديل به ترس شد. ابروهايش درهم گره خورده بود. مدام عرق مي كرد. حس مي كرد چيزي مثل چاقو در زير شكمش فرو رود. لب پاييني اش را هي گاز مي گرفت اما صدايش در نمي آمد آنقدر كه احساس كرد دارد خفه مي شود. سعي كرد به خودش آرامش بدهد تا شايد با اين كار كم كم به وضعيت اوليه اش برگردد. سرش را روي پشتي صندلي جلويي تكيه داد و زير لب شروع كرد به زمزمه كردن چیزی شبیه دعا. صداي بلند نفس هايش در تمام فضاي ماشين می پيچيد. زن يك آن حس كرد دارد چيزي را بالا مي آورد. بي اختيار با صداي بلند ناله كرد. بدنش را كه سست شده بود به سختي عقب كشيده و به صندلي اش تكيه داد. بدنش از عرق خيس خيس شده بود. درد امانش را بريده بود. حسابي عصبي شده بود. حتي آهنگ هم حالش را به هم مي زد. زن احساس مي كرد چيزي دارد درونش را مي شكافد و در همين لحظه با صداي بلند شروع كرد به جيغ زدن و ميان جيغ هايش با صداي بریده و خفه مي گفت: «منو برسون به يه بیمارستان ، منو برسون...» يك دفعه حس كرد از جايي بين انتهاي ران هايش دارد آب سرازير مي شود. كيسه هاي آبش تركيده بود انگار. صندلي عقب خيس خيس شده بود. ماشين با تمام سرعت مي راند. زن بي اختيار پاهايش را از هم فاصله مي داد و يك دستش را به شيشه ي سمت راست عقب ماشين تكيه داده بود و با دست ديگر زير شكمش را فشار مي داد. گلويش خشك شده بود. حس مي كرد نفسش بالا نمي آيد. حتي جيغ هم نمي توانست بكشد. فقط ناله مي كرد آن هم به سختي. زن به خودش مي پيچيد و آهنگ اوج گرفته بود. زن زد زير گريه و گفت : «خفه اش كن ، اين لعنتي را خفه كن!»

 زن ديگر چيزي نمي شنيد. فقط زور مي زد چيزي را به بيرونش براند. موجودي كبود رنگ از لاي پاهاش كه حالا كاملاً از هم فاصله گرفته بودند داشت بيرون مي آمد. زن با چشماني وحشت زده و صدايي بريده بريده مي گفت : «حالا نه ، واي خدای من ، حالا نه. »

و دقايقي طول نكشيد كه صداي نوزادي توي اتاقك ماشين طنين انداز شد. زن از حال رفته بود.

ماشين مي افتد توي سرازيري. با سر مي روم توي صندلي جلويي . وحشت زده از خوابيدار مي شوم. پيش خودم فكر مي كنم تصادف شده. اما نه، جاده خلوت خلوت است و ماشين دارد آرام حركت مي كند. از توي شيشه ي سمت چپ ماشين به بيرون نگاه مي كنم. هنوز خيلي راه است تا به خانه برسيم. دوباره تكيه مي دهم به صندلي و دستم را مي گذارم لاي پاهام. كمي سردم شده است. چشمهام را مي بندم.

دختر بچه اي روي صندلي عقب ماشين نشسته و براي عروسكش آواز مي خواند. دو دست عروسكش را گرفته و دارد مي رقصاندش.

 «يكي اين ور ، يكي اون ور ، يكي اين ور ، يكي اون ور»

بعد لبهايش را به صورت عروسك مي چسباند و يك بوس آبدار ازش مي گيرد. دختر به عروسكش مي گويد: «مي خواي غذا بخوريم؟!» و خيلي تيز از بين شكاف وسط دو صندلي مي پرد روي صندلي راننده. كيسه ي پر از خوراکی را در دست مي گيرد. يك پاكت چيپس هم زير بغلش جاي مي دهد و به عروسكش مي گويد: «آب مي خوري يا نوشابه؟!» بعد مي زند زير خنده و يك بطري نوشابه مي آورد. اما چون ماشين حركت مي كند چيپس و نوشابه مي افتد روي شكاف بين دو صندلي. دختر تصميم مي گيرد اول خوراکی ها را بگذارد روي صندلي اش بعد بقيه ي چيزهايي را كه جا گذاشته بردارد.

دختر بچه همانطور كه دارد بازي مي كند به سينه هايش دست مي زند. بعد روي صندلي اش مي ايستد به طرف جلو خم مي شود و با دو دست صندلي جلويش را محكم مي چسبد. سرش از توي سقف باز ماشين بيرون می رود. باد با موهاي دختر بازي مي كند. دختر احساس غرور مي كند و چيزي توي وجودش تكان مي خورد؛ چيزي شبيه وقتي كه چند قطره آب سرد روي كمرش سرازير شود. نوك پستانهاي دختر سفت و دردناك شده. چيزي كه دختر به آن فكر مي كند لباس زير است. اما چيزي متفاوت از آنها كه تنش است. مي نشيند روي صندلي اش. بعد مي رود كيف چرم قهوه اي رنگي را از روي صندلي جلويي مي آورد كنار دستش. توي کیف چند تكه لباس زير و رو ، نوار بهداشتي و يك آينه كوچك جيبي هست. دختر لباسهاي جديدش را به تن می کند. آهنگ شادي توي سيستم صوتي ماشين در حال پخش است. دختر می خندد و يك دفعه به سرش می زند كه برقصد. مثل زن هاي توي بار كه روي ميز بار مي روند ، كمي خم مي شوند و با انگشت هاشان دو طرف پايين تنه شان بشكن مي زنند و سرشان را تكان تكان مي دهند و هي دست مي كشند به بدنشان.

باريكه اي از آب دهانم از گوشه ي لبم سرازير شده تا گوش چپم و از آن جا چكه كرده روي پشتي صندلي و آن قسمت را تيره تر از جاهاي ديگر نشان مي دهد. حس بدي به ام دست می دهد مثل بچه اي كه صبح از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود كه تشكش را خيس كرده است. زود خودم را جمع و جور می کنم. چشم هام تار مي بیند. سرم كمي سنگين شده و ته گلويم مي سوزد. فكر كنم سرما خورده ام.

پسر جواني با صورتي شق و رق وارد ماشين شد. از برقي كه پوستش مي زد مي شد فهميد تازه اصلاح كرده. كفش واكس خورده و براق ، شلواري كه با خط اتويش راحت مي شد سر يك آدم را بريد و بوي ادكلن اش كه تمام فضاي داخل ماشين را مست كرده بود. پيداهن اش آنقدر سفيد بود كه آدم احساس مي كند تازه آن را خريده است. تمام اعضاي صورتش دست به دست هم داده بود تا او را مثل يك جنتلمن ، جذاب و مغرور نشان دهند. وقتي داشت سوار ماشين مي شد چند لحظه توي صورتش ماتم زده بود و او هم فقط يك لبخند زده بود. نصفه هاي شب بود كه زبري ته ريش دو يا سه روزه اش را روي نرمي بيني ام حس كردم. وقتي بيدار شدم سرم را روي سينه ي پر موي مردي ديدم كه تمام دكمه هاي پيراهنش باز بود. اولش كمي جا خوردم و بي اختيار سرم را تند از روي سينه اش برداشتم و وحشت زده توي صورتش زل زدم اما به محض اينكه لبخند زد آرام گرفتم و سرم را روي شانه هايش گذاشتم. نور از جلوي شيشه ي ماشين پاشيده شد توي صورتم. چشم هام را باز كردم. صورتم را توي آينه ي جلو ماشين نگاه كردم.

رژ لب از گوشه سمت راست لبم تا نزديك سوراخ هاي بيني ام كشيده شده بود. كودكي با صورتي جذاب و مغرور از ماشين پياده شد و سوار ماشين ديگري شد. آهنگ شادي داشت توي ماشين پخش مي شد.

مرد نیمه برهنه با لبهایش لاله ی گوشم را گاز می گیرد.آرام چشم هام را باز می کنم.مرد لبخند می زند.سرش را از روی سینه ام بر می دارد.چند تار موی سفید و سیاه روی سینه ام جا می ماند.

پیراهن کرم رنگ چروکیده ای پوشیده و موهاش به قرمزی می زند،حتما باز هم یادش رفته رنگ مویش را به موقع بشوید.روزنامه را با دو دست جلوی چشم هاش چسبانده و پیپ کوچولویش را لای دندان هایش نگه داشته، انگار نخواسته باشد صورتم را ببیند... .

دهانم خشک شده.پشت سر هم عرق می کنم.حس می کنم از کف دست و پام آتش بیرون می زند.تمام بندم گر گرفته است.چشم هام سیاهی می رود.انگار چیزی توی تنم دارد خشک می شود.

مرد مو حنایی دستش را می گذارد روی رانم.چندشم می شود.حس می کنم نسبت به اش هیچ حسی ندارم.پشتش را داده است به طرف من و خودش را به خواب زده.

وقتی باهاش حرف می زنم یا صداش می کنم نگاهم نمی کند.نه نگاه می کند نه لبخند می زند... .

مرد در حالی که روی عصایش تکیه داده خوابش برده است.حس می کنم مدت هاست دلم برایش تنگ شده.اما دوست ندارم به ام لبخند بزند. می ترسم چیزی از من بخواهد که نتوانم!

پیرمرد از ماشین پیاده می شود.شانه هایم می لرزد.لایه ای،پرده ای چیزی جلوی دیدم را می گیرد.آینه ی جیبی را باز می کنم.به چشم های توی آینه زل می زنم. رنگشان یک طور خاصی شده، یک طور مرموز. تصویر توی آینه را نمی شناسم.از خواب می پرم.ماشین جلوی در خانه متوقف می شود.

 


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستان كوتاه
اعدام/خلیل رشنوی

اعدام

همه جا در محاصره نيروهاي پليس است . افسر در حالي كه به دقت اطراف را زير نظر دارد اعدامي را به سمت طناب دار مي كشاند . به جايگاه اعدام كه مي رسند افسر از محكوم مي خواهد كه روي چهارپايه بايستد . اعدامي ناگهان با حركتي سريع هفت تير را از كمر افسر بيرون مي كشد و با لگدي او را نقش بر زمين مي كند . اسلحه را محكم توي دست بسته اش مي گيرد و لوله اش را توي دهان فرو مي كند . صداي شليك مي پيچد . گلوله اي كه از تفنگ يكي از سربازها شليك شده درست روي كف دست متهم نشسته است . افسر سريع بلند مي شود و اسلحه خوني را برمي دارد . پزشك ها وارد ميدان مي شوند و دست اعدامي كه فقط به مقداري پوست آويزان است را باندپيچي مي كنند . افسر با عجله متهم را روي چهارپايه مي برد و در حالي كه پاهاي متهم به دنبال چهارپايه توي هوا معلق شده اند از نشانه گيري سرباز تشكر مي كند .

                                                   خلیل رشنوی


زاگرس استوری در یکشنبه 10 آذر1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه
اصليات
صفحه اصلي
ارسال اثر
آرشيو مطالب
درباره زاگرس استوري
اين وبلاگ سفره اي است درويشانه و ساده براي آشنايي با آثار داستان نويسان استان هاي زاگرس نشين ايران . اين استان ها شامل ( لرستان – خوزستان – همدان – ايلام – اصفهان – هرمزگان – كرمانشاه – مركزي – چهارمحال و بختياري – كهگیلويه و بوير احمد – فارس – کردستان _ آذربایجان غربی ) مي باشند . در اين وبلاگ شما با داستان ها ، انتقادات و اخبار مربوط به هنر داستان نويسي زاگرس نشينان بيشتر آشنا خواهيد شد .
نویسندگان زاگرس استوري
زاگرس استوری
کرمرضا تاج مهر (لرستان)
مريم دلباري(خوزستان)
بهاره اله بخش(خوزستان)
آیت دولتشاه(لرستان)
محمد غلامي( همدان)
علیرضا حسینی خواه(ایلام)
پرستو آزادی ابد(همدان)
نظام حقی آبی(لرستان)
مصطفی مردانی(اصفهان)
كامليا كاكي(هرمزگان)
مصطفي ميرزايي(همدان)
زهرا نوري(همدان)
خسرو عباسی (کردستان)
حبیب پرتاری(خوزستان)
پوران الهی فر(خوزستان)
مجید اسطیری(لرستان)
ياسر اكبريان(لرستان)
فواد جهانی(کردستان)
مسعود عالی محمودی(خوزستان)
پری موسوی(لرستان)
صدیق کریم پور(کردستان)
حامد حسن پور(لرستان)
سیاوش دانش آذر(آذربایجان غربی)
لیلا کریمی(همدان)
چنور سعیدی(کردستان)
علی خانمرادی(ایلام)
سارا صارمی(ایلام)
حسین خدنگ(ایلام)
مسعود لک(لرستان)
حمید پارسا(لرستان)
علی شاه علی(لرستان)
مهدی حیاتی(همدان)
سروش رهگذر(کردستان)
ذبیح رضایی(لرستان)
کورش رشنو(لرستان)
معصومه پالیزبان(ایلام)
طاهره اسکندری(لرستان)
لیلا صابری نژاد(خوزستان)
فردین کوراوند(خوزستان)
میثم محمدی(فارس)
مجید توکلی(لرستان)
محمد بیاتی(همدان)
رقیه شاهیوند(لرستان)
مرتضی موسوی پرورش(همدان)
آرزو شاطاهری(همدان)
زیبا آزادی(لرستان)
غلامرضا شیری(خوزستان)
سیما رحیمی(لرستان)
كامران جباري(كردستان)
احمد بيرانوند(لرستان)
رها فتاحی(کرمانشاه)
حمیدرضا اکبری شروه(خوزستان)
الهه علي خاني(اصفهان)
بهزاد نژاداحمدی(خوزستان)
حميد اباذري(خوزستان)
بهزاد بهنيا(لرستان)
عليرضا گرنافي(خوزستان)
سجاد حقیقت(چهارمحال و بختیاری)
حيدر ميراني(ايلام)
مراد حسین عباسپور(لرستان)
سیداکبر موسوی(کهگیلویه و بویراحمد)
فریبا حاج دایی(کرمانشاه)
آرشیو مطالب
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشيو
آرشیو موضوعات
داستان كوتاه
داستا کوتاه کوتاه
نقد و نظر
مقاله
خبر و رويداد
ترجمه
مصاحبه
گزارش
سايت هاي نويسندگان
اساس نامه زاگرس استوري
خليل رشنوي
كرم رضا تاجمهر
مريم دلباري
بهاره اله بخش
آيت دولتشاه
محمد غلامي
علي اصغرحسيني خواه
پرستو آزادي ابد
نظام حقي آبي
مصطفي مرداني
كامليا كاكي
زهرا نوري
ياسر اكبريان
سروش رهگذر
میثم محمدی
مصطفي ميرزايي
حبيب پرتاري
خسرو عباسي
علي خانمرادي
معصومه پاليزبان
مجيد اسطيري
محمد بياتي
سيما رحيمي
حسين خدنگ
حميدرضا اكبري شروه
سارا صارمي
احمد بيرانوند
فواد جهاني
غلامرضا شيري
الهه علي خاني
زیبا آزادی
سید اکبر موسوی
ذبیج رضایی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
گالری بهترین قالب های بلگفا
روزانه ها
همراوی
انجمن داستان نويسان اليگودرز
نقد داستاني از خليل رشنوي در كانون ادبيات ايران
نقد داستان سمفوني قورباغه ها اثر كرم رضا تاج مهر در كانون ادبيات ايران
نقد داستان زال اثر نظام حقي در كانون ادبيات ايران
انجمن داستان دهلران
كاف استوري(كارگاه نقد داستان خرم آباد)
انجمن داستان ملاير
جشنواره داستان بانه
داستاني از مريم دلياري در آتيبان
استارتگاه از خليل رشنوي در آتيبان
داستاني از خليل رشنوي در جن و پري
جشنواره اس ام اسي داستان
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
گروه خبری زاگرس استوری برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا. جهت عضویت کافیست ایمیلتان را وارد کنید . .
Google Groups
اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

طراح قالب

طراح گرافیکی:
سید محسن طباطبایی

ترجمه:
محمد جواد عبدی
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com