زن روی تخت خوابیده و ملافه را تا روی سرش بالا کشیده است. لباسها بر صندلی گوشه اتاق کپه شدهاند. روی میز آرایش پر از کتاب و کاغذ است. با رژ قرمز رنگی روی آینه شمارهای نوشتهاند. رژلب بدون در روی میز مانده است.
صدای به هم خوردن در زن را بیدار میکند. ملافه را از روی سرش کنار میزند. سیاهی موهایی که تازه بر سفیدی لخت سرش نوک زدهاند خاکستری به نظر میآید. سر برمیگرداند و به ساعت دیواری نگاه میکند. کمی از هشت گذشته. صدای آب و جرینگ جرینگ ظرفها میآید. دوباره چشمهایش را میبندد.
بار دوم از صدای جاروبرقی است که بیدار میشود. ساعت ده است. دستهایش را مشت میکند و بالا میکشد. بلند میشود، از اتاق بیرون میرود، از راهرو میگذرد و در آستانهٔ نشیمن میایستد. دختری پشت به او ایستاده و دارد جارو برقی میکشد. بالهای روسری سورمهای رنگش را ضربدری از پشت گردن رد کرده و بالای سرش گره زده، انتهای گیساش از زیر روسری پیداست. خم میشود و جارو را خاموش میکند. برمیگردد به سمت زن و از دیدنش جا میخورد سرش را عقب میکشد: "هوه" دستش را روی قلبش میگذارد. زن از جلوی او رد میشود و میرود روی کاناپه دراز میکشد.
دختر میرود سمت دیوار: وای خانوم از دست شما، ترسیدم. خونه بودید؟ من اصلا نفهمیدم که." سیم جاروبرقی را از پریز جدا میکند: "شرمنده به خدا، نذاشتم بخوابید آره؟! چقدرهم سر و صدا کردم. آشپزخونه خیلی شلوغ بود یکراست رفتم اونجا." دکمه روی جارو را فشار میدهد سیم جمع میشود:"اومدنی دیدم کفشاتون هستا، یه لحظه بگی نگی دلم شک زد، بعد ولی گفتم حتما یه کفش دیگه پوشیدین خوب." دو زانو مینشیند کنار میز جلوی کاناپه :"وای خانوم اگه بدونید چی شده،" نوک تسبیحی که به گردن انداخته را میگیرد:"کاش اصلاً از خدا یه چی دیگه خواسته بودم، انقدر ناراحت بودم که امروز صبح خونه نیستید، یعنی خوب منظورم اینه که آخه قرار بود نباشید. هی تو دلم میگفتم اگه باشین چقدر خوب میشه، به نیت پنج تن پنج دور تسبیح صلوات نذر کردم که باشید، ولی فکر نمیکردم باشید. تازه اومدنی چند دورشم فرستادم ولی از بس حواسم پرت بود اصلاً نفهمیدم چند دور شد." لحظهای مکث میکند و به لبهایش زبان میزند:"خانوم، نگار خانوم، خوابین؟"
نگار بیآنکه چشمهایش را باز کند میگوید:" میذاری مگه تو."
دختر بلند میشود:"اگه بدونید چی شده." و میرود به آشپزخانه، زیر کتری را روشن میکند. نگار دستش را روی سر بیمویش میکشد و مینشیند:"چی شده؟" دختر از روی پیشخان آشپزخانه جعبه شیرینی را نشانش میدهد.
نگار دست میکشد روی سرش: "خواب بودم برام خواستگار اومد؟"
دختر میخندد:"اول پاشید دست و روتونو بشورید من مطمئن شم بیدار شدین."
نگار بلند میشود:"چشم، چشم." میرود به دستشویی. دختر جعبه شیرینی به دست میآید میایستد پشت در دستشویی، یک سر نخ نایلونی بسته شده دور در جعبه را میکشد. از پشت در صدای سیفون میآید. گره کوره شده، بیشتر میکشد. صدای فین کردن میآید. سرش را خم میکند و نخ را لای دندان میگیرد. در باز میشود و نگار بیرون میآید، ابروهایش را بالا میبرد و لحظهای او را که با نخ درگیر است تماشا میکند:"چاقو بردار خوب" صفورا نخودی میخندد و میرود به آشپزخانه. صدای باز شدن کشوی کابینت میآید. از آشپزخانه بیرون میآید و در جعبه را روی پیش خوان میگذارد. نگار نگاهی به قطابهای چیده شده در جعبه میاندازد: "چه خبر شده که تو برام شیرینی موردعلاقهام رو خریدی؟ شوهر کردی؟" صفورا از روی میز پیشدستی برمیدارد و میدهد دست نگار"همون مادرم شوهر کرد واسه هفت پشت من بسه، حالا بردارید شما." نگار شیرینی برمیدارد:"بی چایی؟" صفورا جعبه را میگذارد روی میز و به آشپزخانه میرود، قوری را برمیدارد و چای دم میکند:"دانشگاه قبول شدم." نگار بشقابش را روی پیشخوان میگذارد و میخندد:"باریکلا، من که گفته بودم بهت." صفورا انگار بخواهد خودش را باد زند دستهایش را جلوی صورتش تکان میدهد: "انقدر خوشحالم. یه جوریم." نگار سرش را میخاراند، خِرت خِرت صدا میدهد:"رتبهات چند شده؟" و میرود سمت میز کامپیوتر گوشه اتاق نشیمن. صفورا لب ورمیچیند و ظرفهای شسته و چیده در آبچک را جابهجا میکند، لیوانی شیشهای برمیدارد:"هر چی گشتم لیوانتون رو پیدا نکردم." نگار مینشیند پشت میز کامپیوتر و دستگاه را روشن میکند:"شکست." صفورا میایستد کنار پیشخوان: "شکست یا شکوندینش؟"
- چه فرقی میکنه؟ شکست دیگه.
- نذاشت باهاش حرف بزنید؟
نگار چانهاش را به کف دستش تکیه میدهد و انگشتان جمعشدهاش را روی لبهایش میگذارد: "دم کشیده نکشیده هر چی هست بده بخورم گلوم خشکه." صفورا شانه بالا میاندازد و برمیگردد کنار اجاق گاز، در لیوان شیشهای چای میریزد، رنگ ندارد، لیوان را خالی میکند در قوری و دوباره میریزد. لیوان را در بشقاب شرینی و بشقاب را میآورد میگذارد روی میز کامپیوتر کنار دست او. همینطور که دارد میرود سمت آشپزخانه میگوید: "به نظر من مردا همه از دَم نامردند." نگار با احتیاط به چاییاش لب میزند:"از دَم نه از دُم. آخه بچه جون جنابعالی مگه تو زندگیت، غیر از این علی بیچاره، چند تا مرد دیدی و شناختی که به همچین معرفتی رسیدی؟" چاییاش را فوت میکند. صفورا در فریز را باز میکند و گوشتچرخکرده در میآورد: "یکیش پدر بی پدر خود من یکیش شوهر شما. مشت نمونه خرواره دیگه. کبابتابهای درست کنم؟"
نگار در کامپیوترش دنبال فایلی میگردد: "پدر خودت رو که اصلاً یادت نیست، شوهر منم که ندیدی. ناهارم نیستم باید ترجمهها رو برسونم شرکت، واسه خودت درست کن."
صفورا گوشت را برمیگرداند به فریزر و از کابینت زیر ظرفشویی دستمال و شیشه شور در میآورد:"یعنی همین کاری که کرده کافی نیست؟"
نگار سیدی را در سیدی رام میگذارد:"برای من چرا کافیه ولی تو اینطوری به قضیه نگا کن که همه مردا مثل هم نیستند، یکی هم پیدا میشه سگمصب هیچ جور حاضر نیست از خیر بچهاش بگذره."
صفورا دم در آشپزخانه میایستد:" آره فرق میکنند باهم، بعضیاشون شمرن بعضیاشون یزید، بعضیاشون عین ولید میمونند تو سریال امام علی."
نگار انگار بخواهد چیزی را پرت کند پشت سرش، دستش را محکم درهوا تکان میدهد:"صلوات دوم رو قرا تر بفرست، آ ماشالله، تو نمیگیری حرف منو یا خودت رو زدی به خریت؟" برمیگردد سمت صفورا میبیند که دارد زیر لب صلوات میفرستد، خندهاش را پشت دستش پنهان میکند و سر تکان میدهد:"دختر جان از بابات بدت میاد ازش بیزاری، بیراز باش برو بگرد پیداش کن ازش بپرس چرا؟ یا نه یه تف بنداز تو صورتش، دلت یا چه میدونم هر جای دیگهات که سوخته خنک شه، ولی نمیتونی انتقام بابات رو از این پسرهٔ ننه مرده بگیری که. چرا دوباره گذاشتیش تو فریزر؟"
صفورا با دستمال و شیشهشور میآید میایستد بالای سر نگار:"اومده باهاتون حرف زده دوباره، آره؟"
نگار فایلها را بر سیدی ذخیره میکند:" چرا گوشت روگذاشتی تو فریزر؟"
صفورا مینشیند کف زمین و اخم میکند: "خانم رتبهام خوب نشده؟" چشمانش تر میشوند. نگار دستانش را به میز تکیه میدهد:"خوب نشده یعنی چی؟ یعنی چقدر بد شده؟"
صفورا زیر لب چیزی میگوید که مفهوم نیست. نگار بلند میشود، جعبه دستمال کاغذی را از روی میز برمیدارد و میدهد دستش. صفورا دستش را میکشد روی بینیاش:"خانم این دستمال مهمونه، بیزحمت از تو آشپزخونه بهم دستمال بدید." نگار جعبه را به سمت او تکان میدهد:"بردار ببینم." صفورا دستمال برمیدارد و اول با تردید به گلهای رنگی حاشیهاش نگاه میکند بعد سری تکان میدهد و فین میکند:"زنگ زدم به فریبا خانم، گفتند روزانه قبول نمیشم تهران، شاید شبانه و پاره وقت بشه، اگه درست انتخاب رشته کنم." دماغش را بالا میکشد:"گفتند ساعت ناهار که سرشون خلوته برم موسسه خودشون برام انتخاب رشته کنند."
نگار مینشیند روی صندلیاش:"خوب پس دیگه چرا آبغوره میگیری؟"
صفورا دوباره میزند زیر گریه:"پولش چی؟ باید پول بدم اونوقت؟"
سی دی رام خودش باز میشود. نگار سی دی را برمیدارد:"پولش هم جور میشه. مگه چقدر میگیرند، تازه خودشون وام میدن، ندادند از یه جای دیگه واست وام میگیریم، نشد اون موقع با هم میشینیم گریه میکنیم. تازه حالا مگه حتماً باید تهران باشی دست مادرت رو بگیر هرجا قبول شدی برو. حالا هم بلند شو بلند شو دستمال مهمون رو تموم کردی پاشو دختر من واسه گریه کردن بهت پول نمیدم."
صفورا پشت دستش را روی چشمهایش میکشد:"یعنی میگید درست میشه؟"
- آره درست میشه، یادته همینجا میشستی آبغوره میگرفتی که قبول نمیشم. هر چی من و فریبای بیچاره بهت میگفتیم قبول میشی باور نمیکردی. حالا این بار حرف منو گوش کن. درست میشه.
- آره خانم خدا شما رو دوست داره هر چی میگید همون میشه.
- آره خیلی دوستم داره، نمیدونم از شر خدا به کجا پناه ببرم، پاشو پاشو برو بذار به کارم برسم.
صفورا بلند میشود از راهرو میگذرد و به اتاق خواب میرود. آنجا میایستد جلوی آینه و داد میکشد: "تمیز کنم آینه رو؟" نگار جواب میدهد:"شماره رو یادداشت کن. نه نمیخواد ولش کن."
- بلاخره چی کار کنم بنویسم یا ننویسم؟
- بنویس
در شلوغی روی میز آرایش بین کاغذها و کتابها را میگردد. بعد میرود زیر تخت را نگاه میکند، چشمش را دور اتاق میگرداند، دارد روی صندلی و لابه لای لباسها را میگردد که شال سرخ را میبیند، سرش میکند و میایستد جلوی آینه، اخم میکند و صورتش را کج میگیرد، میخندد و دستش را میگذارد روی لبهایش و سرش را کمی پایین میآورد، دوباره صاف به جلو نگاه میکند و چشمهایش را آرام باز و بسته میکند، نگار داد میکشد: "ته دفترچه بنویس." تند شال را از سرش برمیدارد و میگوید: "چشم." شال را میاندازد روی لباسها و ملافه را کنار میزند، دفترچه را که گوشهاش از زیر بالشت پیداست برمیدارد و از آخر باز میکند، شماره را یادداشت میکند. گوشه عکسی از کنار دفترچه پیداست. صفورا عکس را بیرون میکشد، نگار و دختری کوچک، هر دو موهایشان را بافتهاند، دو گیس در دو طرف سر، حتا پلورهای بافتنیشان هم شکل هم است. مرد بینشان نشسته، دستش را دور دخترک حلقه کرده و دست دیگرش روی زانوی اوست. نگار یک دستش را گذاشته پشت مرد و با دست دیگر مچ دست او را گرفته است. عکس را دوباره لای دفترچه میگذارد. تخت را مرتب میکند و دفتر را روی روتختی میگذارد. میایستد رو به روی آینه و شیشهشور میپاشد ، تصویرش مات میشود، دستمال میکشد، دوباره روی آینه پیدا میشود.
انگشت اشارهاش را میگذارد بین ابروهای به هم پیوستهاش، به راهرو سرک میکشد، دوباره برمیگردد جلوی آینه، موچین را برمیدارد و یکی از موهای بین دو ابرو را میکند، بعد یکی دیگر، چشمش پر اشک میشود. موچین را پایین میگذارد و رژ قرمز را برمیدارد، روی آینه دو قلب در هم میکشد، گردی صورتش در یکی از قلبها میافتد. نگار داد میکشد:"صفورا کاغذ پرینت..." از شنیدن صدای او جا میخورد، بی آنکه رژ را پایین بکشد، درش را روی آن میگذارد، سر رژ میشکند. دماغش را چین میاندازد. از کمد پاکت کاغذ را برمیدارد و به اتاق نشیمن میرود. پاکت را به نگار میدهد:"یه کار بد کردم." رژ را نشانش میدهد.
نگار کاغذ را در پرینتر میگذارد:"اشکال نداره. ازش استفاده نمیکردم. بنداز دور. تلفن رو بده یه زنگ بزنم ببینم فریبا یادش هست با تو قرار گذاشته، این همه راه نری ببینی رفته." صفورا گوشی بیسیم را به دستش میدهد و میرود سمت رختآویز جلوی در ورودی، آهسته رژ را در کیفش سر میدهد، برمی گردد به نگار نگاه میکند، پشتش به اوست گوشی را به شانهاش تکیه داده و کاغذهایی که از پرینتر بیرون میآیند جمع و جور میکند: "سلام."
- من خوب، تو چطوری؟
- ول کن فریبا خوبم میگم.
- نه، پدرش گوشی رو برداشت گفت نیست با نمیدونم چی جون رفته "زو"، نمیذاره باهاش حرف بزنم، هر بار زنگ میزنم یه بهانهای مییاره .
- چه میدونم.
- کی؟
- آهان اون، آره زنگ زد. تو بهش شماره دادی دیگه؟
- اصلاً خنده نداره، نکن فریبا، منو با روشهای خودت معالجه نکن.
- چون من دیگه جونِ همه چی از اول رو ندارم.
- بعله، بعله شمارهٔ منزلشون رو هم لطف کردند.
- نه خیر. هم یادداشت کردم هم دور ننداختم.
- نمیدونم، نمیدونم ول کن فریبا. اینا رو ول کن اصلاً بگو ببینم یادت هست امروز با صفورا قرار گذاشتی؟
- آره، دستت درد نکنه.
- اگه دوباره زنگ زد چشم.
- چه میدونم اینطور که من دیشب باهاش حرف زدم باید دیوانه باشه که دوباره زنگ بزنه.
- قبلاً همه دیوانه بودیم من، تو ، اون. دنیا این همه وقت گذاشته ما رو سر عقل بیاره، اگر هنوز همون قدر خر باشیم که باید به کار دنیا شک کرد.
- هنوز دوسش دارم؟ هنوز دوسش دارم، هنوز؟ نمی دونم والله.
- نه، من پشت خط نمیمونم از این آهنگ انتظار تو حالم به هم میخوره. شب زنگ میزنم.
- باشه باشه برو
- خدافظ.
تلفن را قطع میکند: اووف." به ساعت دیواری نگاه میکند" صفورا راه بیافت، نمیرسی. اصلاً بذار برات آژانس بگیرم."
- نه خانم دستتون درد نکنه.
- نه چیه، نمیرسی. کرایه اش جایزهته.
صفورا سرش را پایین میاندازد و با پا ریشههای فرش را بیرون میکشد:"آخه چیزه، مادرم با علی آقا صحبت کرده قرار شد بیاد دنبالم."
نگار برمیگردد:"باریکلا به تو. راه افتادی."
صفورا میخندد:"خانوم این جوری نگید دیگه." خم میشود و ریشههای فرش را مرتب میکند:"تازه شما گفته بودید یه چیز دیگه جایزمه. یادتونه گفتید بلاخره بهم میگید چرا موهاتونو میتراشید."
نگار دست میکشد روی سرش:"از دست شماها تو یکی دیگه دست از سر کچل من بردار و وسط دعوا نرخ تعیین نکن. من که صد دفعه برات گفتم این قصه رو."
صفورا به او نزدیک میشود:"هر بار یه چیزی میگید، راست که نمیگید."
نگار مینشیند روی صندلی و به مانیتور زل میزند:"چیا گفتم تا حالا."
صفورا دوباره روی زمین کنار میز او مینشیند:"دفعه اول گفتید مریضید. که بعد فهمیدم نیستید."
نگار کاغذهای پرینت شده را برمیدارد:"مریض نیستم مرض که دارم."
- دور از جون خانم. یه بار هم گفتید دوستاتون رو از دانشگاه بیرون کردند برای بیحجابی شما هم موهاتونو تراشیدید. حالا چه ربطی داشت من نفهمیدم.
-جوانی و جهالت عزیز دلم، تو فکر کن قرار بود اقدامی هماهنگ باشه، اعتراض به حجاب اجباری، شب موهامو تراشیدم صبح رفتم سر کار دیدم از میان اون همه خانمی که شب قبل خیر سرشون هم پیمان شده بودند، پیمانی خواهرانه و ناگسستنی که فردا سرشون رو بتراشند فقط من خر این کار رو کردم. بعد هم خوشم اومد، کلی جلب توجه میکرد، همین طوری ادامه دادم مثل یول براینر."
- بفرمایید خانم به من گفته بودید دانشگاه حالا میگید سر کار. پول براینر کیه؟
- هیشکی، اصلا فراموش کن.
صفورا گوشه دامنش را میکشد روی چوب پشت کاناپه و خاکش را تمیز میکند:"هر بار یه حرفی میزنید بعدش میگید فراموش کن" دوباره برمیگردد سمت نگار:"یادتونه اون شبی که من بیخبر اومدم، گفتم یه چیزی جا گذاشته بودم."
نگار سر تکان میدهد: آره که یادمه، همون دفعهای که بعدش معلوم شد فریبا تو رو فرستاده دیگه."
- هنوز از ما دلگیرید؟ خوب ترسیده بود، وقتی به من گفت وکیلتون جوابتون کرده، گفته دیگه هیچ کاری نمیشه کرد، منم خیلی ترسیدم، فکر کردیم نکنه یه وقت... "
- آخه تو منو نمیشناختی ترسیدی، اون که می دونست من سگجون تر از این حرفام."
- نگید خانم، حالتون خیلی بد بود، من که اومدم لخت تشسته بودید کف حموم، سرتون رو تیغ میکردید، از بس دستتون میلرزید، همه جای سرتون رو بریده بودید."
نگار کاغذها را لوله می کند و میزند روی زانوی او:"داره برای خودم تعریف میکنه، خدا، یادمه صفورا."
صفورا به دیوار پشت میدهد:"من اون شب اول صدتا، بعد هزار تا، بعد دههزار تا صلوات نذر کردم برای سلامتی شما."
نگار خم میشود و دستش را روی گونه او میگذارد: "دیوونه."
صفورا دستش را روی دست نگار میگذارد:"اون شب به من گفتید اگه مردی که دوست داره و گفته عطر موهای تو براش مثل اکسیژن لازمه ولت کنه به امون خدا دیگه مو میخوای چی کار؟
نگار دستش را میکشد و صاف مینشیند:"من تو همهٔ عمرم همچین حرف رومانتیکی، اون هم انقدر آبکی نزدم، چه برسه به اون شب که ... "
صفورا لبخند میزند:"آره خوب اینطوری نگفتید، به مرده، خودتون، موهاتون، حتا به اکسیژن فحش دادید، چه فحشهایی." بین انگشت شست و اشاره را گاز میگیرد.
نگار ابروهایش را بالا میبرد و با صدای بلند میخندد. صدای زنگ در را که میشنود، بلند میشود:"آخیش اومده دنبالت."، میرود سمت در و دکمهٔ دربازکن را فشار می دهد بعد به اتاق خواب میرود، در اتاق شال قرمز را از روی صندلی برمیدارد، دارد از جلوی آینه رد شود که قلبها را میبیند، همانجا میماند، خط یکی از قلبها از وسط صورتش میگذرد.
صفورا صدایش میکند:"خانوم رفتم." از اتاق بیرون میرود، صفورا بالهای روسریاش را آورده زیر چانهاش گره زده، و دارد چادرش را سر میکند. شال را به سمت او میگیرد:"این مال تو باشه، من که سرم نمیکنم."
صفورا کف دستش رامیگیرد سمت او:"نه خانم مرسی، الان سر نمیکنید شاید دوباره یه روزی سر کردید."
نگار دستش را جلو میبرد و چادر را از سرش برمیدارد:"حالا کو تا یه روزی، سرت کن ببینم چه شکلی میشی."
صفورا شال را میگیرد:"دست شما درد نکنه." جلوی آینه میایستد و روسریاش را با آن شال سرخ عوض میکند، چادرش را که افتاده روی شانه به سر میکشد و برمیگردد سمت نگار:"خوبه؟ خیلی قرمز نیست؟ جلب توجه نمیکنه؟"
نگار در را باز میکند:"بدو برو پسره معطله."
صفورا میایستد در چارچوب در:"یه روزی بهم میگید؟"
نگار هلش میدهد بیرون:"گفتم دیگه."
- آخه کدومش راسته؟
- کدوم رو باور میکنی؟ همون راسته.
- هیچکدوم
نگار میخندد:"فکرکن یه جور نذره."
تلفن زنگ میخورد.
صفورا سرک میکشد توی خانه: "تلفن."
- میشنوم. شما برو من جواب میدم.
صفورا میخندد"خداحافظ." و از پلهها پایین میرود.
نگار در را میبندد و میآید گوشی را بیسیم را برمیدارد، به شماره روی صفحه تلفن نگاه میکند همان شمارهٔ روی آینه. گوشی را روی میز کامپیوتر میگذارد و میآید کنار پنجرهٔ رو به حیاط میایستد. تلفن همچنان زنگ میخورد. صفورا را میبیند که رسیده جلوی در، از کیفش چیزی بیرون میآورد، انگشتش را به آن میکشد و میمالد به لبهایش، بعد در را باز میکند. تلفن زنگ میخورد. مرد جوانی از وانت پارک شده پشت در پیاده میشود، میدود تا در ماشین را برایش باز میکند. صفورا بیاعتنا دستش را جلو میبرد و خودش در را باز میکند، مینشیند روی صندلی و محکم در را میبندد. تلفن زنگ میخورد. مرد لحظهای مکث میکند بعد کف دستش را به پیشانی میکوبد، همانطور که سرش را به چپ و راست تکان میدهد از جلوی ماشین رد میشود و روی صندلی راننده مینشیند. وانت سفید حرکت میکند. تلفن زنگ میخورد.

زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه