تبليغاتX
زاگرس استوری
شماره سوم(آبان ماه 1387 )

لیوان٬ زاگرس استوری و یک فراخوان/خلیل رشنوی

يك ليوان را در نظر بگيريد كه در كنارش يك پارچ پر از آب قرار دارد . حالا آب پارچ را آرام توي ليوان خالي كنيد . خب حالا ليوان نصف شده . ادامه دهيد . كم كم ليوان دارد پر مي شود . نترسيد باز بريزيد . يواش يواش ليوان دارد سرريز مي شود . باز ادامه دهيد و اصلن به اين فكر نكنيد آبي كه الان دارد از لبه هاي ليوان پر شده روي ميز مي ريزد يادداشت ها و نوشته هاي شما را به گند مي كشد چون اين اتفاق نه چندان ونادر فقط در ذهن شما در حال افتادن است . ....

ادامه مطلب                                                          نظر بدهید

فراخوان طنز با موضوع عملکرد اصول گرایان

این فراخوان را زاگرس استوری تهیه و منتشر کرده است . این جشنواره طنز ادبی در قالب طنز سیاسی برگزار می شود . جشنواره طنز سیاسی زاگرس استوری جشنواره ای کاملن متفاوت است . برای اطلاع هر چه بیشتر از فراخوان روی ادامه مطلب کلیک کنید ....

  ادامه مطلب                                                    نظر بدهيد

چند خبر از دنیای ادبیات داستانی غرب ایران

اولين دوسالانه ي بزرگ ادبيات داستاني ايران(آفتاب) در خرم آباد برگزار مي شود./ تنديس مفرغي بهترين داستان نويس لرستان به آيت دولتشاه رسيد /جايزه‌ي طهران در بخش داستان به بهاره الله‌بخش رسيد /ميرزا ويژه ادبيات داستاني جنوب منتشر شد.

شرح خبرها را در ادامه مطلب بخوانيد...

ادامه مطلب                                                    نظر بدهيد 

آزاده كاميار/نويسنده ميهمان آبان ۱۳۸۷ با داستان:

شال سرخ براي صفورا

زن روی تخت خوابیده و ملافه را تا روی سرش بالا کشیده است.  لباسها بر صندلی گوشه اتاق کپه شده‌اند.  روی میز آرایش پر از کتاب و کاغذ است.  با رژ قرمز رنگی روی آینه شماره‌ای نوشته‌اند.  ...

ادامه مطلب                                                      نظر بدهيد

مصاحبه با حسين مرتضاييان آبكنار/خليل رشنوي

این مصاحبه در فروردین ۱۳۸۷ انجام شده و در ویژه نامه نخستین جشنواره اس ام اسی داستان های کوتاه کوتاه هم به چاپ رسیده . این مصاحبه بیتشر نگاهی به کتاب عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک دارد البته قبل از آنکه توسط وزارت ارشاد مجوز آن لغو شود . برای خواندن  این مصاحبه کافیست روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

 ادامه مطلب                                                    نظر بدهيد

نقد/نگاهي به شرق بنفشه *شهريار مندني پور/

 نظام حقي آبي

شهريار مندني پور طي برهه اي در دو زمينه خلق و نقد از نويسندگان پيشرو بوده است.در چند سال اخير بجز چند مصاحبه ،خبر ديگري از اين نويسنده به ايران نرسيده.در اين متن سعي شده است ...

ادامه مطلب                                                    نظر بدهيد

يادداشتي آزاد بر داستان "سراسر حادثه" بهرام صادقی/

الهه علی‌خانی

ویرجینیا وولف :"تو در شخصیت یک چیز را می بینی و من چیز دیگر.تو می گویی شخصیت بدین معنی است و من می گویم بدان معنی."* پی‌بردن به شخصیت دیگر انسان‌ها از دیر باز یکی از دل‌مشغولی‌های نسل بشر بوده وهست. ...

ادامه مطلب                                                 نظر بدهيد

نقد/ يادداشتي بر رمان «رانده و مانده»* آنيتا دساي/

محمد بياتي

«رانده و مانده«از آن دست رمان هايي است (همانند اكثر رمان هايي كه نويسنده شان در جامعه اي به غير از جامعه اي كه در آن متولد شده است ،زندگي مي كند ، و با زبان جامعه ي ميزبان مي نويسد)...

ادامه مطلب                                                  نظر بدهيد 

ترجمه/داستان روز ولنتاین/مارک هانسن/ علی شاه علی

امسال روز ولنتاین، آمد و رفت. و من فقط یک هدیه کوچک، گیرم آمد. شاید به نظر برسد که دارم شکایت می کنم. اما این طور نیست. مسئله این است که من، در این روز خاص، شگفت انگیزترین هدیه ام را گرفته ام. اقتصادی فکر کردن، خیلی از روزهای جشن سالیانه ما را، درب و داغان کرده: روز عید پاک، روز مادر، روز پدر. اغلب اوقات، معنی واقعی، در یک عادت و تکرار تبلیغاتی، گم می شود...

ادامه مطلب                                                   نظر بدهيد

داستان كوتاه/مِلمِداس/مهران منوچهر آبادي

ني ها كه كنار رفتند اول پيكره خزه بسته قايق بود كه آمد توي نگاه و بعد بوي تند خون لخته شده روي كرباسي كه تمام سي سالگي اش را در بر گفته بود . قايق نرم مي لوليد توي آب مانده لاي ني هاي خور .فضا نمور بود . قرص ماه با حلقه اي دورش تمام آسمان شب را انگار كه محسور كرده باشد ميتابيد روي قايق . كرباس لوله شده تكاني خورد . نه انگار قايق بود كه داشت مي لغزيد . حتماً همينجور بود ‏‌، آخر بوي تند خزه ها با لجن هاي كناره ني ها ريخته بود توي هم جوري كه ته شامه ام را مي سوزاند ...

ادامه مطلب                                              نظر بدهيد

داستان كوتاه/همانجا کنار گل های مریم/حسین خدنگ

صدای شرشر شیر آب از آشپزخانه می آمد. چند وقت بود همراهش صدای زمزمه یا آوازی نبود. گاهی سرخوشانه و گاهی غمگین. صدایش حالا گرفته است و خش دار. انگار نه انگار آن کلمات تا چند روز قبل مثل قل قل آب از شیر از گلویش که می دانستم بلند است و مرمری می ریخت بیرون و مثل باران  از پنجره روی گل های مریم توی باغچه می نشست. شاید از سرما خوردگی نبود یا سردرد های هر شب بهانه بود تا نیاید و مثل همیشه کنارم روی تخت بخوابد...

ادامه مطلب                                             نظر بدهيد

داستان كوتاه/موج در بلندی موهایش/سیما رحیمی

گلابتون که رسید توی حیاط موهای زرد رقیه روی حوض پخش بودند. می گفت: " این مووواش زرد..." و با دست دور سرش توی هوا موج درست می کرد. همیشه هم به اینجا که می رسید بغضش می گرفت و اشک توی چشم های ریز عسلی اش جمع می شد. دستش را توی هوا می کشید انگار بخواهد تعریف کند چطور موهای بچه را شانه می کرده. بیشتر از این دیگر چیزی نمی گفت...

ادامه مطلب                                             نظر بدهيد

داستان كوتاه/  بدون نام /مجيد اسطيري

ساحل را نمي ديدم اما مي دانستم كه دارم موازي با آن مي رانم . پروين كنارم نشسته بود . گفتم : " خانوم يه چاي مي ريزي ؟ " ديدم حرف نمي زند . نگاهش كردم . خوابش برده بود و گردنش خم شده بود . پوريا گفت: " بابا جون پس چرا من دريا رو نمي بينم ؟" برگشتم و نگاهش كردم . پيشاني و كف دو دستش را چسبانده بود به شيشه ي   سمت راست و داشت بيرون را تماشا مي كرد ...

 ادامه مطلب                                          نظر بدهيد

داستان كوتاه/راننده لوكوموتيوي كه .../طاهره اسكندري

صداي سوت قطار شنيد . وقتي ساعت زنگ زد . صداي سوت قطار - زنگ ساعت را قطع كرد و فرز از روي تخت دو نفره پايين پريد و با چند حركت قفسه سينه اش را فراخ كرد و رفت كنار پنجره . پنجره را باز كرد و با چند نفس عميق هواي تميزه و تازه صبح گاهي حوالي پنجره اش را كه هنوز دست نخورده باقي مانده بود به درون شش هايش فرستاد و از همانجا براي مسافرهاي اولين قطار صبح دست تكان داد و  ...

ادامه مطلب                                           نظر بدهيد

داستان كوتاه / اين همان مرد است/پوران الهي فر

 در چوبی چند وقتی بود که صدای قر و فرش نمی آمد. زن و مرد لم داده بودند توی اتاق و سر منافعشان پچ پچ می کردند.تو چرا بی خودی این وسط برا خودت جا باز می کنی؟ کدوم منافع؟         آخه تو چرا این جوری فکر می کنی زن؟من باید جواب این و اونو بدم نه تو رو!...

ادامه مطلب                                           نظر بدهيد

داستان كوتاه طنز/ رامبو/ حيدر ميراني

مرتيكه پدر نامرد ، رفتي واسه ننه ات هوو پيدا كردي...قرمساق ، اگه به باباي پسر خالوت نگفتوم كه بره ، سي زن داداش، نامردت!! بگه ، كه اون هم بره چو پخش كنه كه چيه ، من به بوآت گفتوم ، چشاش لوچه !!  حالا واسه چي جفتك مي ندازي ، بذار همه بدونن كه پسر عمّت ...خوله! اصلن به من چه كه زير سرت جنبيد و سريع هوايي شدي ، نامرد ، نامسلمون  ...

ادامه مطلب                                          نظر بدهيد

داستان كوتاه كوتاه/سرباز عاشق شده بود /ميثم محمدي

چشم هایش را بسته اند. هوا سرد است.عرق کرده است. همه جا ساکت است. سعی می کند آه نکشد، آه نمی کشد. به زور پاهایش را می کشد. به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش زمستان نبود . گنجشک ها آواز می خواندند، از جلوی دژبانی رد شد، باز احترام نظامی برایش گذاشت.لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. بنگ .  بنگ ...

ادامه مطلب                                      نظر بدهيد


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: خبر و رويداد
ليوان ، زاگرس استوري و يك فراخوان

يك ليوان را در نظر بگيريد كه در كنارش يك پارچ پر از آب قرار دارد . حالا آب پارچ را آرام توي ليوان خالي كنيد . خب حالا ليوان نصف شده . ادامه دهيد . كم كم ليوان دارد پر مي شود . نترسيد باز بريزيد . يواش يواش ليوان دارد سرريز مي شود . باز ادامه دهيد و اصلن به اين فكر نكنيد آبي كه الان دارد از لبه هاي ليوان پر شده روي ميز مي ريزد يادداشت ها و نوشته هاي شما را به گند مي كشد چون اين اتفاق نه چندان ونادر فقط در ذهن شما در حال افتادن است . اصلن بياييد باقيمانده آب پارچ را يك نفس و يك مرتبه توي ليوان خالي كنيد و اصلن اهميت ندهيد كه ليوان يكهو چپ شده و همه ميز و همه كاغذها را خيس كند  .

از همراهي تان ممنونم . اين ها را گفتم كه بدانيد الان من هم دقيقن به اين ليوان چپ شده شباهت دارم . ظرفيت تحمل هر آدمي در يك حد معين است . مثل همين ليوان خودمان تنها مقدار معيني آب را مي شود توي آن ريخت . اين روزها فشارهاي زيادي  تحمل مي شود ولي انگار از مرزمنطقي  خودشان دارند عبود مي كنند . طاقت يك فرد حد مشخصي دارد . وقتي فشارهاي بيروني يكجا به آدم هجوم مي آورند و از حد ماگزيمم آن پا را فراتر مي گذارند آن فرد وارد مرز عصبانيت مي شود . در اين مرز ديگر توقع رفتار عاقلانه داشتن بي جاست . بنابراين به من خرده نگيريد كه چرا تمام سي دي هايي كه دم دستم بود را به ديوار كوبيدم . اگر مشكل پولي نداشتم مطئمن باشيد مانيتورم را هم روي ديوار مي كوبيدم .

امشب من هم مثل خيلي هاي ديگر از سركار خسته برگشتم و خواستم زاگرس استوري را به روز كنم . پشت سيستم نشستم و برنامه ريختم كه اول عكس هاي اين شماره را آپلود كنم و بعد باقي اين قضايا. با كمال تعجب ديدم كه سايت WWW.TINYPIC.COM كه سايتي مخصوص آپلود عكس است فيلتر شده . عكس هايي كه توي اين سايت اپلود مي شوند خيلي زودتر از بقيه سايت ها ظاهر مي شوند . بشماريد اين يك . خوشبختانه يك سايت ديگر هم سراغ داشتم كه از نوع ايرانيش است . ايرا پيك . ولي سرعت آپلود و ظاهر شدن عكس ها در اين سايت پايين تر است . بعد از كلي انتظار و اپلود شدن عكس ديدم كه اين سايت هم نحوه كد دهي به عكس ها را تغيير داده و كلي كد طويل و وسيع و عجيب و غريب را تحويلم داد . بشماريد دو . تصميم گرفتم راهي براي پيدا كردن كد اصلي عكس در اين سايت پيدا كنم كه ديدم ديگر صفحات باز نمي شود . ديسكانكت كردم و دوباره كانكت شدم . سرعت 21 بود . دوباره ديسي كردم و باز شماره گيري ديال آپ . وصل شد سرعت 16 . و باز هم امتحان مجدد سرعت 11 . در اينجا بود كه همه شما به همراه من گفتيد شد سه ... و همان بلايي كه عرض كردم خدمتان سر سي دي هاي بيچاره آمد.

نمي دانم شما اين روزها چه حس و حالي داريد ولي بنده حس و حال خوبي ندارم . البته به اين حرف ها يك نكته را هم مي توان اضافه كرد كه شايد مشكل از ظرفيت بنده باشد كه خيلي پايين است . حال كه خوب فكر مي كنم مي بينم علت واقعي عصبانيت بنده فيلتر شدن سايت تيني پيك بود كه واقعن كاري مسخره و

الان كه دارم مي نويسم واقعن نمي دانم زاگرس استوري به موقع به روز خواهد شد يا نه اما يك چيز را مطمئنم كه بنده و اعضاي زاگرس استوري در انتشار فراخوان جشنواره طنز سياسي مان تصميم درست و به جايي گرفته ايم .  

 

زاگرس استوری را اینجا بخوانید

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: نقد و نظر
فراخوان جشنواره طنز با موضوع عملكرد اصول گرايان

 

قبل از هرچيز بايد خاطرنشان كرد كه اين يك فراخوان اصلاح طلبانه (دوم خردادي ) يا از اين دست نيست زيرا جريان اصلاح طلبي شايد تا حدودي براي ادبياتي ها و دوست داران ادبيات مقبول تر  باشد ولي هيچوقت ايده آل آن ها نبوده و نيست . نكته دوم كه بيانش بسيار ضروري تر به نظر مي رسد اين است كه اين فراخوان هيچگونه تلاشي براي سوق دادن ادبيات آزاد به سمت ادبيات سياسي و ايدئولوژيك ندارد و فقط و فقط اهداف زير را دنبال مي نمايد :

1. پرداختن به شاخه اي فراموش شده از ادبيات طنز به نام طنز سياسي.

2. استفاده از نگاه ظريف و موشكافانه نقد در شناسايي نقطه ضعف ها و مشكلات جامعه .

3. شناسايي استعدادهايي كه ممكن است در حوزه نقد سياسي وجود داشته باشند .

 

شرايط شركت در جشنواره :

1. جشنواره در چهار  قالب شعر(كلاسيك و نو ) ، داستان (داستان كوتاه و داستان كوتاه كوتاه )  يادداشت و مقاله برگزار مي گردد .

2. نويسندگاني كه مايل نيستند اسم آن ها مطرح شود مي توانند با نام مستعار در جشنواره شركت نمايند .

3. شركت براي عموم فارسي زبانان دنيا آزاد است .

4. آثار به صندوق الكترونيكي زاگرس استوري به نشاني zagrosstory@gmail.com  و با عنوان tanz ارسال شوند .

5. مهلت ارسال اثر تا پايان آذرماه 1387 بوده و قابل تمديد نيست .

 

محورهاي موضوعي جشنواره :

 

1. اصول گرايان و آموزش

2. اصول گرايان و پوشش جامعه

3. اصول گرايان و چاپ كتاب

4. اصول گرايان و سياست بين الملل

5. اصول گرايان و عدالت اجتماعي

6. اصول گرايان و صدا و سيما

7. اصول گرايان و اقتصاد ايران ( تورم ، مسكن ،‌اشتغال و...)

8. اصول گرايان و آزادي

9. اصول گرايان و مسئله سوخت

10. اصول گرايان و ورزش

11. انتخاب موضوع به تشخيص نويسنده

 

در پايان قابل ذكر است كه برگزاري اين جشنواره فقط به صورت اينترنتي بوده و همايشي را به دنبال نخواهد داشت . داوري آثار رسيده توسط اعضاي زاگرس استوري انجام خواهد شد . بعد از پايان مهلت ارسال اثر و داوري آثار ، برندگان در همين نشريه اعلام خواهند شد و در صورت بالا بودن كيفيت آثار يك شماره از نشريه زاگرس استوري به انعكاس آثار رسيده اختصاص خواهد يافت با اين توضيح كه تنها آثاري منتشر خواهند شد كه چارچوب طنز را پذيرفته و حدود آن را رعايت كرده باشند .

 علاقمندان و همراهان مي توانند با درج خبر و لينك فراخوان در سايت ها و وبلاگ هاي خود

ما را ياري نمايند .


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: خبر و رويداد
4 خبر از ادبیات داستانی غرب ایران

اولين دوسالانه ي بزرگ ادبيات داستاني ايران(آفتاب) در خرم آباد برگزار مي شود.

كانون نويسندگان لرستان طرح برگزاري اولين دوسالانه ي بزرگ ادبيات داستاني ايران (آفتاب) را به اداره ي ارشاد خرم آباد ارائه داد كه با كليات آن موافقت گرديد.

بر اساس آنچه در اين طرح پيشنهادي ارائه شده، اين دو سالانه با محورهاي داستان كوتاه، داستان ميني مال، و مقالات ادبي زمستان امسال در خرم آباد برگزار مي شود و در قالب آن قرار است از 30 داستان نويس برتر كشور با سكه ي بهار آزادي تقدير بعمل آورده شود.

در اين دو سالانه كه مدت برگزاري آن دو يا سه روز پيش بيني شده است، كارگاههاي تخصصي داستاني تدارك ديده شده است...

در صورت نهايي شدن اين دوسالانه خبرهاي جزيي تري از آن بوسيله رسانه هاي در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت....

تنديس مفرغي بهترين داستان نويس لرستان به آيت دولتشاه رسيد .

كانون نويسنگان لرستان با همكاري اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي ، سازمان ملي جوانان اين استان و همچنين با ياري سرپرستي روزنامه قدس در استان لرستان اولين برگزيده ادبيات داستاني خود را معرفي كرد . تنديس مفرغي استان لرستان از اين پس هر ساله به بهترين و فعال ترين داستان نويس اين استان تعلق خواهد گرفت كه آيت دولتشاه توانست اولين آن را ازآن خود نمايد . گفتني است اين برنامه به ياد مرحوم ساناز خزايي داستان نويس سفر كرده اين كانون با حضور نويسندگان لرستاني در 17 مهر برگزار شد .

 جايزه‌ي طهران در بخش داستان به بهاره الله‌بخش رسيد .

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

هيأت‌داوران جايزه‌ي ادبي طهران پس از بررسي بيش از 60 اثر ارسالي به دبيرخانه‌ي اين جايزه، بهاره الله‌بخش را به عنوان نويسنده‌ي مهرماه انتخاب کرد.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بعد از بررسي‌ اوليه‌ي آثار، پنج داستان «مهم نيست» به قلم داوود ملکي،‌ «اشک، عرق، خون» سجاد بنکدار، «لاک‌پشت آهني» سروش رهگذر، «تاپو» نوشته‌ي بهاره الله‌بخش و «نردبان پنج‌پله» نوشته‌ي کرم‌رضا تاج‌مهر به مرحله‌ي نهايي رسيدند، که در نهايت، اين جايزه به داستان «تاپو» تعلق گرفت .

شايان ذكر است كه سروش رهگذر، كرم رضا تاج مهر و بهاره اله بخش از اعضاي زاگرس استوري هستند .

ميرزا ويژه ادبيات داستاني جنوب منتشر شد.

نشريه ميرزا مجله اي است كه در قطع رقعي با كيفيت گرافيكي بسيار بالا در تيراژ 1000 نسخه توسط حوزه هنري استان خوزستان منتشر مي شود . اين ويژه نامه كه با همت مسعود عالي محمودي تهيه مي شود شماره اخير خود را به نخستين جشنواره اس ام اسي داستان هاي كوتاه كوتاه اختصاص داده كه دربرگيرنده مجموعه مقالات و داستان هايي در اين باب مي باشد . در اين شماره مقالاتي درباره داستان كوتاه كوتاه با قلم آقايان اسدالله امرايي، جواد جزيني ، عليرضا محمودي ايران مهر، خليل رشنوي ، سيد رسول معرك نژاد ، پويا فلاح ، پوريا عالمي ، محمود قلي پور و خسرو نخعي و همچنين خانم ها طلا نژاد حسن ، بهاره اله بخش و معصومه صابري به چاپ رسيده است . همچنين 40 داستان كوتاه كوتاه راه يافته به مرحله نهايي جشنواره و سه داستان كوتاه كوتاه از سنا خالدي را مي توانيد در اين شماره بخوانيد . فتح الله بي نياز ،‌محمد ايوبي ، احمد بيگدلي ، امين فقيري و مریم دلباری از ديگر كساني هستند كه با مطالبي در اين شماره حضور دارند .

نشريه ميرزا را اگر بخوانيد بسيار تعجب خواهيد كرد كه چطور چنين نشريه اي توسط حوزه هنري چاپ مي شود . كساني كه مايل اند اين نشريه براي آن ها ارسال شود كافيست اسم كامل خود به همراه نشاني دقيق را به صورت كامنت خصوصي در همين پست بنويسند .

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: خبر و رويداد
نويسنده مهمان / آزاده كاميار با داستان شال سرخ برای صفورا

 

زن روی تخت خوابیده و ملافه را تا روی سرش بالا کشیده است.  لباسها بر صندلی گوشه اتاق کپه شده‌اند.  روی میز آرایش پر از کتاب و کاغذ است.  با رژ قرمز رنگی روی آینه شماره‌ای نوشته‌اند.  رژلب بدون در روی میز مانده است.

صدای به هم خوردن در زن را بیدار می‌کند.  ملافه را از روی سرش کنار می‌زند.  سیاهی موهایی که تازه بر سفیدی لخت سرش نوک زده‌اند خاکستری به نظر می‌آید.  سر بر‌می‌گرداند و به ساعت دیواری نگاه می‌کند.  کمی از هشت گذشته.  صدای آب و جرینگ جرینگ ظرفها می‌آید.  دوباره چشمهایش را می‌بندد.

بار دوم از صدای جاروبرقی است که بیدار می‌شود.  ساعت ده است.  دستهایش را مشت می‌کند و بالا می‌کشد.  بلند می‌شود، از اتاق بیرون می‌رود، از راهرو می‌گذرد و در آستانهٔ نشیمن می‌ایستد.  دختری پشت به او ایستاده و دارد جارو برقی می‌کشد.  بالهای روسری سورمه‌ای رنگش را ضربدری از پشت گردن رد کرده و بالای سرش گره زده، انتهای گیس‌اش از زیر روسری پیداست.  خم می‌شود و جارو را خاموش می‌کند.  برمی‌گردد به سمت زن و از دیدنش جا می‌خورد سرش را عقب می‌کشد: "هوه" دستش را  روی قلبش می‌گذارد.  زن از جلوی او رد می‌شود و می‌رود روی کاناپه دراز می‌کشد.

دختر می‌رود سمت دیوار:  وای خانوم از دست شما، ترسیدم.  خونه بودید؟ من اصلا نفهمیدم که."  سیم جاروبرقی را از پریز جدا می‌کند: "شرمنده به خدا، نذاشتم بخوابید آره؟! چقدرهم سر و صدا کردم.  آشپزخونه خیلی شلوغ بود یکراست رفتم اونجا."  دکمه روی جارو را فشار می‌دهد سیم جمع می‌شود:"اومدنی دیدم کفشاتون هستا، یه لحظه بگی نگی دلم شک زد، بعد ولی گفتم حتما یه کفش دیگه پوشیدین خوب."  دو زانو می‌نشیند کنار میز جلوی کاناپه :"وای خانوم اگه بدونید چی شده،" نوک تسبیحی که به گردن انداخته را می‌گیرد:"کاش اصلاً از خدا یه چی دیگه خواسته بودم، انقدر ناراحت بودم که امروز صبح خونه نیستید، یعنی خوب منظورم اینه که آخه قرار بود نباشید.  هی تو دلم می‌گفتم اگه باشین چقدر خوب می‌شه، به نیت پنج تن پنج دور تسبیح صلوات نذر کردم که باشید، ولی فکر نمی‌کردم باشید.  تازه اومدنی چند دورشم فرستادم ولی از بس حواسم پرت بود اصلاً نفهمیدم چند دور شد." لحظه‌ای مکث می‌کند و به لبهایش زبان می‌زند:"خانوم، نگار خانوم، خوابین؟"

نگار بی‌آنکه چشمهایش را باز کند می‌گوید:" می‌ذاری مگه تو."

دختر بلند می‌شود:"اگه بدونید چی شده."  و می‌رود به آشپزخانه، زیر کتری را روشن می‌کند.  نگار دستش را روی سر بی‌مویش می‌کشد و می‌نشیند:"چی شده؟"  دختر از روی پیش‌خان آشپزخانه جعبه شیرینی را نشانش می‌دهد. 

نگار دست می‌کشد روی سرش: "خواب بودم برام خواستگار اومد؟"

دختر می‌خندد:"اول پاشید دست و روتونو بشورید من مطمئن شم بیدار شدین."

نگار بلند می‌شود:"چشم، چشم." می‌رود به دستشویی.  دختر جعبه شیرینی به دست می‌آید می‌ایستد پشت در دستشویی، یک سر نخ نایلونی بسته شده دور در جعبه را می‌کشد.  از پشت در صدای سیفون می‌آید.  گره کوره شده، بیشتر می‌کشد.  صدای فین کردن می‌‌آید.  سرش را خم می‌کند و نخ را لای دندان می‌گیرد.  در باز می‌شود و نگار بیرون می‌آید، ابروهایش را بالا می‌برد و لحظه‌ای او را که با نخ درگیر است تماشا می‌کند:"چاقو بردار خوب"  صفورا نخودی می‌خندد و می‌رود به آشپزخانه.  صدای باز شدن کشوی کابینت می‌آید. از آشپزخانه بیرون می‌آید و در جعبه را روی پیش خوان می‌گذارد.  نگار نگاهی به قطابهای چیده شده در جعبه می‌اندازد: "چه خبر شده که تو برام شیرینی مورد‌علاقه‌ام رو خریدی؟ شوهر کردی؟"  صفورا از روی میز پیش‌دستی برمی‌دارد و می‌دهد دست نگار"همون مادرم شوهر کرد واسه هفت پشت من بسه، حالا بردارید شما."  نگار شیرینی برمی‌دارد:"بی چایی؟"  صفورا جعبه را می‌گذارد روی میز و به آشپزخانه می‌رود، قوری را بر‌می‌دارد و چای دم می‌کند:"دانشگاه قبول شدم."  نگار بشقابش را روی پیش‌خوان می‌گذارد و می‌خندد:"باریکلا، من که گفته بودم بهت."  صفورا انگار بخواهد خودش را باد زند دستهایش را جلوی صورتش تکان می‌دهد: "انقدر خوشحالم.  یه جوریم."  نگار سرش را می‌خاراند، خِرت خِرت صدا می‌دهد:"رتبه‌ات چند شده؟" و می‌رود سمت میز کامپیوتر گوشه اتاق نشیمن.  صفورا لب ورمی‌چیند و ظرفهای شسته و چیده در آب‌چک را جابه‌جا می‌کند، لیوانی شیشه‌ای برمی‌دارد:"هر چی گشتم لیوانتون رو پیدا نکردم." نگار می‌نشیند پشت میز کامپیوتر و دستگاه را روشن می‌کند:"شکست."  صفورا می‌ایستد کنار پیش‌خوان: "شکست یا شکوندینش؟"

- چه فرقی می‌کنه؟ شکست دیگه.

- نذاشت باهاش حرف بزنید؟

نگار چانه‌اش را به کف دستش تکیه می‌دهد و انگشتان جمع‌شده‌اش را روی لبهایش می‌‌گذارد: "دم کشیده نکشیده هر چی هست بده بخورم گلوم خشکه."   صفورا شانه بالا می‌اندازد و برمی‌گردد کنار اجاق گاز، در لیوان شیشه‌ای چای می‌ریزد، رنگ ندارد، لیوان را خالی می‌‌کند در قوری و دوباره می‌ریزد.  لیوان را در بشقاب شرینی و بشقاب را می‌آورد می‌گذارد روی میز کامپیوتر کنار دست او. همین‌طور که دارد می‌رود سمت آشپزخانه می‌گوید: "به نظر من مردا همه از دَم نامردند."  نگار با احتیاط به چایی‌اش لب می‌زند:"از دَم نه از دُم.  آخه بچه جون جنابعالی مگه تو زندگیت، غیر از این علی بیچاره، چند تا مرد دیدی و شناختی که به همچین معرفتی رسیدی؟"  چایی‌اش را فوت می‌کند.  صفورا در فریز را باز می‌کند و گوشت‌چرخ‌کرده در می‌آورد: "یکی‌ش پدر بی پدر خود من یکی‌ش شوهر شما.  مشت نمونه خرواره دیگه.  کباب‌تابه‌ای درست کنم؟"

نگار در کامپیوترش دنبال فایلی می‌گردد: "پدر خودت رو که اصلاً یادت نیست، شوهر منم که ندیدی.  ناهارم نیستم باید ترجمه‌ها رو برسونم شرکت، واسه خودت درست کن."

صفورا گوشت را برمی‌گرداند به فریزر و از کابینت زیر ظرفشویی دستمال و شیشه شور در می‌آورد:"یعنی همین کاری که کرده کافی نیست؟"

نگار سی‌دی را در سی‌دی رام می‌گذارد:"برای من چرا کافیه ولی تو این‌طوری به قضیه نگا کن که همه مردا مثل هم نیستند، یکی هم پیدا می‌شه سگ‌مصب هیچ جور حاضر نیست از خیر بچه‌اش بگذره."

صفورا دم در آشپزخانه می‌ایستد:" آره فرق می‌کنند باهم، بعضیاشون شمرن بعضیاشون یزید، بعضیاشون عین ولید می‌مونند تو سریال امام علی."

نگار انگار بخواهد چیزی را پرت کند پشت سرش، دستش را محکم درهوا تکان می‌دهد:"صلوات دوم رو قرا تر بفرست، آ ماشالله، تو نمی‌گیری حرف منو یا خودت رو زدی به خریت؟" برمی‌گردد سمت صفورا می‌بیند که دارد زیر لب صلوات می‌فرستد، خنده‌اش را پشت دستش پنهان می‌کند و سر تکان می‌دهد:"دختر جان از بابات بدت میاد ازش بیزاری، بیراز باش برو بگرد پیداش کن ازش بپرس چرا؟ یا نه یه تف بنداز تو صورتش، دلت یا چه می‌دونم هر جای دیگه‌ات که سوخته خنک شه، ولی نمی‌تونی انتقام بابات رو از این پسرهٔ ننه مرده بگیری که. چرا دوباره گذاشتیش تو فریزر؟"

صفورا با دستمال و شیشه‌شور می‌آید می‌ایستد بالای سر نگار:"اومده باهاتون حرف زده دوباره، آره؟"

نگار فایلها را بر سی‌دی ذخیره می‌کند:" چرا گوشت روگذاشتی تو فریزر؟"

صفورا می‌نشیند کف زمین و اخم می‌کند: "خانم رتبه‌ام خوب نشده؟" چشمانش تر می‌شوند.  نگار دستانش را به میز تکیه می‌دهد:"خوب نشده یعنی چی؟ یعنی چقدر بد شده؟"

صفورا زیر لب چیزی می‌گوید که مفهوم نیست.  نگار بلند می‌شود، جعبه دستمال کاغذی را از روی میز برمی‌دارد و می‌دهد دستش.  صفورا دستش را می‌کشد روی بینی‌اش:"خانم این دستمال مهمونه، بی‌زحمت از تو آشپزخونه بهم دستمال بدید."  نگار جعبه را به سمت او تکان می‌دهد:"بردار ببینم."  صفورا دستمال برمی‌دارد و اول با تردید به گلهای رنگی حاشیه‌اش نگاه می‌کند بعد سری تکان می‌دهد و فین می‌کند:"زنگ زدم به فریبا خانم، گفتند روزانه قبول نمی‌شم تهران، شاید شبانه و پاره وقت بشه، اگه درست انتخاب رشته کنم." دماغش را بالا می‌کشد:"گفتند ساعت ناهار که سرشون خلوته برم موسسه خودشون برام انتخاب رشته کنند."

نگار می‌نشیند روی صندلی‌اش:"خوب پس دیگه چرا آبغوره می‌گیری؟"

صفورا دوباره می‌زند زیر گریه:"پولش چی؟ باید پول بدم اونوقت؟"

سی دی رام خودش باز می‌شود.  نگار سی دی را بر‌می‌دارد:"پولش هم جور می‌شه.  مگه چقدر می‌گیرند، تازه خودشون وام می‌دن، ندادند از یه جای دیگه واست وام می‌گیریم، نشد اون موقع با هم می‌شینیم گریه می‌کنیم.  تازه حالا مگه حتماً باید تهران باشی دست مادرت رو بگیر هرجا قبول شدی برو.  حالا هم بلند شو بلند شو دستمال مهمون رو تموم کردی پاشو دختر من واسه گریه کردن بهت پول نمی‌دم."

صفورا پشت دستش را روی چشمهایش می‌کشد:"یعنی می‌گید درست می‌شه؟" 

- آره درست می‌شه، یادته همین‌جا می‌شستی آبغوره می‌گرفتی که قبول نمی‌شم.  هر چی من و فریبای بیچاره بهت می‌گفتیم قبول می‌شی باور نمی‌کردی.  حالا این بار حرف منو گوش کن.  درست می‌شه.

- آره خانم خدا شما رو دوست داره هر چی می‌گید همون می‌شه.‌ 

- آره خیلی دوستم داره، نمی‌دونم از شر خدا به کجا پناه ببرم، پاشو پاشو برو بذار به کارم برسم.

صفورا بلند می‌شود از راهرو می‌گذرد و به اتاق خواب می‌رود.  آنجا می‌ایستد جلوی آینه و داد می‌کشد: "تمیز کنم آینه رو؟" نگار جواب می‌دهد:"شماره رو یادداشت کن.  نه نمی‌خواد ولش کن."

- بلاخره چی کار کنم بنویسم یا ننویسم؟

- بنویس

در شلوغی روی میز آرایش بین کاغذها و کتابها را می‌گردد.  بعد می‌رود زیر تخت را نگاه می‌کند، چشمش را دور اتاق می‌گرداند، دارد روی صندلی و لابه لای لباسها را می‌گردد که شال سرخ را می‌بیند، سرش می‌کند و می‌ایستد جلوی آینه، اخم می‌کند و صورتش را کج می‌گیرد، می‌خندد و دستش را می‌گذارد روی لبهایش و سرش را کمی پایین می‌آورد، دوباره صاف به جلو نگاه می‌کند و چشمهایش را آرام باز و بسته می‌کند، نگار داد می‌کشد: "ته‌ دفترچه بنویس." تند شال را از سرش بر‌می‌دارد و می‌گوید:  "چشم." شال را می‌اندازد روی  ‌لباسها و ملافه را کنار می‌زند، دفترچه را که گوشه‌اش از زیر بالشت پیداست بر‌می‌دارد و از آخر باز می‌کند،  شماره را یادداشت می‌کند.  گوشه عکسی از کنار دفترچه پیداست.  صفورا عکس را بیرون می‌کشد، نگار و دختری کوچک، هر دو موهایشان را بافته‌اند، دو گیس در دو طرف سر، حتا پلورهای بافتنی‌شان هم شکل هم است.  مرد بین‌شان نشسته، دستش را دور دخترک حلقه کرده و دست دیگرش روی زانوی اوست.  نگار یک دستش را گذاشته پشت مرد و با دست دیگر مچ دست او را گرفته است.  عکس را دوباره لای دفترچه می‌گذارد.  تخت را مرتب می‌کند و دفتر را روی روتختی می‌‌گذارد.  می‌ایستد رو به روی آینه و شیشه‌شور می‌پاشد ، تصویرش مات می‌شود، دستمال می‌کشد، دوباره روی آینه پیدا می‌شود.

انگشت اشاره‌اش را می‌گذارد بین ابروهای به هم پیوسته‌اش، به راهرو سرک می‌کشد، دوباره برمی‌گردد جلوی آینه، موچین را بر‌می‌دارد و یکی از موهای بین دو ابرو را می‌کند، بعد یکی دیگر، چشمش پر اشک می‌شود.  موچین را پایین می‌گذارد و رژ قرمز را بر‌می‌دارد، روی آینه دو قلب در هم می‌کشد، گردی صورتش در یکی از قلبها می‌افتد.  نگار داد می‌کشد:"صفورا کاغذ پرینت..."  از شنیدن صدای او جا می‌خورد، بی آنکه رژ را پایین بکشد، درش را روی آن می‌گذارد، سر رژ می‌شکند.  دماغش را چین می‌اندازد.  از کمد پاکت کاغذ را بر‌می‌دارد و به اتاق نشیمن می‌رود.  پاکت را به نگار می‌دهد:"یه کار بد کردم."  رژ را نشانش می‌دهد.

نگار کاغذ را در پرینتر می‌گذارد:"اشکال نداره.  ازش استفاده نمی‌کردم.  بنداز دور. تلفن رو بده یه زنگ بزنم ببینم فریبا یادش هست با تو قرار گذاشته، این همه راه نری ببینی رفته."  صفورا گوشی بی‌سیم را به دستش می‌دهد و می‌رود سمت رخت‌آویز جلوی در ورودی، آهسته رژ را در کیفش سر می‌دهد، برمی گردد به نگار نگاه می‌کند، پشتش به اوست گوشی را به شانه‌اش تکیه داده و کاغذهایی که از پرینتر بیرون می‌آیند جمع و جور می‌کند: "سلام."

- من خوب، تو چطوری؟

- ول کن فریبا خوبم می‌گم.

- نه، پدرش گوشی رو برداشت گفت نیست با نمی‌دونم چی جون رفته "زو"، نمی‌ذاره باهاش حرف بزنم، هر بار زنگ می‌زنم یه بهانه‌ای می‌یاره .

- چه می‌دونم.

- کی؟

- آهان اون، آره زنگ زد.  تو بهش شماره دادی دیگه؟

- اصلاً خنده نداره، نکن فریبا، منو با روشهای خودت معالجه نکن.

- چون من دیگه جونِ همه چی از اول رو ندارم. 

- بعله، بعله شمارهٔ منزل‌شون رو هم لطف کردند.

- نه خیر.  هم یادداشت کردم هم دور ننداختم.

- نمی‌دونم، نمی‌دونم ول کن فریبا.  اینا رو ول کن اصلاً بگو ببینم یادت هست امروز با صفورا قرار گذاشتی؟

- آره، دستت درد نکنه.

- اگه دوباره زنگ زد چشم.

- چه می‌دونم این‌طور که من دیشب باهاش حرف زدم باید دیوانه باشه که دوباره زنگ بزنه.

- قبلاً همه دیوانه بودیم من، تو ، اون.  دنیا این همه وقت گذاشته ما رو سر عقل بیاره، اگر هنوز همون قدر خر باشیم که باید به کار دنیا شک کرد.

- هنوز دوسش دارم؟ هنوز دوسش دارم، هنوز؟ نمی دونم والله.

- نه، من پشت خط نمی‌مونم از این آهنگ انتظار تو حالم به هم می‌خوره.  شب زنگ می‌زنم. 

- باشه باشه برو

- خدافظ.

تلفن را قطع می‌کند: اووف." به ساعت دیواری نگاه می‌کند" صفورا راه بیافت، نمی‌رسی.  اصلاً بذار برات آژانس بگیرم."

- نه خانم دستتون درد نکنه. 

- نه چیه، نمی‌رسی. کرایه اش جایزه‌‌ته.

صفورا سرش را پایین می‌اندازد و با پا ریشه‌های فرش را بیرون می‌کشد:"آخه چیزه، مادرم با علی آقا صحبت کرده قرار شد بیاد دنبالم."

نگار بر‌می‌گردد:"باریکلا به تو. راه افتادی."

صفورا می‌خندد:"خانوم این جوری نگید دیگه."  خم می‌شود و ریشه‌های فرش را مرتب می‌کند:"تازه شما گفته بودید یه چیز دیگه جایزمه.  یادتونه گفتید بلاخره بهم می‌گید چرا موهاتونو می‌تراشید."

نگار دست می‌کشد روی سرش:"از دست شماها تو یکی دیگه دست از سر کچل من بردار و وسط دعوا نرخ تعیین نکن. من که صد دفعه برات گفتم این قصه رو."

صفورا به او نزدیک می‌شود:"هر بار یه چیزی می‌گید، راست که نمی‌گید."

نگار می‌نشیند روی صندلی و به مانیتور زل می‌زند:"چیا گفتم تا حالا."

صفورا دوباره روی زمین کنار میز او می‌نشیند:"دفعه اول گفتید مریضید.  که بعد فهمیدم نیستید."

نگار کاغذهای پرینت شده را بر‌می‌دارد:"مریض نیستم مرض که دارم."

- دور از جون خانم.  یه بار هم گفتید دوستاتون رو از دانشگاه بیرون کردند برای بی‌حجابی شما هم موهاتونو تراشیدید.  حالا چه ربطی داشت من نفهمیدم.

-جوانی و جهالت عزیز دلم، تو فکر کن قرار بود اقدامی هماهنگ باشه، اعتراض به حجاب اجباری، شب موهامو تراشیدم صبح رفتم سر کار دیدم از میان اون همه خانمی که شب قبل خیر سرشون هم پیمان شده بودند، پیمانی خواهرانه و ناگسستنی که فردا سرشون رو بتراشند فقط من خر این کار رو کردم. بعد هم خوشم اومد، کلی جلب توجه می‌کرد، همین طوری ادامه دادم مثل یول براینر."

- بفرمایید خانم به من گفته بودید دانشگاه حالا می‌گید سر کار.  پول براینر کیه؟

- هیشکی، اصلا فراموش کن.

صفورا گوشه دامنش را می‌کشد روی چوب پشت کاناپه و خاکش را تمیز می‌کند:"هر بار یه حرفی می‌زنید بعدش می‌گید فراموش کن" دوباره بر‌می‌گردد سمت نگار:"یادتونه اون شبی که من بی‌خبر اومدم، گفتم یه چیزی جا گذاشته بودم."

نگار سر تکان می‌دهد:  آره که یادمه، همون دفعه‌ای که بعدش معلوم شد فریبا تو رو فرستاده دیگه."

- هنوز از ما دلگیرید؟  خوب ترسیده بود، وقتی به من گفت وکیلتون جوابتون کرده، گفته دیگه هیچ کاری نمی‌شه کرد، منم خیلی ترسیدم، فکر کردیم نکنه یه وقت... "

- آخه تو منو نمی‌شناختی ترسیدی، اون که می دونست من سگ‌جون تر از این حرفام."

- نگید خانم، حالتون خیلی بد بود، من که اومدم لخت تشسته بودید کف حموم، سرتون رو تیغ می‌کردید، از بس دستتون می‌لرزید، همه جای سرتون رو بریده بودید."

نگار کاغذها را لوله می کند و می‌زند روی زانوی او:"داره برای خودم تعریف می‌کنه، خدا، یادمه صفورا."

صفورا به دیوار پشت می‌دهد:"من اون شب اول صدتا، بعد هزار تا، بعد ده‌هزار تا صلوات نذر کردم برای سلامتی شما."

نگار خم می‌شود و دستش را روی گونه او می‌گذارد: "دیوونه."

صفورا دستش را روی دست نگار می‌گذارد:"اون شب به من گفتید اگه مردی که دوست داره و گفته عطر موهای تو براش مثل اکسیژن لازمه ولت کنه به امون خدا دیگه مو میخوای چی کار؟

نگار دستش را می‌کشد و صاف می‌نشیند:"من تو همهٔ عمرم همچین حرف رومانتیکی، اون هم انقدر آبکی نزدم، چه برسه به اون شب که ... "

صفورا لبخند می‌زند:"آره خوب این‌طوری نگفتید، به مرده، خودتون، موهاتون، حتا به اکسیژن فحش دادید، چه فحشهایی." بین انگشت شست و اشاره را گاز می‌گیرد.

نگار ابروهایش را بالا می‌برد و با صدای بلند می‌خندد.  صدای زنگ در را که می‌شنود، بلند می‌شود:"آخیش اومده دنبالت."، می‌رود سمت در و دکمهٔ دربازکن را فشار می دهد بعد به اتاق خواب می‌رود، در اتاق شال قرمز را از روی صندلی بر‌می‌دارد، دارد از جلوی آینه رد شود که قلبها را می‌بیند، همان‌جا می‌ماند، خط یکی از قلبها از وسط صورتش می‌گذرد. 

صفورا صدایش می‌کند:"خانوم رفتم."  از اتاق بیرون می‌رود، صفورا بالهای روسری‌اش را آورده زیر چانه‌اش گره زده، و دارد چادرش را سر می‌کند. شال را به سمت او می‌گیرد:"این مال تو باشه، من که سرم نمی‌کنم."

صفورا کف دستش رامی‌گیرد سمت او:"نه خانم مرسی، الان سر نمی‌کنید شاید دوباره یه روزی سر کردید."

نگار دستش را جلو می‌برد و چادر را از سرش بر‌می‌دارد:"حالا کو تا یه روزی، سرت کن ببینم چه شکلی می‌شی."

صفورا شال را می‌گیرد:"دست شما درد نکنه." جلوی آینه می‌ایستد و روسری‌اش را با آن شال سرخ عوض می‌کند، چادرش را که افتاده روی شانه به سر می‌کشد و برمی‌گردد سمت نگار:"خوبه؟ خیلی قرمز نیست؟ جلب توجه نمی‌کنه؟"

نگار در را باز می‌کند:"بدو برو پسره معطله."

صفورا می‌ایستد در چارچوب در:"یه روزی بهم می‌گید؟"

نگار هلش می‌دهد بیرون:"گفتم دیگه."

- آخه کدومش راسته؟

- کدوم رو باور می‌کنی؟ همون راسته.

- هیچکدوم

نگار می‌خندد:"فکرکن یه جور نذره."

تلفن زنگ می‌خورد.

صفورا سرک می‌کشد توی خانه: "تلفن."

- می‌شنوم.  شما برو من جواب می‌دم.

صفورا می‌خندد"خداحافظ." و از پله‌ها پایین می‌رود.

نگار در را می‌بندد و می‌آید گوشی را بی‌سیم را بر‌می‌دارد، به شماره روی صفحه تلفن نگاه می‌کند همان شماره‌ٔ روی آینه.  گوشی را روی میز کامپیوتر می‌گذارد و می‌آید کنار پنجرهٔ رو به حیاط می‌ایستد.  تلفن همچنان زنگ می‌خورد.  صفورا را می‌بیند که رسیده جلوی در، از کیفش چیزی بیرون می‌آورد، انگشتش را به آن می‌کشد و می‌مالد به لبهایش، بعد در را باز می‌کند.  تلفن زنگ می‌خورد.  مرد جوانی از وانت پارک شده پشت در پیاده می‌شود، می‌دود تا در ماشین را برایش باز می‌کند.  صفورا بی‌اعتنا دستش را جلو می‌برد و خودش در را باز می‌کند، می‌نشیند روی صندلی و محکم در را می‌بندد.  تلفن زنگ می‌خورد.   مرد لحظه‌ای مکث می‌کند بعد کف دستش را به پیشانی می‌کوبد، همان‌طور که سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد از جلوی ماشین رد می‌شود و روی صندلی راننده می‌نشیند.  وانت سفید حرکت می‌کند.  تلفن زنگ می‌خورد.


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
مصاحبه با حسين مرتضاييان آبكنار/خليل رشنوي

1-  عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک! اسم متفاوتی است. شما هم حتمن موافقید. اندیمشک در این داستان چه نقشی دارد؟

 

آبکنار: دلیل اصلی انتخابِ این اسم این است که من بیست سال پیش، روی پله‎های راه‎آهن اندیمشک نشسته بودم و دیدم که خون از پله‎ها بالا آمد.

     اندیمشک اسم زیبایی است، و خب بخش مهمی از داستانِ من در این شهر می‎گذرد. زمانی که سرباز بودم، هر وقت از تهران می‎آمدم منطقه، در اندیمشک از قطار پیاده می‎شدم. اگر زود رسیده بودم، یک ساعتی در ایستگاهِ صلواتی می‎ماندم و شاید صبحانه‎ای هم می‎خوردم. چهل و پنجاه و شصت روز بعد هم که می‎خواستم برگردم تهران، مدتی در اندیمشک بودم تا قطاری برسد و مرا با امریة ارتش سوارم کند و برگردم تهران.

     اندیمشک برای من، و شاید خیلی‎های دیگر، غیر از ایستگاه و استراحت‎گاه، یک گذرگاه بود. شاید برای من هم پیش می‎آمد که نتوانم به اندیمشک برسم تا سوار قطاری بشوم و تا تهران بیایم. مثل سیاوش، یا مرتضا.

     اندیمشک مردم خوبی دارد. من شیفتة این مردمم. یادم است یکبار که اف ایکس منطقه جواب نمی‎داد، آمده بودم شهر تا به خانواده‎ام زنگ بزنم. دو جوان تصادفی سر صحبت را با من باز کردند و تا فهمیدند اهل تهرانم دست انداختند دور گردنم و کلی دربارة فوتبال حرف زدند. انگار که بچه محل‎شان هستم. یعنی یک‎جور گرمی و صمیمیت و سادگی که این روزها کمتر پیدا می‎شود.

2- در این روزها اسم شما خیلی روی زبان‎ها افتاده. قطعن برجسته شدن نام مرتضائیان آبکنار در ادبیات کشور تا حدود زیادی مدیون رمان «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک» است. آیا از این مسئله راضی هستید؟ البته شهرت این کتاب به قبل از دریافت جایزه‎های ادبی نیز می‎رسد. آنچه این کتاب را بیش از پیش برجسته می‎کرد متفاوت بودن آن و نیز نقدهای بیشماری بود که بعد از انتشار آن در مطبوعات و رسانه‎های مختلف منتشر می‎شد. نویسنده این کتاب یعنی شما چه احساسی نسبت به این اثر دارید؟ خیلی‎ها این داستان را دغدغه‎های سیاسی – اجتماعی شما در مورد مقوله جنگ می‎دانند.

 

   آبکنار: البته همیشه اسم هنرپیشه‎ها و فوتبالیست‎ها و ثروتمندها و سیاستمدارها و قاتل‎هاست که روی زبان مردم است. پس اینکه اسم ما روی زبان‎ها بیفتد خیلی هم خوب نیست. اما از شوخی گذشته، نویسنده‎ای که دنبال اسم و رسم و شهرت است راه را اشتباهی آمده. باید برود دنبال یک کاسبی دیگر.  

باور کنید من چون هیچ وقت دنبال مخاطبِ هرچه بیشتر و بیشتر نبوده‎ام، به تبعِ آن دنبال شهرت هم نگشته‎ام. فکر می‎کنم بعد از هفده هجده سال کار حرفه‎ای و پیوستة ادبی، با این سه تا کتاب و دو سه تا مصاحبه و چند تا نقد، و دوری از خیلی جار و جنجال‎ها، حسابم را پس داده باشم.

چند وقت پیش، بعضی دوستان پیشنهاد می‎دادند روی چاپ جدید کتاب بزنند برندة جایزة فلان و فلان و فلان. آقای همایی در مقابل‎شان استدلال جالبی داشت. می‎گفت این کتاب بوده که بدون تبلیغات و اینجور چیزها خوانده شده و جایزه برایش آورده، حالا که نباید برعکس عمل کرد و گفت این کتاب چون جایزه گرفته، بخوانیدش!

همیشه برای من ایده آل کسانی هستند که کتاب را بفهمند و دوست داشته باشند. مگر می شود اثرِ تو خاص باشد و به قول شما متفاوت، و همه که می‎خوانند ارتباط بگیرند و دوست داشته باشند؟

رب‎گری‎ یک جایی می‎گوید: من براى دل خودم و تعداد اندكى فيلم مى‎سازم. اين سينماى كسانى است كه درك متفاوتى از مقوله زيبايى شناسى دارند و اين يعنى سينماى من سينماى پُرتماشاگر نيست.

و جای دیگر می‎گوید: گاهی در خیابان کسی از من می‎پرسد شما آقای رب‎گری‎یه هستید؟ می گویم بله، آیا شما کتاب‎های مرا خوانده‎اید؟ می‎گوید نه!

     حالا، اگر کسانی با اسم من آشنا هستند، به نسل شما که جوانید کاری ندارم، قدیمی‎ترها را می گویم، من را با تک داستان‎هایم می‎شناختند. زمانی که هنوز کتاب نداشتم و تک داستان‎هایم هر از گاهی در مجله‎ای چاپ می‎شد. در آدینه و زنده رود و کارنامه و... چون آن موقع، برخلافِ حالا که همه دنبالِ چاپ کتاب هستند، چاپ یک داستانِ خوب اهمیتش کمتر از چاپ کتاب نبود.

     اما جواب بخش دوم سوال‎تان: در زندگیِ ما گاه اتفاقاتِ به ظاهر کوچک تاثیر بزرگی می‎گذارند. تصور کنید اتفاق بزرگی مانند جنگ، چه تاثیری خواهد داشت. وقتی جنگ تمام شد، سال‎های زیادی در ذهنم با فضاها و ماجراها و شخصیت‎های داستانی که می‎خواستم بنویسم و درست نمی‎دانستم چیست، درگیر بودم. نشانه‎هایش را در «داستان رحمان» و «تانک» و «کوچة شهید» می‎توانید ببینید. من اگر جزء به جزء، خط به خط، و صحنه به صحنه با این فضاهای تاریک و سیاه یکی نمی‎شدم نمی‎توانستم از پسِ نوشتن‎شان بربیایم، و نوشتنش هم یک سال و نیم طول نمی کشید.

     دغدغه‎های بزرگِ سیاسی و اجتماعی و فلسفی و کلاً بشری هم، اگر فردی نشوند، اگر از منظر کوچکِ یک انسان بهشان نگاه نشود، تبدیل به شعار می‎شوند. من در همة داستان‎هایم دغدغه‎های فردی خودم را دارم. این دغدغه‎ها معمولاً خیلی درگیر بازی‎های سخیفِ سیاسی و اعتراض‎های کور و عقیمِ اجتماعی و نق زدن‎های فلسفی نیست، اما پرداختن به آنها از منظری دیگر است. از منظرِ کوچکِ فردِ من.

3- اطلاع داریم که پیشنهادات زیادی را برای داوری جشنواره های مختلف داشته اید. اما غیر از جشنواره داستان قلم زرین رادیو زمانه هلند تمام این پیشنهادات را رد کرده اید. علت این نه گفتن ها چه بوده است؟

 

  آبکنار: روزی یکی از بچه‎های آشنای روزنامه‎نگار تصادفی مرا دید و با شوری انقلابی کاغذی جلویم گذاشت تا امضا کنم. پرسیدم این چیه؟ گفت یک نامه است در حمایت از یک نویسندة مبارز کوبایی، به نام نمی‎دانم چی چی (یک چیزی تو مایه‎های «آنخل رودریگز مالادوس گوئرا چی‎ته پالاکا») برای آزادی‎اش از زندان!

     خب، شما بودید چه می‎کردید؟ امضا نکردن این نامه به چه معناست؟ عدم موضع‎گیری سیاسی، متعهد نبودن نویسنده، ترس، انزوا، برج عاج نشینی؟... یا تن ندادن به کاری بیهوده و نمایشی عبث؟

     گویا عده‎ای هم امضا کردند. بعدها هم دیگر ندیدمش که احوال آن نویسنده را ازش بپرسم. اما فکر کنم طرف هنوز باید توی زندان باشد.

     اما جوابِ من همیشه «نه» نیست. مثل همین حالا که دارم مصاحبه می‎کنم. خب الان دلیلش هست و منم «نه» نمی‎گویم. اما راستش کسی که سرش به کار باشد خیلی فرصت هر کاری را ندارد.

گاهی دوستانی، غریبه و آشنا، زنگ می‎زنند برای مصاحبه، داوری، یادداشت، یا نظرخواهی... و من معمولاً شرمنده‎شان می‎شوم که می‎گویم نه. به چند دلیل: اول اینکه واقعاً حجم کارهایم زیاد است و فرصت ندارم. کلاس و کار و مشغله و درگیری. دوم اینکه واقعاً گاهی چیزی برای گفتن ندارم. تعجب می‎کنم از کسانی که دربارة هر چیزی که ازشان سوال می‎شود جواب دارند و نظر می‎دهند. مثلاً اگر رئیس جمهور بودید چه کار می‎کردید. شبیه همان سوال قدیمی که اگر میلیاردر بودید با پول هایتان چه می‎کردید. این سوال ها فقط بامزه‎اند و به درد مخاطبِ خوب نمی‎خورند.

     نه اینکه سوال‎ها همه این‎گونه است. نه. اما به نظرم طرح سوال خودش خیلی مهم است. به همان اندازه که جواب مهم است. سوال باید برای آدم درونی بشود تا بتواند جوابش را بدهد. آدم باید درگیرش بشود. تعمق روی هر مسئله‎ای، هر چقدر هم ساده باشد، زمان می‎خواهد. مخاطب وقتی که سوال و جواب را می‎خواند باید چیزی دستش را بگیرد. فقط صفحه پر کردن که نیست. پانصد کلمه کم نیست. با پنجاه و پنج تایش می شود یک داستان نوشت.

     البته بعضی‎ها دوست دارند و ضروری می‎دانند که هر از چند گاهی (با مصاحبه و یادداشت و خبرهایی از این دست که الان صفحة چندم داستان‎شان هستند و به زودی کتاب‎شان را به ناشر می‎سپرند) خودی نشان بدهند مبادا فراموش بشوند. 

     اما دربارة داوری باید بگویم که کار بسیار بسیار سختی است. مسئولیت سنگینی است. باور کنید از داوری پرهیز دارم چون می‎ترسم. در داوری، صلاحیت آدم شرط اول است. تعارف نمی‎کنم و شکسته نفسی در کار نیست، وقتی فکر می‎کنم آدم‎های مناسب‎تری هستند که بهتر از من می‎توانند قضاوت کنند، چرا باید این مسئولیت را بپذیرم؟ تعجب می‎کنم از بعضی‎ها که چطور به همین راحتی در مقام داور قرار می‎گیرند. در خوش‎بینانه‎ترین شکلش، اگر بی‎غرض و مرض باشند، صلاحیت و سوادشان چه می‎شود؟ باور کنید خیلی‎هایشان باید چند دوره سر کلاس بنشینند تا مقدمات را یاد بگیرند. زمانی داور مسابقات ادبی گلشیری بود ولی حالا بعضی خانم و آقاها. حتماً یک جای کار می‎لنگد خب.

     البته در داوری‎های این چند سال، کسانی که سال‎هاست دارند کار می‎کنند و در عرصه هستند و سن و سالی ازشان گذشته، خیلی کمتر خطا کرده‎اند. خب این می‎تواند یک معیار باشد. به جای آنکه فلان کس (که دو سه سال پیش یک کتاب لاغر درآورده یا چند تا نقد بی‎مایه نوشته و معلوم نیست تا همین چهارسال پارسال‎ها کجا بوده و چه می‎کرده) بشود داور ، خب باید رفت سراغ افراد شایسته. روی صفت شایسته تاکید می‎کنم.

     اما جایزه قلم زرین برای من کمی فرق می‎کرد. من بخش داستان رادیو را فعال کرده بودم. همان بانک صدای نویسندگان که شاید شنیده باشید و خب دوست داشتم جایزة جدید و مستقلی پا بگیرد، آن هم خارج از کشور. یکی دو نویسنده هم در ترکیب داورانش بودند که برایم ارزشمند بودند.

البته همان یک بار بود. چون توان زیادی از من گرفت. باور کنید جاهایی در قضاوتم دست و دلم می‎لرزید مبادا خطا کرده باشم. طوری که دیگر حاضر نیستم تجربه‎اش کنم.

4- خیلی‎ها امیدوارانه به آیندة شما چشم دوخته‎اند. چه برنامه ها و تصمیماتی برای آینده ادبی خودتان در نظر دارید؟ البته اگر محرمانه نباشند.

 

آبكنار: آغداشلو در یکی از مصاحبه‎هایش به صحنه‎ای از فیلم «مکالمه» ساختة کاپولا اشاره می‎کند که زن و مرد جوانی دارند در خیابان قدم می‎زنند. مرد می‎بیند زن به پیرمرد ولگردی که چرک و ژولیده و مست و خراب است خیره شده. می‎پرسد به چه چیزِ آن فلاکت نگاه می‎کند و زن می‎گوید داشتم فکر می‎کردم که وقتی او به دنیا آمده، چقدر پدر و مادرش خوشحال شده‎اند!

     ممنونم از لطفی که به من دارید. شاید اینطور باشد و بشود. اما آینده به خیلی چیزها در زمانِ حال بستگی دارد.

خیلی از آدم‎هایی را که کنارمان می‎بینیم شاید در جوانی‎شان بسیار هم با استعداد بوده‎اند اما یک جا کم گذاشته‎اند یا کم آورده‎اند. و آنهایی هم که به دیدة ما موفق‎اند، خیلی بها پرداخته‎اند.

     به نظرم، آدم‎ها با هم خیلی فرق ندارند. فرق‎شان خیلی کم است. اما همین کم، زیاد است ! و منشاء خیلی تفاوت‎ها می‎شود. به همین دلیل نویسنده خیلی باید به‎روز باشد. من از این بابت خیلی مراقب خودمم . چون می‎دانم اگر غفلت کنم، اگر ننویسم، اگر نخوانم، و اگر مرعوب فضای مخرب و متوسط پرور بشوم، و سطحی برگزار کنم... بعدها هم خودم حسرت می‎خورم هم همة آنهایی که ذره‎ای به کارم دل بسته بودند.

     از اینها گذشته، عقرب قدم سومم بود و احساس می‎کنم قدم‎های بعدی‎ام، همان سه چهار قدمی که می‎خواهم یا می‎توانم بردارم، باز هم متفاوت‎تر خواهد بود، اگر...


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: مصاحبه
نقد/نگاهي به شرق بنفشه نوشته شهريار مندني پور/نظام حقي آبي

 

nezampoem@yahoo.com

www.barcelona96.persianblog.ir

 شهريار مندني پور طي برهه اي در دو زمينه خلق و نقد از نويسندگان پيشرو بوده است.در چند سال اخير بجز چند مصاحبه ،خبر ديگري از اين نويسنده به ايران نرسيده.در اين متن سعي شده است كه با رعايت ايجاز در مورد داستان كوتاه شرق بنفشه واندكي در مورد قلم اين نويسنده در ديگر آثار  كاوشي شكل بگيرد.

آثار ايشان به شرح زير است:

دل ودلدادگي ، سايه هاي غار، هشتمين روز زمين ، موميا و عسل ، ماه نيمروز ، شرق بنفشه ، راز ، آبي ماورا بحارو كتاب ارواح شهرزاد

وي هم اكنون به خاطر دريافت بورس اقامتي مطالعاتي ساكن آمريكاست

 ويژگي هاي مشترك آثار شهريار مندني پور:

 در حيطه فرم:

 1.توجه ويژه به زبان و سعي هدفمند در ايجاد لحن؛ چرا كه ايشان در نگارش داستان، با اين گرايش موافق است كه زبان فقط وسيله انتقال مفهوم نيست و عقيده دارد كه زبان داستان - به قول خودشان «جان داستان»- تنها عنصر تفكيك آن از ديگر قالب هاي هنري قصه گو است.

2.توجه ويژه به روايت و استفاده از روايت هاي ابتكاري

3.توجه ويژه به قصه ي داستان(جذابيت داستان هاي ايشان غالبا نتيجه اين ويژگي است )

4.استفاده از «آنِ» داستان ؛مطابق تعريف خاص ايشان از «آنِ داستان »در كتاب ارواح شهرزاد

5.(در تعدادي از داستان ها)استفاده ي عناصري از تاريخ كهن در داستاني كه در زمان معاصر اتفاق مي افتد، به طوري كه زبان و لحن نيز متناسب با آن به كار برده مي شود

 6.در حيطه محتوا:

  الف . توجه به دغدغه هاي ازلي- ابدي بشر مانند:

- خوي وحشي انسان در داستان هاي:  بشكن دندان سنگي را،ماه نيمروز و...

- تنهايي  انسان متفكر در بين جماعت جاهل در داستان هاي :هنگام ،بشكن دندان سنگي ر ا،و...

- نگاه منتقدانه به جنگ - كه شامل بخش قابل توجهي از داستان هاي ايشان چه از نظر كمي وچه كيفي مي شود ؛ در داستان هاي: روز هاي برزخي،ماه نيمروز،يوز پلنگ و...

- توجه به خوي و منش مختلف ، در انسان هاي مختلف شامل:انسان هاي با فطرت حيواني  و شكنجه گر و انسان هاي قهرمان  واحساستي كه از صداي پاي كفش دوزها حرف ميزنند.اين دو وجهه گاهي در يك انسان جمع مي شوند مثل سرهنگ در داستان يوزپلنگ

- نگاه پر تب وتاب و شرقي به عشق : برادر كشي(انسيه) ،معشوق كشي (شام سرو و آتش) ،خودكشي به همراه معشوق(شرق بنفشه) و نكشتن يوزپلنگ قاتل به خاطر شباهتش به دختر سرهنگ(يوزپلنگ)

ب . توجه به مسائل سياسي اجتماعي روز:

- اين ويزگي را به ندرت مي توان در آثار ايشان ديد. مانند مسئله برج هاي دو قولو كه در حد موضوع داستان به آن پرداخته مي شود در حالي كه محتواي داستان سمت و سويي ديگر ميگيرد. و همچنين مسئله محدوديت ها در ايران كه به ندرت و گذرا در داستا نهايي مثل شرق بنفشه از كنارشان مي گذرد.مندني پور را- لااقل نسبت به هوشنگ گلشيري- نميتوان نويسنده سياسي ناميد.

  

نقد داستان شرق بنفشه بر اساس ساختار آن:

 اين داستان از لحاظ ساختار قابل تطبيق با داستان شام سرو و آتش از همين نويسنده است در ذيل اين اشتراكات به اختصار عنوان مي شود:

1-در هردو اثر ، عاشق مذكر، نسبت به معشوق مونث، عشقي در حد جنون دارد

2- در هردو اثر عاشق براي نزديكي به معشوق شغلي را كه در ارتباط با نياز معشوق است راه مي اندازد: كتاب فروشي كنار خيابان در شرق بنفشه و متولي بارگاه شدن در شام سرو و آتش

3- در هر دو اثر ،داستان در جوار بارگاه شاعري بزرگ رخ مي دهد : حافظ در شرق بنفشه و ماه نهال در شام سرو و آتش

4- در هر دو اثر در نهايت براي وصال ابدي از وصال فيزيكي دوري جسته و مرگ با هم سرانجام داستان مي شود

 

 با توجه به ساختار اين داستان براي نقد آن در ابتدا ژانر ،قصه و جهتگيري قصه معين مي شود،سپس  بررسي مي شود كه داستان چقدر با اين سه جنبه متناسب بوده است.

 ژانر داستان :

 شرق بنفشه داستاني كوتاهshort story در حجم بلند تر از حد متعارف داستان كوتاه است ولي چون يك هسته دارد، داستان كوتاه مي ماند وبه داستان بلند  story long short  تبديل نمي شود اين داستان از نوع شگفت است چون يك جنبه غير رئال دارد و سعي در رئال نشان دادن آن نمي شود. اين داستان علي رغم ظاهر سنتي و قديمي، به دلايل زير داستان نوع جديد محسوب مي شود:1- استفاده ي عناصر داستان به صورت نسبي در حالي كه در حالت كلاسيك اين عناصر مطلق در نظر گرفته مي شوند و همچنين پايبند نبودن به وحدت زمان و مكان2-استفاده از الگو براي روايت داستان (روايت يك در ميان دو راوي)و استفاده از راوي هاي ابتكاري3-شخصيت پردازي غير كلاسيك (شخصيت ها محتوم و قطعي نيستند)4-استفاده از ظرفيت هاي زباني متناسب با داستان

 داستان كوتاه پر حجم ،شگفت و مطابق با ديدگاه هاي نو

 

قصه ي داستان:

يك درويش جادويي به دليل اينكه عشقي واقعي بمانند عشق مورد نظر حافظ ديگر وجود ندارد از حالت جسم در آمده . اگر اين درويش شاهد عشقي از اين نوع بشود گل وجودش به هم مي پيوندد و داراي سايه مي شود. با نا اميدي دل به رابطه دختر و پسري كم سن مي بندد . اگر اين رابطه به وصال جسم برسد بي ارزش مي شود و درويش به دلخواهش نمي رسد.

پسر اين داستان ، عاشق دختري پولدار مي شود و با علامت گذاشتن در زير لغات  كتاب هاي خاصي براي دختر پيغام مي نويسد. دختر ذره ذره دلبسته پسر مي شود ولي چون :

الف)جز مرگ راهي براي فرار از دست زنده ها ندارند

يا

ب)چون نمي خواهند به بي ارزشي وصال دچار شوند

باهم بوسيله نيش مار  خود كشي مي كنند

 جهت گيري داستان:

1-ارتباط بين عاشق و معشوق در ايران با محدوديت زياد همراه است. قرار است اين محدوديت در ذهن مخاطب داستان ناپسند به نظر بيايد

2-عشق واقعي كه پيشامدي نادر است مي تواند با قدرتش همه هنجارهاي زمانه ي ما را بشكند

3-در عشق شرقي وصال فيزيكي نبايد رخ دهد و مرگ (فنا)باعث جاودانگي آن مي شود

بررسي اجزا داستان:

صحنه داستان:

اين داستان اغلب در كنار مقبره حافظ سپري مي شود كه با مضمون عشق شرقي داستان متناسب است. با توجه به اينكه بخشي از پيرنگ داستان پيرنگ حسي است .وجود اين فضا به پذيرفتن داستان كمك مي كند

ديالوگ:

جنس ديالوگ ها متناسب با صاحب هر ديالوگ است:

درويش با زبان كهن شبيه حافظ( اگر نثر مي نوشت) و با هوشمندي و حكمتي كه بالاتر از انسان هاي رئال اطرافش است جملات را بكار مي برد

ديالوگ هاي ذبيح همراه با دلسوزي و گرمايي عاشقانه و در حد انسان هاي رئال چينش شده اند. در هر كتاب ،ديالوگها  با تداعي هايي از محتواي آن كتاب پيوند خورده اند

در جنس ديالوگ هاي دختر ترديد و سادگي را مي توان حس كرد

باور پذيري:

هر داستاني منطق خود را براي باورپذيري دارد. شرق بنفشه دو خصوصيت دارد كه ماهيتا پذيرش داستان را براي مخاطب مشكل مي كند. اول وجهه جادويي آن و دوم وجهه عاشقانه و احساسي آن.براي قبولاندن داستان به مخاطب در وجهه جادويي (شخصيت درويش) از راهكارهايي مثل :شرح جزئيات واستفاده از قصه ي فرعي در مورد شخصيت جادويي ، شگفت زده نشدن  نويسنده در برخورد با اين شخصيت، تخفيف ندادن به وجه جادويي درويش، چفت و بست خصوصيات درويش با حوادث داستان و استفاده از ناخود آگاه جمعي ايرانيان(عرفا، دراويش،پيران، شخصيت هاي مذهبي و خود حافظ) استفاده شده است.

براي قبولاندن وجهه عاشقانه  داستان از پيرنگ حسي استفاده شده است به اين ترتيب كه عناصري مثل وجود مقبره حافظ در پس زمينه داستان و وجود  لحن متناسب ، شكاف هاي عقلي اثر را پر كرده است

قصه:

قصه اي شرقي و متناسب با ديدگاه حافظ است كه بستري مناسب براي مفهوم شاعرانه و سير سلوك عاشقانه اين داستان است

شخصيت پردازي:

شخصيت پردازي اين داستان بر پذيرش حوادث،  جذابيت و زبان تاثير گذاشته است. در عين حال خود تاثير پذير از  قصه ،روايت وزبان است.بهترين شخصيت پردازي در مورد درويش شده  است . مخاطب بيشتر از ذبيح ، با او همذات پنداري مي كند.

شخصيت پردازي ارغوان داراي ايراد است.علاقه مندي او به ذبيح پذيرفتني نشده است. برخلاف شخصيت زن در شام سرو و آتش ارغوان پيش زمينه هاي شخصيتي لازم براي رقم زدن حوادث داستان از جمله موافقت با خود كشي را ندارد.

زبان:

زبان راوي با قصه داستان كه قصه اي تماما شرقي و در جاهايي وجهه اي كهن مي يابد متناسب است . پيش از درگير  شدن با تعليق داستان ،بار كشش و جذابيت ، روي اين زبان دلنشين است.كساني هستند كه بند اول اين داستان را از حفظ اند.جنس اين زبان ، داستان ر ا منحصر به خواننده ي حرفه اي مي كند و شانس ترجمه(لا اقل ترجمه ي نزديك به    نسخه اصلي) را از آن مي گيرد.

راوي:

براي اينكه همه وجوه داستان روايت شود و در عين حال از راوي داناي كل دوري شده باشد، نياز به اول شخصي است كه در قسمت هاي پر از حس داستان، حرف دل پسر و دختر را از زبان خودشان بگويد.در عين حال به دليل محدوديت در روابط و شرايط خاص قصه ، نياز به واسطه اي مثل كتاب هاي كتاب خانه است جهت پيش برد روايت داستان. همچنين براي روايت مكان هاي مختلف وشرح سريع رويدادها از بيرون و شرح ماهيت درويش ، نياز به راوي اي است غير از ذبيح و ارغوان .اين راوي براي اينكه در مكان هاي مختلف، حاضر باشد ناگزير بايد موجودي جادويي باشد.بر همين اساس اين درويش جادويي ، براي روايت انتخاب شده. درنهايت براي پوشش دادن هردو وجه داستان از روايت تركيبي استفاده شده است . مي شود گفت كه دغدغه روايت بيشترين تاثير را بر شكل دهي داستان داشته است.

در مورد اين روايت سوالات مرسوم را امتحان مي كنيم:

چه كسي روايت مي كند؟        راوي درويشي است بين جسم و روح ، محدوديت مكان ندارد ، از روزگاران كهن آمده و سطح دانش او بيشتر از شخصيت هاي رئال اطرافش است .روايتش در داستان قابل قبول است.

 

چرا روايت مي كند؟           اين ماجراي عاشقانه ي نادر، در زندگي او تاثير گزار و در نوع هستي اش تعيين كننده بوده .حتي در جاهايي از داستان نگراني او براي ذبيح و ارغوان نه از سر منفعت كه از سر هم حسي با آنها است. منطقي است كه اين اتفاق مهم را در ذهنش داشته باشد و بخواهد براي رهرو ديگري شرح دهد

براي چه كسي روايت مي كند؟     براي مخاطب بيرون از داستان ،يعني مايي كه كتاب شرق بنفشه را در دست داريم(اولين كتابي كه پل ارتباط ذبيح به ارغوان است كتاب شرق بنفشه است ؛قبل از بوف كور)...در اين كتاب(شرق بنفشه)رمزي بخوان ...

 

نظام نشانه اي:

اين داستان به دليل قصه و محتواي شرقي اش و اينكه ظاهرا تفاوت اش با داستان هاي متون كهن فارسي ، در تكنيك به روز آن است؛ اين توقع را ايجاد مي كند كه به مانند ادبيات كهن مان در آن به سراغ نشانه ها و دلالت هاي ضمني بگرديم. در روايت ذبيح به وسيله كتابها ،مي توان دلالت هايي بينا متني بر فلسفه مو جود در هر كتاب در ضمن روايت قصه، پيدا كرد .اسامي نيز دلالتي بر حالاتي از عشق دارند. مرگ ذبيح و ارغوان و رخت بر بستن اين دو از اين جهان و رسيدن آنها به درجه بالايي از عشق ورفتن آن دو به جهان  بالاتر حالتي برخلاف هبوط آدم و  حواست از هم گسيختن گل وجود درويش و به هم پيوستن دوباره آن پس از اين ماجرا نيز به خلقت  بشر اشاره دارد. مار كه نمادي از عقل و شهوت است تمايز ارتباط آن دو را از اين دو مفهوم بيان مي كند .مرگ ذبيح و ارغوان مصادف است با رهايي مار ها از قفس كه بيان كننده عروج آن دو به جهاني والا تر است....


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: نقد و نظر
تکه‌های یک شخصیت

 يادداشتي بر داستان "سراسر حادثه" بهرام صادقی/الهه علی‌خانی

 

ویرجینیا وولف :"تو در شخصیت یک چیز را می بینی و من چیز دیگر.تو می گویی شخصیت بدین معنی است و من می گویم بدان معنی."*

پی‌بردن به شخصیت دیگر انسان‌ها از دیر باز یکی از دل‌مشغولی‌های نسل بشر بوده وهست. به جرات می‌توان گفت‌، به دلیل همین کنجکاوی، علوم مختلفی چون روان‌شناسی و جامعه‌شناسی بوجود آمده است. حتی می‌توان پا را فراتر نهاد و بوجودآمدن ادبیات و داستان‌ را نیز ریشه در این خواسته دانست. شناخت تاثیر بسیار زیادی در زندگی هر شخص دارد. پس دور از منطق نیست اگر علم شناخت را جزو یکی از ضروری‌ترین علم‌ها برای  نیل به اهداف بشر دانست.

  واکاوی شخصیت یکی از مهم‌ترین اهداف در ادبیات داستانی است. به همین خاطر  یکی از توقعات خواننده‌ی حرفه‌ای از یک اثر داستانی، دست‌‌یابی به شناختی نسبی نسبت به شخصیت‌های اثر است. البته این توقع، منوط به آن است که اثر مذکور شخصیت محور باشد. یعنی یکی از اهداف آن باز کردن شخصیتی باشد که در داستان عمل داستانی را پیش می‌برد.

در رمان شخصیت‌پردازی یکی از مهم‌ترین آریتکل‌های اثر به شمار می‌رود. حتی  یکی ازمشخصه‌های رمان که آن را از داستان بلند وحتی کوتاه متمایز می‌کنند، کثرت شخصیت‌پردازی است . در داستان بلند  شخصیت‌پردازی محدودتر می‌شود و در داستان کوتاه به دلیل حجم اندکش، نویسنده قادر نخواهد بود شخصیت‌های مختلف را واکاوی و معرفی کند مگر به مدد سبکی که این توانایی را بوجود آورد.

"سراسر حادثه"، از جمله معدود داستان‌های کوتاهی است که به‌ مدد ساختار و سبک خاص نویسنده‌اش (بهرام صادقی) در عین ایجاز، چندين شخصيت مختلف در آن مانور می‌دهد، بدون اينكه كلمه‌اي پرگويي يا حتي كم‌گويي در مورد شخصيت‌ها خواننده را آزار دهد.

از همان ابتدا و در بند نحست مشخص مي‌شود كه داستان در پي شخصيت‌ها برآمده و ما تقريبا مي‌فهميم سه برادر هر كدام چه موضعي دراين خانه دارند(برادر بزرگ‌تر دستور مي‌دهد. برادر كوچك مخالف است –هميشه مخالف است – و برادر وسطي كه گويي هميشه در سايه است و تا به دنياي كوچك و خاصش تجاوز نكنند، كاري به كار كسي ندارد، نظري ممتنع دارد ).

اين بند در واقع نقش عملي داستان را ايفا مي‌كند و ما در پي عملي كه راوي آن را روايت مي‌كند به جنبه‌اي از شخصيت اين سه كاركتر‌ پي مي‌بريم.

در بند دوم  داستان است كه  اطلاعلاتي ولو اندك و از ديد و منظر يكي از شخصيت‌هاي داستان –برادر كوچك ،مسعود– به‌دست مي‌آوریم. در حقیقت، به کمک اين ديالوگ‌ها با آقاي مهاجر آشنا مي‌شویم و بهروز (برادر كوچك)و جنابعالي (برادر بزرگ)را بيشتر مي‌شناسیم .

در بند سوم اما، اين راوي است كه پا به ميدان مي‌گذراد و بر خلاف بند اول كه عملا يك روايت كننده‌ي محض ِاتفاقات است در اين‌جا به ابراز عقيده در مورد دو شخصيت بهروز و جنابعالي مي‌پردازد. اما نكته‌اي كه در اين نوع روايت بايد مد نظر داشت اين است كه راوي به هيچ عنوان قصد پرگويي ندارد. به بیانی  صادقي ترجيح داده زياد به راوي خط ندهد تا داستان به دره‌ي  تعريفي بودن سقوط نكند. در واقع او سعی داشته معرفي شخصيت‌ها را بين سه ارتيكل ِ عمل داستاني ،روايت و ديالوگ تقسيم كند كه اين شگرد با هنرمندي تمام در طي داستان پياده شده. در جايي نقش ديالوگ پررنگ مي‌شود ودر جاي ديگر دو ارتيكل ديگر؛ ولي چيزي كه حائز اهميت است اين است كه هيچ‌كدام از اين ارتيكل‌ها از حد خود فراتر نمي‌روند و ميانگين كل آن‌ها نشان دهنده تعادلي است كه بين‌شان برقرار است.

ولي به راستي بهرام صادقي چه مقصدي داشته؟و چرا چنين سبكي را براي اين داستان برگزيده؟ اين سوال را مي‌توان با تعريفي كه از سبك داده‌اند پاسخ داد. البته تعاريف زيادي از سبك وجود دارد ولي اين تعريف كه از فرهنگ اصطلاحات ادبي انتخاب شده ما را به مقصد مي‌رساند :"سبك آرايش كلمات است به طريقي كه آناً فرديت نويسنده و فكر ونيت او را بيان كند "**

در طي داستان هر يك از سه ارتيكل فوق‌الذكر با توجه به توانايي‌هاي خود به گونه‌اي شخصيت‌هاي داستان را به خواننده معرفي مي‌كنند. اين معرفي گاه در جاهايي شبيه هم نيستند كه البته به اين معنا نيست كه تعاريف در تضاد هم هستند –كه در عمل نیز باعث سردرگمي خواننده نمي‌شوند؛ چراکه اين تعاريف گاها متناقض بنا به طبيعت انسان‌ها و روابط بين‌شان كه هر كس در مورد هر چيز‌ و هر شخص با توجه به عقايد و شخصيت خود برداشت مي‌كنند امري كاملا طبيعي است .

بلبل در مورد سه برادر نظري مي‌دهد كه همين نظر با شخصيتش جور است و درويش در نقطه‌ي مقابل بلبل عقيده‌اي جز اين دارد. درست است عقاید اين دو با هم تفاوت دارد ولي وقتي نظرات اين دو در كنار هم قرار مي‌گيرد، ما شخصيت  برادر‌ها را بهتر درك مي‌كنيم. ضمن اين‌كه همين دويالوگ‌ها، كدهايي هستند كه به كمك آن‌ها  مي‌شود درويش و بلبل را نيز بهتر شناخت.

در بطن اين نوع نگاه و اين سبك حرفي نهفته است كه نمي‌توان آن‌را به‌دور از فلسفه‌ي انسان‌شناسي بشر دانست : انسان‌ها موجودات چند لايه‌اي هستند كه شناخت آن‌ها وابسته به چند شناخت است. اول شناخت اطرفيان شخص. دوم شناختي كه اطرافيان از شخص دارند، سوم شناختي كه شخص نسبت به خود و اطرافیانش  دارد و چهارم شناختي كه پس از وقوع حوادث و اتفاقات خاص باعث مي‌شود نيمه پنهان‌شان بروز نمايد .

به بیانی واضح ، در كنار اين نوع شناخت‌هاست  که می‌توان در مورد شخصيتي نظر نسبتاً كاملي داد كه صادقي در اين داستان توانسته به خوبي چنين فلسفه‌اي را در قالب سبكي كه انتخاب كرده پياده كند و چندین شخصیت را در قالب داستان کوتاه به خواننده معرفی کند.

------------------------------------------------------

*رمان به روایت رمان نویسان- میریام الوت

**عناصر داستان :نوشته ي جمال مير صادقي .تهران-انتشارات سخن. چاپ چهارم 1380.ص507

 

 

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: نقد و نظر
اسراف در روزه داري/يادداشتي بر رمان «رانده و مانده»نوشته ي آنيتا دساي/محمد بياتي

 

«رانده و مانده«از آن دست رمان هايي است (همانند اكثر رمان هايي كه نويسنده شان در جامعه اي به غير از جامعه اي كه در آن متولد شده است ،زندگي مي كند ، و با زبان جامعه ي ميزبان مي نويسد خصوصن اگر از يك محيط عقب مانده تر به محيط جلو افتاده اي انتقال پيدا كرده باشد)ه نويسنده سعي در برقراري تفاوت ها و تعارض هاي بومي ،عقيدتي ،اجتماعي و مسايلي از اين دست در دو جامعه ي نا همگون دارد و اين چنين واكنش خود را در رويارويي باآ نها بيان مي داردو اغلب اين واكنش در تقابل با جامعه اي است كه او (نويسنده) را اهل آنجا مي نامند.

اگر به ص 65 كتاب هنر و جامعه نوشته ي رو‍ژه باستيد نگاه كنيم ،با چنين جملاتي مواجه مي شويم:«...هنر ممكن است 1 –توصيف يك جامعه باشد 2- شگردي فني براي فراموش كردن جامعه باشد3- يا اغلب موارد واكنشي باشد بر ضد جامعه4- تقريبن هميشه نوعي بازي باشد در حاشيه ي جامعه.»متوجه مي شويم كه «رانده و مانده » در كليت خود ،لااقل به دو مورد از مواردي كه مطرح شده پاي بند است و گمان نگارنده بر اين است كه آن دو مورد ،همانا موارد يك و سه هستند.توصيف جامعه ي هند و فرهنگ اجتماعي مردمانش در مقابل توصيف امريكا و فرهنگ مردمان آنجا، و در نتيجه واكنشي كه نويسنده نسبت به جامعه ي خود دارد كه اگر نگوييم بر ضد آن جامعه است بايد بگوييم انتقادي صريح و بي پرده بر آن است.

نويسنده در بخش اول رمان خانواده اي هندي را توصيف مي كند كه پسر آنها براي تحصيل به امريكا رفته است.و در بخش دوم توصيف امريكا در برخوردش با پسر خانواده يا بهتر بگوييم توصيف پسر در برخوردش با امريكاست.در بخش اول «اوما» شخصيت كليدي است دختري كه در يك خانواده ي هندي ، اسير تفكرات پدر و مادر خود است و مترصد فرصتي براي مقابله با آنها.«دساي» اين دختر را نماينده ي جغرافيايي كرده است كه در آن زندگي مي كند(همان دختر) «اوما» در خانواده ي خود پيش از آنكه انساني باشد جداگانه ،بيشتر موجودي است كه بايد تابعيت محض پدر و مادر و باور هاي آنها را بپذيرد و اين ذهن نويسنده را براي خلق چنين رماني آبستن مي كند.

در جاي جاي متن مي بينيم كه اوما تقريبن براي هر كاري كه بخواهد انجام دهد و براي هر تصميمي كه بخواهد بگيرد ،پيش از آنكه خودش باشد ، بايد نماينده ي تام و تمام والدينش باشدكه خود نماينده ي تام وتمام فرهنگ اجتماعي و مردمي سرزميني به نام هند هستند.پدر و مادري كه بي معطلي و بدون كوچكترين صرف زماني ، يكديگر را تاييد مي كنند و بر آن پاي مي فشارند .پدر و مادري كه در چار چوب نظمي نمادين از واقعيت خود سر باز مي زنند..

در بخش اول پسر خانواده در حال مهيا شدن براي ايفاي نقش اساسي خود در بخش دوم است او با مشكلات و درد سر هايي به دنيا مي آيد تنها به اين خاطر ه پسر است و خانواده بايد به داشتنش مباهات كند . اين كه در بخش اول رمان «اوما» بيشتر از «آرون » رنگ مي گيرد دلايلي دارد كه فكر مي كنم مهم ترين آنها اين باشد كه «آرون » طبيعتن در اين بخش اصلن دچار تعارض و تضادي و يا مشكل حادي در خانواده و برخوردش با آن نيست كه بخواهد موضوع بحث قرار بگيرد .«اوما» تا جايي كه در خانه است ، با مشكلات در گير است و «آرون» درست وقتي در خانه نيست.و اين تفاوت اساسي خواهر و برادر است كه دساي آن را به نفع خواهر روايت مي كند. نويسنده سعي بر آن دارد تا با پيش  كشيدن حوادث و شخصيت هاي ديگر ، تا آنجايي كه مي تواند و در ذهنش دارد ، موضوعات آزار دهنده اش را به طور عيني و ملموس و البته تيز بينانه به تصوير بكشد.

حالا بهتر است اين سوال را بپرسيم كه «رانده و مانده» (كه ترجمه اي تيز هوشانه از نام اصلي رمان است) در اين بين كيست؟ اوما يا آرون يا پدر و مادر و يا همه ي مردماني كه در آن جغرافيا زندگي مي كنند؟ به نظر مي رسد كه همه ي آنها در پاسخ به اين سوال مصداق دارند . هر كدام به گونه اي جدا از ديگري ، هر كدام در بعدي فراتر يا فروتر از ديگري .«اوما» را پدر و مادر ميرانند و مي ماند ، والدين در مناسبات نظم نابالغ حاكم رانده و مانده مي شوند و «آرون» وقتي وارد جامعه اي مي شود كه از بابت هايي به بلوغ رسيده است.

مي بينيم با اينكه كفه ي ترازو در ظاهر به نفع دختر پايين مي رود اما در ژرفاي متن و سويه هاي بافت فرهنگي آن ،همه ي شخصيت ها در بافت هاي موقعيتي جداگانه ،گونه ي كاربردي يكساني دارند.دريافت اين مساله در نهايت كفه را به سمت نويسنده پايين مي آورد.به اين خاطر ه متبحرانه و تيز هوش ،چنان دغدغه اي را به تصوير مي كشد.

در نهايت و با اينكه بيشتر از اين ها مي شود در باره ي اين متن حرف زد ،بايد بگويم آنيتا دساي نويسنده اي است كه هرچند در كشور خود زندگي نمي كند اما نسبت به سر نوشت و آينده و حتي گذشته ي هم وطنان خود ،حساسيتي به مراتب قابل ستايش دارد . دساي با نوشتن چنين متني در واقع وارد فضاي كار روشنفكري مي شود  و بدون اينكه قرار باشد پاسخي قطعي به خود و مخاطبانش بدهد ،سعي بر آن دارد كه سوال اساسي را مطرح كندچرا كه مي داند هر پاسخي ،زمينه اي است براي به ميان آمدن سوالات بعدي.

 

                                                                                                          مهر 1387 -همدان

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: نقد و نظر
ترجمه/روز ولنتاین/مارک هانسن/ علی شاه علی

ali.shah.ali2@gmail.com

 

امسال روز ولنتاین، آمد و رفت. و من فقط یک هدیه کوچک، گیرم آمد. شاید به نظر برسد که دارم شکایت می کنم. اما این طور نیست. مسئله این است که من، در این روز خاص، شگفت انگیزترین هدیه ام را گرفته ام.

اقتصادی فکر کردن، خیلی از روزهای جشن سالیانه ما را، درب و داغان کرده: روز عید پاک، روز مادر، روز پدر. اغلب اوقات، معنی واقعی، در یک عادت و تکرار تبلیغاتی، گم می شود. الآن دیگر، برای هر شرایط، یک سری کارت آماده وجود دارد که به راحتی می شود یکی را از بین همه، انتخاب کرد و برای آنهایی که دوستشان داریم، بفرستیم. تفاوتی که در مورد کارتی که به همراه این هدیه آمد، وجود دارد این است که «آن، دست ساز بود». دخترم، اولین کسی بود که آخرهای غروب، رسیدن آن را بهم گفت:

- «بابا! من بهت زنگ زدم که سورپرایزت کنم. یه کارت روز ولنتاین، بَرات رسیده! رفته بودم پایین که صندوق پستی رو نگاه کنم. فقط این، اونجا بود. جالب نیست؟».

- «خیلی معرکه ست، عزیزم! واسه م عجیبه. کی فرستاده؟».

چه کسی برای من، به نشانی خانه پدری ام، کارت می فرستد؟! یک دوست دختر از روزهای دانشگاهم؟ شاید!

- «بیا خونه مادربزرگ و بازش کن!».

موقع رانندگی، صحبت هایی که بعد از ناهار با دخترم کرده بودم، دوباره به ذهنم آمد؛ وقتی که داشتم او را کنار پدربزرگ و مادربزرگش برای عصر، می خواباندم.

- «خب، سارا! می دونی امروز چه روزیه؟».

- «نه بابا!».

- «امروز، روز ولنتاینه».

- «روز وَ.. لِن.. تاین چیه؟».

- «یه روز مخصوصه که آدما برای اونایی که دوستشون دارن، کارت و گل و هدیه می فرستند. اما مجبور نیستن که به اونا بگن این هدیه، از طرف کیه. ولی فکر کنم بعضی ها این کار رو می کنن».

- «چرا نمی خوان که بقیه بدونن؟».

قبل از آماده کردن یک دلیل، صبر کردم تا مسئله روز ولنتاین را برای خودم تحلیل کنم.

- «فکر کنم این کار، یه نوع معماست و اون رو جالب تر می کنه!».

سر وقت رسیدم. هنوز مطمئن نبودم که هدیه از جانب چه کسی ست. کم کم داشتم نسبت به قضیه، مشکوک می شدم. بعد از این که وارد شدم، سارا دوید به سمتم. یک پاکت توی دستش گرفته بود که برآمدگی بزرگی روی آن بود. نوارچسب زیادی دور آن پیچیده شده بود تا همه ی آن را یکجا نگه دارد. بسته کوچک را گرفتم تا از نزدیک وارسی کنم. نام و نشانی من، جلوی پاکت با دستخطی نوشته شده بود که به نظرم، آشنا می آمد. و پشت آن، یک سری قلب زرد، سبز، آبی، نارنجی، صورتی و مشکی؛ که قلب های بزرگتر، پایین بودند و کوچکترها بالا بودند. یک قلب بزرگ صورتی، از میانش یک تیرکمان رد شده بود. من به مادرم نگاه کردم و او لبخند زد.

- «این خوب نیست که تو یه کارت گرفتی، بابا؟».

- «معرکه ست. اما ببینیم مال کیه؟». به دقت آن را باز کردم و محتویات مهمش را بیرون کشیدم.

- «یه گُل خوشگل! یه صدف دریایی و یه سنگِ گِرد دوست داشتنی! چه هدیه های جالبی! ببینیم کارت چی می گه؟:

(مایکل جیمز اندریاس عزیز! دوستت دارم و برای شما یک روز ولنتاین شاد، آرزو دارم. با عشق، از طرف ...)

و یک قلب صورتی دیگه، با تیرکمان شکسته، این پایینه».

- «بابا! این باید یه دوست دختر مخفی باشه!».

- «آره...  یه نفر که معلومه منو خیلی خیلی دوس داره!».


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: ترجمه
داستان كوتاه/مِلمِداس/مهران منوچهر آبادي

www.mehransw.ir

mehran.manouchehri@gmail.com

 

 ني ها كه كنار رفتند اول پيكره خزه بسته قايق بود كه آمد توي نگاه و بعد بوي تند خون لخته شده روي كرباسي كه تمام سي سالگي اش را در بر گفته بود . قايق نرم مي لوليد توي آب مانده لاي ني هاي خور .

فضا نمور بود . قرص ماه با حلقه اي دورش تمام آسمان شب را انگار كه محسور كرده باشد ميتابيد روي قايق . كرباس لوله شده تكاني خورد . نه انگار قايق بود كه داشت مي لغزيد . حتماً همينجور بود ‏‌، آخر بوي تند خزه ها با لجن هاي كناره ني ها ريخته بود توي هم جوري كه ته شامه ام را مي سوزاند . مهتاب خودش را پخش مي كرد توي اعصابم .

♦♦♦

بوي تند ماهي گنديده مي پيچد توي سرم . هوا آنقدر شرجي شده كه لاي نفس كشيدن هايم احساس تنگي نفس
مي كنم . در و ديوار بازارچه انگار رفته اند توي سكوتي محض ، جوري كه خش خش قدم برداشتن مان تلنگري
مي زند به ذهن پريشانم . زير چشمي نگاهش مي كنم . مَمدو دارد يا آن هيكل درشت و آفتاب سوخته اش هم قدم با من طول بازارچه را قدم مي زند و بي هدف نگاهش را مي سُراند روي چاله هاي آب گرفته زمين .

وسطاي بازارچه مي رسيم . سرم باز درد مي گيرد . ياد همين ظهري مي افتم كه آن يارو نزديك بوي كاري بدهد دستم. همينجور كه با ممدو مي آمديم  از سر لنج ، وسطاي بازار يهويي بهم تنه زد و من ولو شدم روي زمين . نوك تيز كاردش را كه ديدم جا خوردم . دور و برم يهويي شلوغ شد . پريد به طرفم  و با مشت زد توي صورتم . دنيا دور سرم چرخيد . در حالي كه داشتم سكندري مي خوردم نگاهم افتاد توي صورت ممدو كه به يارو اشاره مي كرد . هنوز توي تعجب خودم داشتم لول مي خوردم روي زمين كه ديدم بالاي سرم ايستاده است و كاردش دارد توي آسمان بالاي سرم مي چرخد . در بين گيجي دستي بردم و كارد بلند ماهي پاك كني كه روي كمرم داشتم را در آوردم و گرفتم جلويش. تا چشمش به كارد دسته قرمز من افتاد ، قدمي رو به عقب برداشت. يك لحظه نگاهم را دزديدم و ممدو را نگاه كردم . او هم زل زده بود به دسته قرمز كارد من . ممدو يهويي از جا پريد و زد توي سر آن يارو و پرتش كرد طرفي . تندي دستم را گرفت و در بين خيل جمعيتي كه دور و برمان جمع شده بودند با هم رو به پس كوچه دويديم .

خوب توي صورتش نگاه مي كنم . سفيدي چشمانش توي تاريكي شب بيشتر به چشمان گاوي وحشي مي ماند كه زل زده باشد توي چشمهاي گاو بازي كه دارد آخرين نفس هايش را مي كشد  . هيكل درشتش دوشادوش من قدم
بر مي دارد . ديگر به نزديكي هاي خانه رسيده ايم . هنوز فكر آن اشاره ممدو توي سرم به حالت يك سؤال بزرگ مانده است . ولي مهم تر اينست كه اگر ممدو آنجا نبود شايد آن يارو بلايي ... شايد الآن ديگر من نبودم كه اينطوري توي كوچه قدم بزنم و راجع به نزديكترين دوستم فكرهاي واهي بكنم .

در چوبي خانه خودش را نشانم مي دهد . دستي مي برم توي جيبم و كليد را مي كشم بيرون . در حالي كه ممدو آرام كلمه خداحافظ را مي جود ، كليد را توي قفل - قروچ - مي پيچد و در رو به اتاق باز مي شود . تو كه مي روم تنها كاري كه به ذهنم مي رسد اينست كه در ميان تاريكي خودم را بلغزانم روي لبه تخت چوبي و ملحفه را آرام بكشم روي سرم .

لبه بالايي قايق انگار كه با چيزي تيز ضربه خورده باشد كمي پريده و طناب خزه بسته اي به كنار ديواره قايق آويزان است . نور مهتاب مي زند توي آب نيم مواج خور و تصوير قرص ماه مبهم تر مي شود برايم . هنوز بوي خون مي پيچد بين لجن هاي لاي ني هاي . ناخواسته دستم را دراز مي كنم كه طناب را بگيرم . صداي در اتاق بلند مي شود . در را كه باز مي كنم ممدو را مي بينم كه مثل هميشه آمده سراغم كه برويم دريا . توي راه كه قدم مي زنيم ممدو صدايش در
مي آيد .

-          : (( ديشب انگار مِلمِه داس اومده . يك نَفَرو هم كشته . خودُوم جنازشو ديدُوم . گوش تا گوش سرشو بريده بود ، درست بعد اينكه ما رفتيم خونه ... ))

 

ما توي لنج كار مي كنيم . يعني من دوسالي مي شود كه رفته ام توي لنج . ممدو دستم را بند كرد ، به قول خودش به حرمت نان و نمكي كه با مرحوم وحيد برادر بزرگترم خورده بود .

وحيد توي دريا غرق شد  . ممدو وقتي از آن روزي كه وحيد افتاده بود توي آب ، حرف مي زند ، حرصش مي گيرد . اينرا از روي دستانش كه مشت مي شوند مي فهمم و بعد كلمه اي كه آرام زير لب مي جود . (( لعنت به ... ))

دو سه روزي مي شود كه احساس مي كنم ناخدا خوشش از من نمي آيد . به ممدو گفته كه من را رد كند بروم . حدس مي زنم براي چيست . اين اواخر دو سه باري شنيدم كه ناخدا جمعه شبها هم دريا مي رود . اينرا همان ماهي فروش
يك چشم كه آخر بازار كار مي كند بهم گفت . البته زياد هم نمي شود حرفش را باور كرد ، آخر گاهي وقتها دروغهاي خيلي بزرگي مي گويد كه نمي شود باورش كرد . مثلاً يك بار گفته بود ملمه داس را ديده كه توي كوچه پشتي داشته يك نفر را كشان كشان رو به دريا مي برده ، ولي وقتي از قيافه اش مي پرسند مي گويد كه تاريك بوده و نتوانسته خوب قيافه ملمه داس ببيند . ماهي فروش يك چشم بهم گفت ممدو هم همراه لنج جمعه شبها مي رود دريا . وقتي اينرا به ممدو گفتم تند تند تكرار مي كرد (( نه نه دروغ مي گه ))

از همان فرداي روزي كه به ممدو گفتم ، ناخدا رفتارش با من عوض شد . حالا سر هر چيز كوچكي بهم گير مي دهد .

راستي وقتي ممدو دستم را گرفته بود و از صحنه دعوا فرار مي كرديم به پس كوچه ، يك لحظه ديدم بساط ماهي فروش يك چشم را جمع كرده بودند . از آن روز به بعد هم كسي او را نديده . نمي دانم ؛ اين شب آخري زده بود به سرم كه نكند ناخدا آدم قاچاق مي كند آنطرف آب .

 

صداي در مي آيد . از پنجره اتاق نوري مي زند روي كف و مي تابد روي زيلوي كهنه وسط اتاق . صبح شده . خودم را جمع و جوري مي كنم و آرام مي نشينم روي تخت . تخت چوبي زير پايم جير جير مي كند . دردي پيچيده است توي عضلاتم . بدجوري احساس  خستگي مي كنم . از جا بلند مي شوم و كلوم در را مي اندازم پائين . در كه باز مي شود هيكل درشت ممدو توي چهارچوب در را پر مي كند . تند تند ،  نفس نفس مي زند و سينه اش بالا و پائين مي رود . رگ روي گردنش از زير پوست قهوه اي آفتاب سوخته اش تند تند مي پرد . در بين حجم سنگين نفس هايش
مي گويد : (( ناخدا ... ناخدا ... ))

= ناخدا چي ؟!

-          ناخدا … ديشب … ملمه داس … هنوز جنازه ش توي لنج افتاده .

 

از بين جمعيتي كه ايستاده اند خودم را مي كشانم جلو . بدن درشت ناخدا بودن سر كف چرب و چوبي لنج افتاده است و خوني لخته بسته اطرافش . بوي تند خون مانده مي زند توي شامه ام و ناراحتم مي كند . سرم گيج مي رود توي نگاهها. نفس هايم تند تر مي شوند . يك لحظه نگاهم مي سُرد روي لبه بالايي دريچه  موتورخانه لنج و ناخواسته حرف مي شوم : (( شايد يكي از آدمهايي كه آن تو مي برده ... ))

يهويي دنيا دور سرم مي چرخد . سرم گيج مي رود به خاطر ضربه اي كه بعد از خوردن به كف لنج بهش وارد مي شود و بعد سوزشي كه مي پيچد ته بيني ام . صورتم داغ مي شود . در حالي كه روي كف دراز كشيده ام ، دستم را مي كشم توي صورتم و نگاهش مي كنم . خون دارد نرم مي لغزد توي صورتم . دنيا دور سرم مي چرخد . نگاهم را كه بالا
مي كشم ، چند نفر بازوهاي درشت و خال كوبي شده ممدو را محكم گرفته اند و از من دورش مي كنند و ممدو كه با صداي بلند داد مي زند : (( خفه شو ! ))

 

غروب در هم ريخته است . آسمان ديگر دارد به سياهي مي زند . پاهايم را آرام رد مي كنم توي آب ولرم لاي ني هاي خور . كمي آرامم مي كند . ياد آخرين نگاههاي وحيد مي افتم . دلم كه مي گيرد آه ازم سر مي كشد و زانوهايم توي بدنم مرا مي پيچاند لاي بغضي كوچك . دستم را مي كشم توي چشمانم و نگاهش مي كنم . خيس است . نور مهتاب حالا ديگر مي تابد روي دستهايم .

 

ني ها كه كنار مي روند اول پيكره خزه بسته قايق است كه مي آيد توي نگاه و بعد بوي تند خون لخته شده روي كرباسي كه طنابي بلند پيچيده شده است دورش . يك قدم بيشتر بر مي دارم توي آب ولرم خور و تا زانو خيس
مي شوم. دستي مي برم و طناب خزه بسته كنار قايق را دو دستي مي گيرم و مي كشم به طرف خودم . قايق آرام توي آب مانده خور مي لولد و مي آيد لاي گلها و لجنهاي كنار و گير مي كند . دستي مي برم و آرام لبه كرباس را كنار
مي زنم و به هيكل درشتي كه سر ندارد با بازوهاي درشت و خال كوبي شده ، آرام نگاه مي كنم .

سوزشي ته گلويم جولان مي دهد و همزمان دردي مي پيچد توي سرم . كارد بلند و دسته قرمزي كمي پائين تر افتاده است كف قايق . سرم را آرام بالا مي آورم  و به گوشه بالايي تپه نگاه مي كنم ، سايه اي دارد اين طرفي مي آيد . نگاهم را پس مي كشم و به ممدو نگاه مي كنم . دستي علم مي كنم به گوشه قايق و آرام هلش مي دهم لاي ني ها . بلند
مي شوم و راهم را كج مي كنم به طرف بالاي تپه و خودم را لاي تاريكي گم مي كنم .

 

پايان

................................................................

* = ( مِلمِداس (melmedAss ) = زيبا رويي كه شب هنگام از دريا به ساحل مي آيد و ملوانها و جاشوهاي بندري هاي جنوب را مسخ ميكند و با دستهای مثل داس خود سر از تن آنها جدا مينمايد . “ باورهاي محلي جنوب” )


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان كوتاه/همانجا کنار گل های مریم/حسین خدنگ

 

صدای شرشر شیر آب از آشپزخانه می آمد. چند وقت بود همراهش صدای زمزمه یا آوازی نبود. گاهی سرخوشانه و گاهی غمگین. صدایش حالا گرفته است و خش دار. انگار نه انگار آن کلمات تا چند روز قبل مثل قل قل آب از شیر از گلویش که می دانستم بلند است و مرمری می ریخت بیرون و مثل باران  از پنجره روی گل های مریم توی باغچه می نشست. شاید از سرما خوردگی نبود یا سردرد های هر شب بهانه بود تا نیاید و مثل همیشه کنارم روی تخت بخوابد. نیمه های شب بیدار می شدم و با خودم فکر می کردم حتما حالا هم مثل همیشه دست هایش را بین زانوها قفل کرده و طره ی موی سیاهش افتاده روی گونه ای که رنگ مهتابیش زیر باریکه نور افتاده از لای پرده می درخشد. می گویم: چند روزه زود برمی گردی؟ بی حوصله شاید آرام می گوید: کارم سبک شده. این روزا ویراستارا حسابی بیکارن. می دانم حالا رفته سروقت گلدان های چینی توی بوفه و دارد تک تک گردگیریشان می کند. گاهی ساعت ها توی همان حالت نگاهش می کردم. انگار آیینی خاص هر گلدان یا ظرف را که برمی داشت چند بار با دقت نگاهش می کرد. با انگشت های کشیده به لبه های فنجان ها دست می کشید و دنبال پریدگی لب هایشان می گشت. بعد هم آرام انگار بخواهد به اشیایی عزیز خط نیفتد دستمال را به تنه ی ظرف ها می سایید. می توانستم ساعت ها نگاهش کنم.  اما حالا... صدای زیر تلویزیون می آمد و نفس های منقطع کسی را توی اتاق حس می کردم. این چند روز وقت و بی وقت حضور نفس های کسی را  کنار تختم حس می کردم و یکهو ترس برم می داشت. داد می زدم: سیمین! بر عکس همیشه که هرجا که بود سریع می دوید و به اتاق می آمد حالا بعد از چند ثانیه از توی راهرو داد می زد: چیه؟! بعد صدای پایش را می شنیدم که از راهرو می گذشت، روی گل های لچکی قالی پا می گذاشت در را به دیوار می کوبید و وارد اتاق می شد. دیگر کمتر روی پیشانی همیشه تبدارم دست می گذاشت یا قرص هایم را آرام و بعد از نوازش لب ها می گذاشت توی دهانم. ترجیح می دادم ساکت بمانم تا خودش بپرسد: چی می خواستی صدام کردی؟ می دانستم نباید از قضیه نفس های غریبه توی اتاق چیزی بگویم تا برود و باز سرش را به چیزی گرم بکند. حالا هم که از صبح سرکار نرفته و دارد از آشپزخانه صدای شرشر آب می آید حضور نفس های غریبه را توی اتاق حس می کنم و دعا می کنم چیزی، لااقل زمزمه ای از آن گلوی بلورین بیرون بیاید تا از احساس خفگی در بیایم. فقط برای اینکه این سکوت لعنتی را بشکنم می گویم: یادته سیمین می گفتی بعضی وقتا صدای نفس نفس زدن کسیو می شنوم؟ انگار از آشپزخانه تا اتاق را دویده باشد صدایش را از جلوی در می شنوم که می گوید: آره. واقعا میشنیدم. هنوز صدای شرشر آب از آشپزخانه می آید. می پرسم: شیر آبو نبستی پس؟ صدایش نزدیک تر می شود: گذاشتم سینک ظرفشویی پر شه.

- یادته می گفتی دلم براش می سوزه. بهش یه حس خواهری دارم.

- آره می گفتم. یه زمانی می گفتم. فکر می کردم نباید اینجوری می شد. فکر می کردم شاید اگه من نبودم...

- اگه نبودی هیچ وقت ازدواج نمی کردم. هیچ کس نمی خواد بفهمه منم حق انتخاب داشتم. حق داشتم با کسی زندگی کنم که عاشقشم. که دوسش دارم.

آه بلندی می کشد. می توانم قیافه اش را تجسم کنم که چشم هایش کم فروغ شده و انگار دارد به دور دست ها نگاه می کند. می پرسم: تو چرا منو ول نمی کنی سیمین؟ با این وضعیتی که من دارم...

ساکت می شود. صدای کشیدن انگشتش را روی سینی قرص ها و شربت ها حس می کنم.

- حالا که بدون کمک تو حتی راهم نمی تونم برم. حالا که تو اون تصادف لعنتی چشمامو از دست دادم.. چرا به فکر خودت نیستی؟

بلند می شود :" شایدم یه روزی این کارو بکنم." چیزی توی گلویم سنگ می شود. قبلا که اینها را می گفتم می آمد می نشست روی لبه ی تخت. انگشت هایش را روی لب هایم می گذاشت و پیشانی ام را نوازش می کرد. "من هنوزم همونجوری دوست دارم. مثل وقتی که تصادف نکرده بودی."

سیمین توی این چند روز انگار از این رو به آن رو شده بود. درست از روزی که خاک باغچه را عوض کرد و گل های داوودی را به جای مریم های محبوبش وسط باغچه کاشت. حالا بیشتر روزها صدایش را از کنار باغچه می شنیدم که می گفت: من می دونم هنوز دوست داره. فقط کافیه من برم. کم نیست سه سال دوست داشتن.

دست بردم پاکت سیگار را از کنار آباژور برداشتم. خالی بود. بدجور هوس کرده بودم. داد زدم: سیمین سیگارم تموم شده! از توی باغچه داد زد: الان می رم می گیرم. صدای بسته شدن در را که شنیدم کورمال کورمال از روی تخت بلند شدم. بوی داوودی هایی که یک وقتی سیمین ازشان متنفر بود پیچیده بود توی اتاق. نمی دانستم چرا یکدفعه عاشق داوودی شده  و یکبند توی باغچه است. فکر کردم شاید به خاطر شیده که تمام سه سال آن رابطه ی کذایی با گل های داوودی سراغم می آمد و تا مدت ها بعد از این که می رفت باید بوی ادکلن و گل های داوودی اش را توی اتاق و تختم تحمل می کردم. از هال رد شدم و به حیاط رسیدم. رفتم وسط باغچه. بوی داوودی ها باغچه را برداشته بود. نشستم و به خاک دست کشیدم. هنوز نم داشت و مثل گور تازه برآمدگیش را می شد حس کرد. صدای باز شدن در که آمد سعی کردم به اتاق برگردم. پایم به لبه ی باغچه گرفت و با صورت روی خاک نمدار افتادم. چیزی انگار بوی مریم های نم خورده و شکفته توی دماغم پیچید. دست های سیمین که دور تنم حلقه شد و بلندم کرد بدجور گرم و گوشتالو بود. گرمای دست های تبدارش سوزاندم. گفتم: تو این چند روزه خیلی چاق نشدی؟ دستش را پس کشید و گفت: شاید واسه اینه که کمتر کار می کنم. روی تخت که دراز کشیدم برای اولین بار بعد مدت ها دستش را گرفتم و کشیدم. گفتم: بیا پیشم.

- بذار یه وقت دیگه. بی حوصله ام.

"فقط می خوام پیشم باشی." کشیدمش روی تخت. بوی تنش تمام تخت را پر کرد. خواستم بالا بیاورم. دستم را انداختم زیر سرش و حجم گوشتالود و گرمش را که قبلا سرد و لاغر بود کشیدم سمت تنم. فکر کردم حتما باید همانجا توی باغچه چالش کنم. کنار سیمین و کنار گل های مریم

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان كوتاه/موج در بلندی موهایش/سیما رحیمی

 

گلابتون که رسید توی حیاط موهای زرد رقیه روی حوض پخش بودند. می گفت: " این مووواش زرد..." و با دست دور سرش توی هوا موج درست می کرد. همیشه هم به اینجا که می رسید بغضش می گرفت و اشک توی چشم های ریز عسلی اش جمع می شد. دستش را توی هوا می کشید انگار بخواهد تعریف کند چطور موهای بچه را شانه می کرده. بیشتر از این دیگر چیزی نمی گفت. بیشتر از این انگار چیز دیگری نبود که بگوید. ما هم دلمان نمی آمد بیشتر ازش چیز بپرسیم. فقط خیال می کردیم موهایش حتمن خیلی بلند بوده. بلند ِبلند. "مووو" را جوری می کشید که خیال می کردیم حتمن مثل خط هایی که بچه ها دور خورشید می کشند دور سرش روی همه ی حوض پخش بوده. می گفت: " این مووواش زرد... " بعد زردی موهای رقیه کش می آمد و گرد می شد و می رسید به چشم های گلابتون و خیس و رنگ عسل می شد. از بعدش هم دیگر چیزی نمی گفت. برای همین همیشه مجبور بودیم برگردیم به عقب. به این که گلابتون ده دوازده ساله بوده و از هشت سالگی توی قالیبافی کار می کرده. آنوقت بخواهی نخواهی یاد این می افتادیم که شوهرش مش صفا هم که در اصل ترک بادکوبه ای است آن وقت ها کارگر قالیباف بوده. برایمان می گفت آنقدر شانه می زدند که انگشت هایشان خونی می شده و او مجبور بوده برای اینکه برادر مریضش عطا را نزنند باز برایشان کار بکند. ما تا مدت ها خیال می کردیم حتمن مش صفا و گلابتون یک جا کار می کردند و تازه گاهی هم از پشت دار به هم گل سرخ می دادند. بعد فهمیدیم که این دوتا قالیبافی دو تا جای مختلف، توی دوتا شهر دور از هم بوده.

گلابتون هر روز صبح بلند می شده و با گیس هایی که همیشه خیال می کردیم دو طرفش نوار قرمز داشته و وقتی که می دویده توی باد تکان تکان می خورده می رفته کارگاه. رقیه که کوچکتر بوده او را هم می برده. می بسته اش پشتش. نشان می داد که قند را چطوری می پیچیده توی پارچه و دهن بچه می گذاشته. بزرگتر که شده می گذاشته اش توی حیاط  که تا وقت آمدن او توی دست و بال بچه های بتول سادات و بقیه بپلکد. می گفت: " مادرم کیسه کش حموم بود. غروبا دیرتر از من می اومد خونه. دست و پاهاش همیشه باد کرده بودن. اینطوری. مثل این." و دست های چاق و سفید مش صفا را نشان می داد. مش صفا هم که خوشش می آمد بیخودی بخندد و گلابتون را که حتا حالا توی این سن و سال هنوز خوشگل بود و چشم های ریز عسلی اش توی صورت چاق پف کرده می درخشیدند دست بیاندازد می گفت: "دروغ می گه." دست هایش را توی هوا تکان تکان می داد و با ادا و اطوار ساختگی می گفت: "دست به این خوشگلی کی دیده." آنوقت برایمان آهنگ های قدیمی ترکی می خواند و آخرش هم روی سینی چایی یا جعبه ی قرص های گلابتون ضرب می گرفت. گلابتون هم  مثل ما می خندید اما بعضی وقت ها لجش می گرفت و زیر لبی می گفت: "خوب بسه. خیر ندیده."

بعد مش صفا حرصی می شد و می افتاد به لجبازی. صبر می کرد تا  گلابتون با آن زانوی باد کرده و هیکل گرد و کوچکش بلند شود تا از آشپزخانه ی آن طرف حیاط چایی بیاورد. گاهی هم نان کنجدی یا انجیر خشک به نخ کشیده. بعد چشمک می زد و به ما می گفت: " به این گوش ندینا. این هر چی می گه دروغ می گه." اما ما خیال نمی کردیم اشک های گلابتون توی آن چشم های ریز عسلی دروغ باشد. صورت گرد و تپلش هنوز قشنگ بود. موهای کوتاه و کم پشتش وز می شدند روی سرش. بعد باز می آمد و انگار دوباره یادش آمده باشد می گفت: " وقتی رسیدم اومده بود رو آب. این مووواش زرد..." و سعی می کرد دوباره روی سرش توی هوا موج درست کند اما بغضش می گرفت و چشم هایش خیس می شدند. می دانستیم که مادرش کیسه کش حمام بوده. "دستاش همیشه باد کرده بود و تیر می کشید." نمی گفت اما ما خیال می کردیم شاید از این دست های بزرگ باد کرده می ترسیده. لابد با آنها کتکش هم زده بوده. وقتی که فهمیده بچه توی حوض افتاده. مش صفا که فقط جلوی روی ما به شوخی نیشگون اش می گرفت و برایش دلغشه می رفت. وقتی هم که سر کیف بود می گفت: " اینجوری نیگاش نکنینا. وقتی من عاشقش شدم واسه خودش لعبتی بود. رفتم خونه به آنام گفتم چوخ گوزل... چشاش رنگ طلا بودن." و ما خیال می کردیم گلابتون پنجاه سال پیش هم وقتی که خوب دور حوضی که رقیه تویش افتاده چرخیده و جیغ کشیده با همین چشم های رنگ طلایش نشسته پای پاشویه و زار گریه کرده.

هیچ کس خبر نداشت قبر رقیه کجاست. یا اینکه چی به سر مادر گلابتون آمده. اصلن کسی چه می دانست شاید هم یکی به موقع بچه را از آب کشیده بود بیرون. دلمان نمی آمد این چیزها را ازش بپرسیم. فقط بعضی عصر جمعه ها می رفتیم پیششان که دلشان خوش باشد. مش صفا بچه اش نشده بود و حالا حول و حوش شصت سالگی دو نفری تنها توی کوچه ی بن بست قدیمی همانجا که قبلن همسایه شان بودیم میدان منیریه می نشستند. دفعه ی آخری که پیششان رفتیم همان موقع بود که داشت تعریف می کرد دست های مادرش مثل دست های مش صفا بوده. انگار قبلش هم با هم یکی به دو کرده بودند و مش صفا دلش می خواست جلوی ما نازش را بکشد. اولش یک آهنگ سوزناک ترکی خواند. گفت: خوب بابا اصلن دستای ننت از دستای آنای منم بلوری تر بوده. حتا روی دیواره ی کاسه ی چینی نقل جلوی پایش ضرب گرفت و صبر کرد تا گلابتون بخندد یا محلش بگذارد. آخر سر هم کاسه را برداشت کوبید زمین و داد زد:" حالاکه اینجوره بذار بگم. این هر چی می گه دروغ می گه. وقتی ام من دیدمش اصلن مو نداشت. مواش کوتاه بود و کچلی گرفته. زن صاحب کارش دیده بود چشم شوهرش دنبالشه داده بود کلفتا این شکلیش کنن. تو محلم همه بش می گفتن گلابتون گیس بریده." همه ی اینها را پشت سر هم گفت. مثل موتوری که روی دور تند افتاده باشد. آخرش هم مثل دیوانه ها زد زیر خنده. بعد یک دفعه ساکت شد و چشم هایش نشست به اشک. گفت:" خودم یه بار دهن یکیشونو پاره کردم."

توی چشم های گلابتون چیزی بود مثل ترس. اول انداختشان پایین. انگار حواسش بیشتر به غلتیدن نقل ها روی گل و بته های رنگ و رو رفته باشد. بعد که دوباره پر شدند از اشک شد همان گلابتون همیشه. انگار باز داشته باشد از خواهرش که روی آب آمده بود تعریف کند:" این مووواش زرد..." بعد دیگر چیزی نگفت. ما هم دست و پایمان را جمع کرده بودیم که برگردیم. آنوقت بلند شد رفت ته اتاق و از اشکاف قدیمی که رویش ترمه کشیده بودند چیزی را با احتیاط آورد بیرون و گرفت زیر سینه اش. چند بار دست به دستش کرد. دستمال چیت بود. خاکستری و نیمدار. نشست پای دیوار و از وسط بازش کرد. دست کشید روی موهای صاف سیاه و زرد که با هم قاطی شده بودند. گفت:" وقتی آوردنش بیرون بستمش پشتم و دویدم. گفتم می برمش یه جایی. یه جایی که خوب بشه. می برمش کارگاه و مثل اون وقتا یه تیکه قند می پیچونم تو پارچه توری می ذارم دهنش. زیر طاقی بچه ها سنگم زدن. می گفتن گلابتون گیس بریده. من می دویدم و گردن رقیه کج شده بود و تو هوا تکون تکون می خورد. موهای خیس زردش می خوردن به کمرم. مثل موهای خودم. وقتی بلند بودن."

مش صفا دیگر آواز نمی خواند. نشسته بود ته اتاق و از پنجره به خاکی نگاه می کرد که باد با برگ های زرد زبان گنجشک بلند کرده بود و به شیشه ها می زد. گلابتون آب دماغش را بالا کشید و با دست دوباره موها را نوازش کرد. آرام و طولانی. بعد دستمال را دوباره بست. دست های پیر باد کرده اش را گذاشت روی صورتش و با صدای بریده بریده ی هق هق شانه هایش لرزیدند. ما دلمان می خواست باز هم خیال کنیم. گلابتون را تصور کنیم که توی دالانی بی انتها با طاق های ضربی بی شمار می دویده. شانه هایش را که وقتی جنازه ی خیس بچه را می بسته پشتش همینطور لرزیده. بعد حتمن از لرزش یکبند آن شانه های ظریف موج افتاده توی بلندی موهایش...

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان كوتاه(این داستان هم مثل بقیه ی داستان هایم اسم ندارد.)مجيد اسطيري

 

 ساحل را نمي ديدم اما مي دانستم كه دارم موازي با آن مي رانم . پروين كنارم نشسته بود . گفتم : " خانوم يه چاي مي ريزي ؟ "

 ديدم حرف نمي زند . نگاهش كردم . خوابش برده بود و گردنش خم شده بود . پوريا گفت: " بابا جون پس چرا من دريا رو نمي بينم ؟"

 برگشتم و نگاهش كردم . پيشاني و كف دو دستش را چسبانده بود به شيشه ي   سمت راست و داشت بيرون را تماشا مي كرد . مي خواستم بخندم و بگويم" دريا اين طرفه " ، اما گفتم درست نيست . گفتم : " حالا مطمئني كه دريا اون طرفه ؟"

 داد زد : " آره ، آره دريا رو ديدم دريا رو ديدم . مامان جون پا شو پاشو رسيديم . ببين چقد آبه ..."

 برگشتم و به آن طرف نگاه كردم . فقط تپه هاي سرسبز ديدم . غيرممكن بود دريا آن طرف باشد .  پيش خودم حساب كردم هرطرف جاده كه درياست آن طرف ديگر كوه است و آن موقع تپه ها طرف راست ما بودند پس دريا بايد طرف چپ مي بود . پروين با صداي پوريا بيدار شد و گفت : " اي واي خوابم برد ؟ چقد خوابيدم احمد ؟ هان ؟ "

 گفتم:" نمي دونم . من نفهميدم كي خوابت برد اما زياد نخوابيدي ."

 _ "تو كه خوابت نمياد هان ؟"

 _ " نه بابا   ، فقط يه چاي برام بريز ."

پوريا آويزان شد به گردن مادرش كه : " مامان جون اون طرفو نگاه كن . دريا رو ديدما به خدا ..."

 پروين گفت :" مامان جون گردنمو ول كن بذار براي بابا يه چاي بريزم الان منو مي سوزوني "

 گفتم :" ببين واقعا دريا اون طرفه ؟ دريا بايد اين طرفمون باشه . چي ميگه اين بچه ؟"

 فلاسك را گرفت زير بغلش و در ليوان   چاي ريخت : " انقد توي اين جاده ها پيچ خوردي كه حواست پرت شده . بيا بگير .  "

 ليوان را از دستش گرفتم : " نه بابا حواسم جمع جمع بود. "

  پوريا داد زد : " مامان جون دريا ، مامان جون ببين، دريا  " به طرف راست نگاه كرديم و دريا را از بين دو تا تپه ديديم . پروين گفت : " واي چه خوشگل " من گفتم : " جل الخالق " پوريا شيشه را پائين كشيد ، سرش را بيرون برد و داد زد : " سلام دريا ، سلام دريا ، سلام ... "

  يك جاي خوب كنار ساحل پيدا كرديم و رفتيم كه تني به آب بزنيم . يك قهوه خانه ي كوچكبود كه در اصل يك آلاچيق بود . دو تا جوان داخلش بودند كه قليان مي كشيدند . آن طرف تر وسط ماسه ها چهارتا تخت بود كه رويشان گليم هاي كهنه اي انداخته بودند . از همان گليم ها ونظم چيده شدن تخت ها بايد مي فهميديم كه براي نشستن روي تخت ها هم پول مي گيرند . اما نفهميديم .

  پروين روي يكي از تخت ها نشست و با فلاسك چايش دو تا ليوان را پر كرد . من وپورياهم داشتيم لباس هايمان را در مي آورديم و شورت ها مايومان را مي پوشيديم كه يكي از جوان ها آمد و گفت :" تختا ساعتي هزار تومنه ." اخمو بود و همين طوري آمد و اين را گفت . پروين گفت :" اوا ، اينام پوليه ؟! "گفتم عيب نداره بشين رو ماسه ها . اومديم دريا ديگه . " پروين در   نگاهم درنگي كرد و بعد نشست روي ماسه ها . به جوان گفتم :" ماسه ها كه پولي نيست ؟!" برگشت و رفت .

 يك مزداي سياه رنگ از جاده پيچيد توي فرعي و آمد طرف ساحل . پروين ليوان چاي را به دستم داد :" اه اه ، احمد اين مايه دارارو ببين . نگا دارن ميان اينجا . "

 ليوان خالي را به دست پروين دادم . آسمان كاملا ابري شده بود و باد هم مي آمد . پوريا خودش را چسبانده بود به من و مي لرزيد .دستش را گرفتم و به طرف آب بردمش . پايش كه به آب خورد برگشت طرف مادرش . من رفتم توي آب و يك لحظه خيلي لرزم گرفت ولي دقيقه اي كه گذشت ديگر سرماي آب را احساس نمي كردم .

  از همان جا توي آب ديدم كه يك مرد و زن ، يك دختر جوان و يك پسر بچه از ماشين سياه پياده شدند .به طرف يكي از تخت ها رفتند و رويش نشستند . همان جوان اخمو رفت پيششان و بعد برگشت . با خودم گفتم : " عجب كاري كردم ، الآن پروين داره كلي حرص مي خوره . "

  از آب بيرون آمدم و دست پوريا را گرفتم و گفتم : " بيا باباجون ، اولش يه كم سرده بعد خوب ميشه . " چسبيد به گردنم و من آرام ارام رفتم داخل آب . مي گفت : " وا...اي ... با...با ... جو...ون... خي... لي... سر...ده ..."

 پروين را مي ديدم كه داشت ليوان چايش را سر مي كشيد . موج بلندي از پشت سرم آمد و تعادلم را به هم زد . روي پاهايم كه ايستادم پوريا گردنم را محكم فشار داد با چشم هاي بسته دادزد :" اه... باباجون ... چي كار مي كني ؟ ...كلي آب خوردم . چقد تلخه ." و بعد تند تند شروع كرد به تف كردن .

  كمي به ساحل نزديك تر شدم . يكي از دو جوان براي پدرشان قليان آورد و وقتي داشت برمي گشت نگاهش به دختر بود .

 ديدم پروين دارد برايم دست تكان مي دهد . از آب بيرون رفتم . گفت : " اين پسره به اينا گفت دريا طوفانيه . مواظب باش تو رو خدا . خيلي ميري جلو ها . "

  موج هاي بلندي مي آمد. گفتم : " كجاش طوفانيه ؟ ول كن بابا . "

  _ " بيا بشينيم روي تخت . اينا اومدن بده . "

  _ " كجاش بده ؟ تازه الآن ديگه نمي شه ."

 پوريا لب ساحل ايستاده بود و از دست موج ها فرار مي كرد . از جلو فهميدم كه مرد چقدر ريزه است . مرد قليان را به دست زنش داد و به بچه شان چیزی گفت . بچه بي درنگ جوابش را داد و رفت بغل مادرش . مرد صدایش را بالا برد و به پوریا اشاره کرد .  . "

 

مرد به طرف من برگشت و نگام با نگاهش گره خورد . سريع برگشتم و رفتم به طرف آب.

 

پوريا را گرفتم و با خودم بردم وسط آب . گردنم را رها مي كرد و تا جائي كه آب به زير چانه اش مي رسيد مي آمد . وقتي يك موج از دور مي آمد ، نفسش را حبس مي كرد و سرش را مي برد زير آب . باد شديدتر شده بود و موج ها بلندتر .

 

صداي فرياد مرد را شنيدم و برگشتم به طرفشان . قليان دست دختر بود و داشت دود را از دهانش بيرون مي داد . مرد داد زد و چیزی گفت که نفهمیدم . بچه توي بغل مادرش گريه مي كرد و مادر هم جيغ جيغ مي كرد و چيزهائي مي گفت كه معلوم نمي شد .

 

مرد بچه را به زور از بغل مادر بیرون کشید و همان طور با لباس به طرف آب آورد . مادر جیغ زد اما دختر قلیانش را می کشید . بچه جیغ می زد . مرد بچه را همان طور با لباس پرت کرد توی آب . بچه سرش را با زحمت از زیر آب بیرون آورد و جیغ زد . مرد بچه را هل داد توی آب . بچه دوباره سعی کرد روی پاهایش بایستد و جیغ کشید . مرد سر بچه را گرفت و زیر آب فروبرد . بچه دست و پا زد و برای لحظه ای سرش را بیرون آورد و نفس کشید . فرصت جیغ زدن نداشت . مرد سعی می کرد سر بچه را زیر آب نگه دارد و بچه تقلا می کرد نفس بکشد .

 

پوریا دستم را گرفت : بابا این آقائه چرا داره بچه شو می زنه ؟

دیدم پروین دارد برایم دست تکان می دهد و به آن مرد اشاره می کند . با اشاره بهش فهماندم که : به ما چه .

داد زد : داره می کشتش .

به پوریا گفتم : برو پیش مامانت . و به طرف مرد رفتم . در آب به سختی قدم برمی داشتم و انگار الآن بود که پسر بچه زیر دست مرد تمام کند .

چند قدم مانده بود تا به مرد برسم که متوجه من شد . بچه را ول کرد و سر جایش میخکوب شد . چیزی گفت که نفهمیدم . تف کرد توی آب و رفت .

پسر بچه به سختی می توانست روی پاهایش بایستد . گریه می کرد و تند تند نفس می کشید .

بغلش کردم وبه طرف ساحل بردمش . توی گوشش گفتم : عیبی نداره عمو ، عیبی نداره . اسمت چیه ؟

اما بچه جوابم را نداد . انگار اصلا صدایم را نشنید ، فقط گریه می کرد . نزدیک خشکی گذاشتمش روی زمین .

مادرش به طرفم چیزی گفت که معلوم بود دارد تشکر می کند و فقط کلمه ی " قرآن " را در حرفش فهمیدم .

جوان از توي قهوه خانه براي شان چاي آورد . وقتي استكان را جلوي دختر مي گذاشت چيزي گفت و آرام خنديد . دختر هم خنديد و صورتش را برگرداند . مرد چيزي به زن گفت و چند بار نگاهش بين ما و زنش رفت و برگشت . زن باز جيغ جيغ كرد و چيزهايي گفت ..

رفتم پیش پروین . پروین گفت : " چرا مثل ماست نگاهش می کردی ؟ الآن بود بچه رو خفه کنه مرتیکه ی عوضی " . گفتم : برو بابا . اصلا به من ربطی نداشت . اگه تیزی می کشید بیرون چه خاکی تو سرم می ریختم ؟ " پروین لب هایش را کج و معوج کرد و با دست بهم فهماند که " خاک بر سرت "

. مرد به طرف آلاچيق رفت ، دست توي جيبش كرد و دسته اي اسكناس درآورد . دو تا را بيرون كشيد و به جوان داد وبعد به طرف ماشينش رفت .

زن پسربچه را از بغل خودش راند و از جايش بلند شد . دختر داشت چايش را سر مي كشيد كه زن سرش داد زد . . "

پسر بچه برگشته بود به پوريا نگاه مي كرد كه از زير پايش ماسه ها را برمي داشت و پرت مي كرد به طرف موج ها .

دختر چايش را نخورده بلند شد و دست بچه را گرفت و با هم به طرف ماشين رفتند .

يكي از جوان ها به طرف تخت آمد ، استكان هاي چاي ، كه فقط يكي شان تا نيمه خورده شده بود ، را در سيني گذاشت و به آلاچيق برد .

گفتم : "پوريا بريم ؟ " گفت : " بابا يه دقه صبر كن . اين موجا روشون كم نمي شه ."

 

 توی ماشین هیچ کس حرف نمی زند . پروین ضبط صوت را روشن کرد ولی چند ثانیه بعد خاموشش کرد . برگشتم و به پوریا نگاه کردم که روی صندلی به خواب عمیقی رفته بود .

پروین گفت : کجایی بودن ؟

گفتم : نمی دونم .

 

 

 

 

Ghooolesabz.blogfa.com

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان كوتاه/راننده لوكوموتيوي كه يك جفت سيگار مي كشيد/طاهره اسكندري

صداي سوت قطار شنيد . وقتي ساعت زنگ زد . صداي سوت قطار - زنگ ساعت را قطع كرد و فرز از روي تخت دو نفره پايين پريد و با چند حركت قفسه سينه اش را فراخ كرد و رفت كنار پنجره . پنجره را باز كرد و با چند نفس عميق هواي تميزه و تازه صبح گاهي حوالي پنجره اش را كه هنوز دست نخورده باقي مانده بود به درون         شش هايش فرستاد و از همانجا براي مسافرهاي اولين قطار صبح دست تكان داد و وقتي داشت تخت دونفره اش را مرتب مي كرد . بالشتي را كه عمودي روي تخت گذاشته بود و روي آن پتو كشيده بود برداشت و زير تخت سراند و شروع كرد يك‌ آهنگ را سوت زدن . مدام بي آنكه نفس كم بياورد . حتي وقتي صورتش را مي شست هم سوت زد .روبروي آينه نشست . يك ميز آرايش مرتب پر از رژهاي رنگارنگ و جعبه هاي جورواجور سيگار . يك ميز رژ و سيگار بود . سوت بلندي كشيد و يكي از رژها را برداشت و از روي ترك ها و چين هاي لبش سراند . نزديك آينه رفت و به لبهايش - كه بيننده را ياد دهان قورباغه مي انداخت – خيره شد . عينكش را روي بيني جا به جا كرد و گفت :‌امروز سبيلهايم نمي گذارند رژ لب بالايي خودنمايي كند .

- قيچي ... قيچي ...

سبيلهايش را كوتاه كرد و دوباره لب بالايي را رژ زد .

- حالا خوب شد . ميزان و شيك . مثل لبهاي يك خانم سيگاري كه رژ هم مي زند .

 به تصوير ساعت ديواري توي آينه زل زد و به سختي توانست با معكوسي كه آينه از ساعت ساخته بود بفهمد ساعت 9:30 صبح است و بايد برود پايين و مثل هر روز شروع كند . از روي ميز ، سيگار برداشت . حرف و سوت   مي زد و پله ها را هم پايين مي آمد . تا به اتاق نشيمن رسيد . دو سيگار گيراند و توي شيشه ميز نصف رژ سمت راست لب پايين و بالايي را پاك كرد . گوشه رنگين لبش يك سيگار و گوشه راست لبش سيگاري ديگر گذاشت .

سيگار ته رژي شده را برداشت و گفت :

- تو راننده قطار نيستي ، ‌تو كارمند جزء يك اداره بي درو پيكري .

سيگار سمت چپي را در دهان گذاشت و سيگار سمت راستي را در دست گرفت و با صداي كلفت تر .

- نه . من يك راننده قطار مهمم . من هر صبح و شب روي ريل ها يك لوكوموتيو دراز و شيك را به مقصد              مي رسانم و از كارم هم راضي ام .

جاي سيگارها را عوض كرد .

 نه ببين . خوب فكر كن . تو با مرد همسايه كه طبقه بالا زندگي مي كند توي يك اداره كار مي كردي . همان كه حالا معاون خانم رئيس شده . تو هيچ وقت سوار قطار نشدي . شهر ما راه‌ آهن ندارد .

سيگارها را روي ميز خاموش كرد و به مرد همسايه فكر كرد كه موهايش بور است و چشمهايش آبي و توي اداره بروبيايي دارد و از اينكه قد مرد همسايه از او بلندتر است عصبي شد .

 زنك ديوانه . من راننده لوكوموتيوم . من شبها ساعت 2 بايد بروم . نمي گذارد . ديوانه است و هر شب ساعت 2 بايد سيلي بخورد تا كليد را بدهد . اين آخري ها موهايش را هم كشيدم . اما مگر كوتاه مي آمد . و هي مي گفت .      مي روي تصادف مي كني . تو كارمند يك اداره ئيه آن هم كارمند جزء دون پايه .

بلند شد . توي آشپزخانه كتري را روي اجاق گذاشت و روي صندلي توي آشپزخانه نشست و دوباره دو سيگار گيراند . زير لب غر زد كه مهماندار رستوران يك قطار زن نمي شود . نبايد به خاطر شيكي لبها و چشم هايش با او ازدواج مي كردم . با اين زن ديوانه  . سيگاري را گوشه چپ لبش گذاشت .

- كوتاه بيا . بايد بروم . نمي شود نرفت . بايد بروم شيفت تحويل بگيرم .

- صبر كن يك چاي تازه دم درست كنم . مي خوري و مي روي .

- دير مي شود . قطار هم مي رود و اخراج مي شوم .

و آرام زير لبي

- تو هميشه از چايي دم كردن لذت مي بري . آخر شغلي كه با آن بزرگ شده اي و من احمق به خاطر يك ازدواج كم خرج ...

بلندتر گفت : اخراج مي شوم  . مي فهمي ؟

- مثل اداره ات ...

- اداره ام چي ؟ ... ها ؟...

- هيچي ... هيچي ...

- نه تو پر رو شده اي . گيج و مضحك . قاطي كرده اي . بايد زنگ بزنم آسايشگاه بيايند ببرندت .

و بعد ساكت شد و زل زد به بخاري كه از لوله كتري خارج مي شد و خاموش شدن اجاق را ديد و همانجا سيگار كشيد . هر دو سيگار را . و به پيشاني هوس انگيز زن فكر كرد و چشمهايش كه عجيب خمار بودند و به اينكه اگر  مي گذاشت او شبها ساعت 2 برود و به قطارش برسد زن خيلي خوبي است .

بلند شد . گاز را بست . و آهنگ من راننده لوكوموتيوم را يك بار سوت زد و بار ديگر با صداي بلند خواند . من راننده لوكوموتيوم ...

چايي را توي اتاق نشيمن خورد و دو تا سيگار گيراند و رژ نصفه ي چپ لبش را تازه كرد . و به شك خودش يقين داد كه زنش آلزايمر شده و به خاطر نمي آورد كه او راننده لوكوموتيو است . لوكوموتيوي كه خود زن توي رستورانش كار مي كرد و همانجا بود كه ...

انگاربه چيز چندش آوري فكر كرده باشد . صورتش را جمع كرد و سرش را تند به اين طرف و آن طرف تكان داد . عينكش سرخورد اما نيفتاد .

- بايد زنگ بزنم و بگويم عادي نيستي . بگويم فكر مي كني راننده قطاري . آخر اين شهر راه آهن ندارد . مي گويم . مي گويم كه فقط كارمند جزء يك اداره بودي . همان كه آبدارچي اش بودم . من و تو آنجا با هم آشنا شديم و تو ...

- من حماقت كردم . خفه شو ديگر . نمي خواهي قبول كني ؟ چرا لج مي كني ؟

 از سيگار سمت چپي كام بزرگي گرفت و سيگار سمت راستي را دوباره در دهان  گذاشت .

- تو بس كن  . يك بار گذاشتم بروي . آش و لاش و بي پول آوردنت خانه . شهر براي آدم هاي غير عادي امن نيست . تو كارمند اداره بودي . تو اخراج شدي . همين .

- تو ديوانه شده اي ، خل . آن اتفاق هم مسئله اي بود بين من و ريزعلي خواجوي كه گفتم نبايد در حضور اين همه مسافر لباسش را از تنش بيرون بياورد .

- تو خل شده اي . درست مثل احمق هايي كه همه چيز را فراموش مي كنند حتي اسمشان را . بايد زنگ بزنم و بگويم فراموش كرده اي كه توي رستوران يك قطار كار مي كردي و نه اينكه آبدارچي يك اداره بوده اي ... سيگار سمت چپي را كه تهش خيس شده بود روي ميزتف كرد . بعد از چند كام از سيگار سمت راستي لبش . چشم ها را بست و توي كاناپه  فرو رفت .

 

 

حتماً حق را به تو مي دهند . آخر نه اين منم كه فكر مي كنم تو راننده لوكوموتيوي و هر شب از خانه                       مي اندازمت بيرون .

حتماً حق را به تو مي دهند آخر نه اين كه فكر مي كنم تو راننده لوكوموتيوي و هر شب از خانه مي اندازمت بيرون .

حتماً حق را به تو مي دهند آخر نه اين منم كه فكر مي كنم تو راننده لوكوموتيوي و هر شب از خانه                      مي اندازمت بيرون .

حتماً ...

صداي زنگ در را كه شنيد . رژ را پاك كرد . يكي از سيگارها را خاموش كرد . پستچي بود . از آسايشگاه نامه رسيده بود . نامه را روي ميز انداخت و پله ها را بالا رفت . وقتي برگشت يك كت با سه رديف دكمه هاي براق پوشيده بود و يك جفت كفش ايمني مخصوص از خانه بيرون زد . توي پله ها مرد قد بلند همسايه هم بود .

- سلام . آقاي راننده قطار . خانم حالشان خوب شد . .. امان از اين تلفن هاي همراه ... الو ... سلام ، خانم خانما ...

- خداحافظ مي روم شيفتم را تحويل بگيرم .

- چشم ... چشم ... حتماً به موقع مي آيم ... خداحافظ ... اوه نه . با شما نبودم .

- مردك هرزه . حوصله ام سر رفت . كاش يك روز روي ريل ببينمش تا با قطار زيرش كنم .

 از خانه بيرون زد . كوچه اشان براي اين موقع روز كمي شلوغ است . سوت زنان كوچه را طي كرد .

- آه . امروز هم كار تعطيل است . امروز هم هيچ قطاري از اين شهر عبور نمي كند . امروز هم قرار است ريل ها را عوض كنند .

كوچه را دوباره سوت زنان برگشت . اهالي كوچه شان حق دارند بيرون باشند . آخر كارگرهاي راه آهن بايد همه باشند. تا سريعتر ريل ها را عوض كنند .

بعد براي پسر همسايه سمت چپي اشان دست تكان داد .

يك قطار كوكي بخر با ريلهايش . با سه خط مسير حركت . خودم همه چيزهاي لازم را تعليمت مي دهم . تا زود راه بيفتي .

و بعد هوي بلندي كشيد .

شيفت ساعت 2 شب دوباره به من افتاد . باز بايد سيلي بزنم . تا كليد درخانه را بدهد .

دوباره سوت زد و حتي توي پله ها هم . مرد همسايه را ديد كه لباس عوض كرده بود .

از كنارش رد شد وارد خانه اش شد . دكمه هاي زياد و براق لباسش را يكي يكي باز كرد . تلويزيون را روشن كرد و دو تا كنترل از روي ميز تلويزيون برداشت .  روي كاناپه افتاد و نامه را باز كرد .

آقاي محترم

همسر شما به شدت سيگار مصرف مي كنند و خيلي خيلي با خودشان حرف مي زنند . شب گذشته حوالي ساعت 2 نيمه شب به قصد خروج از آسايشگاه با نگهبانان درگير شدند . مي گفتند كه بايد بروند خانه . آخر شما ساعت 2 هر شب به قصد رفتن به راه آهن و تحويل گرفتن پست راننده قطار از خانه خارج مي شويد.

با خودتان سيگار بياوريد.

با تشكر رئيس آسايشگاه رواني

نامه را پاره كرد و آرام روي كاناپه دراز كشيد و با يك لبخند چشمهايش را بست و فكر كرد به روزي كه زنگ زده بود به آسايشگاه رواني و خواسته بود كه بيايند وزنش را ببرند چون فكر مي كند مردش راننده قطار است و هر شب او را ساعت 2 با سرو صدا و كتك از خانه بيرون مي اندازد .

دكمه يكي از كنترل ها را زد و دكمه ي VIDEO گوشه صفحه نلويزيون نمايان شد . تيتراژ فيلم توي ايستگاه راه آهن روي ريل بود . بعد از تيتراژ ، آغاز فيلم قطار بود كه با سرعت وارد ايستگاه مي شد و صدايي مي گفت – او هم هماهنگ با فيلم مي گفت – قطار شمال به جنوب وارد ايستگاه شد ، از مسافرين محترم  مي خواهيم از خط شماره 2 فاصله بگيريد . قطار شمال به ...


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان كوتاه / اين همان مرد است/پوران الهي فر

 

در چوبی چند وقتی بود که صدای قر و فرش نمی آمد. زن و مرد لم داده بودند توی اتاق و سر منافعشان پچ پچ می کردند.

تو چرا بی خودی این وسط برا خودت جا باز می کنی؟ کدوم منافع؟

آخه تو چرا این جوری فکر می کنی زن؟من باید جواب این و اونو بدم نه تو رو!

این و آن. . . من که نزدیک ترم فعلا بی جواب موندم.حالا تا نوبت اونا برسه.اگه قراره من و راوی شیطان باشیم و توی جلد تو بریم جهنم،جهنم ! من شیطان. من که مادر شدم این هم روش.

مرد از این سمت زن بلند شد و لباس بلندش را با خودش می کشاند به آن ور.

پاشو پاشو اون چاقو رو تیز کن،شیطون داره زیر پوستت نفس می کشه گریه و زاری هم بسه.هر چی به صلاحمون باشه.

زن انگار که کمی نرم شده،صورتم را جلو می برم و توی چشمانش نگاه می کنم.فکر می کنم کمی کوتاه آمد. . . ه

نه خیر. . . نخیر. . . چاقو هم برات تیز کنم،بدم دستای مقدست بیخ تا بیخ سر پسرم رو ببرن که هر چی مصلحت باشه یا نباشه.رویا دیدی که دیدی .بلند شو گورتو گم کن. چی از جون من می خوایی؟ و گوشه ی گلیم را فشار داد که اگر مرد پایش را بر می داشت می توانست گلیم را جمع کند و بیشتر خشم خودش را نشان دهد.

اصلا من خودم می خواستم بگویم که نظر فروید در مورد رویا چقدر نظر جالبی است که یکهو زن چانه ی مرد را گرفت و توی چشمانش انگار که فوت کند نگاه کرد: چرا این رویا باید شانس من بشه؟

رویای من فرق داره.

آخی ی ی ی

بیا تو!

دو تا پسر بچه با لباس های بلند و خیس در آستانه ایستاده بودند! بله. . . زن گریه اش گرفته بود انگار

پس چی گریه نکنم.این دو تا رو نگاه کن تو رو خدا.پناه بر . . . بر . . . آخه اینا گردنشون از مو هم باریک تره.یکی به این بگه آخه دلت میاد یکی از این دو تا رو بزاری زیر ساتورت و تیکه تیکه کنی؟ که چی؟ خواب دیدی! الهی بخوابی و دیگه تو رویات بمونی واسه همیشه.

هیچ کدومشون.ولی بالاخره که باید

آره بالا خره. اصلا فکر کن من و این و هر دوتاشون شیطان.

یکی از بچه ها گفت خوب واسه ی ما هم تعریف کنید.هفت شبه تو این اتاق نشستید بوی گند گل و خاک گرفتید.

مرد که هر لحظه از هر نظر به زن نزدیک تر می شد گفت بیرون باشید همین امروز باید معلوم بشه و همه راحت بشیم!

در را بست من پشت در ماندم و اصلا یک زاویه هم توی دید من نبود.پشت در یکی از بچه ها به محض بسته شدن در با پا کوبید به در وآن یکی با تمام قدرت- که تمام قدرت از قرمزی چشمانش معلوم بود- کوبید توی پهلوی برادرش و حتما فرار کرد.

ای پدر . . . زبانش را شاید گاز گرفت پدرشان و بقیه اش را برد توی اتاق.از شکل لب و لوچه اش معلوم بود هنوز دارد با زن کل می اندازد. زن از توی اتاق معلوم بود که ناخنش را می جویید.

به جهنم هر کاری می خوایی بکنی بکن حالا من هم می رم اون طرف.

لعنت به شیطان.چرا عین کولی ها می کنی و می خوایی جدا بشی؟

از زیر لباس چاقو ر در آورد:نمی شه بگم نه.تو فکر کن آخرش به نفع من و تو تموم بشه.چرا این قدر کم. . . بی طاقتی؟

و چاقو را برد که تیز کند حتما چون از صبح هی می گوید کند است کند است. شب که مرد آمده بود خانه بچه ها هر کدامشان یک گوشه ای افتاده بودند.

نه با اطمینان این دفعه، ف. . .کر می. . . کنم زن آرام بود،ببینم

زن از جا پرید و من کوبیدم به دیوار و خوردم به یکی از بچه ها که اصلا قرار نبود بیدار بشود.خجالت کشیدم.پدر سوخته ها با دیدن پدرشان غل و زنجیرشان باز شده بود انگار.

مامان گفت سنگ ریزه جمع کنیم تو آمدی بزنیم به تو!

اه . . . اصلا قرار نبود این توله ها بیدار بشوند و زن لو بخورد و مرد سنگ هایشان را بگیرد و بگوید بخواب زن بخواب،شاید امشب رویای دیگری ببینم.

تا صبح فکر نمی کنم کسی رویا دیده باشد چون فقط من خوابم گرفت و یکی از پسرها. صبح شده بود و مرد با چاقوی تیزی زیر لباسش گفت من می رم تو یکیشونو بفرست دنبالم صحرا.

هر دوتاشونو ببر و از خانه بیرون رفت.

مرد با دو تا پسرش که پشت سرش همدیگر را لگد مالی می کردند به طرف صحرا به راه افتاد.چاقو زیر لباسش شکل تیزی داشت. به قرارگاه که رسید به پشت سرش نگاه کرد. بچه ها آرام به هم نگاه می کردند،ناگهان مثل حرفی که از دهان آدم نادانی بپرد از جا پریدند و محو شدند.

هر دوتاشان شاید خواب های صادقه دیده بودند که هنوز مرد نتوانسته هیچ کدامشان را پیدا کند و هنوز هر شب شاید رویا می بیند

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
داستان كوتاه كوتاه/سرباز عاشق شده بود /ميثم محمدي

 

چشم هایش را بسته اند. هوا سرد است.عرق کرده است. همه جا ساکت است. سعی می کند آه نکشد، آه نمی کشد. به زور پاهایش را می کشد. به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش

زمستان نبود. گنجشک ها آواز می خواندند، از جلوی دژبانی رد شد، باز احترام نظامی برایش گذاشت.  

لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. (بنگ ( ( بنگ(

نگاهش کرد، از جلوی چمانش دور شد.

دستهایش را بسته اند. میخواهد گریه نکند، گریه نمی کند. دندانهایش را فشار می دهد. همه ساکتند.

به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش

زمستان نبود.عرق از پیشانیش می ریخت، سیاه شده بود. از جلوی دژبانی رد شد،احترام نظامی برایش گذاشت.  لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. <بنگ > <بنگ>

خنده بسویش آمد، از نگاهش دور شد.

بالا می رود. دمپای اش را در می آورد. میخواهد داد نزند، دادنمی زند. نفس عمیقی می کشد. هوا دارد روشن می شود. چشمهایش را باز نمی کند.به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش

زمستان بود. چند روز پیدایش نبود، حالا پیدایش شده بود. احترام نظامی برایش نگذاشت. نگاهش نکرد.  لبخند نزد. دست چپش را بالا آورد. حلقه را نشانش داد.  اسلحه را به سویش گرفت، فشنگ شلیک شد، خون زیادی روی صورتش بود.

چشمهایش را باز می کند. نفسی بیرون می دهد. میان آسمان و زمین قرار می گیرد. زبری طناب را حس می کند. به زور نفس می کشد. جلوی چشمانش می آید. خون زیادی پخش شده بود. لبخند روی صورتش بود. چمهایش را بس...

طناب امان او را می گیرد

 

minimal-story.blogfa.com

meisam_bahaneh63@yahoo.com  .

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستا کوتاه کوتاه
رامبو/ داستان كوتاه طنز/ حيدر ميراني

mirani542000@gmail.com

 

 

مرتيكه پدر نامرد ، رفتي واسه ننه ات هوو پيدا كردي...قرمساق ، اگه به باباي پسر خالوت نگفتوم كه بره ، سي زن داداش، نامردت!! بگه ، كه اون هم بره چو پخش كنه كه چيه ، من به بوآت گفتوم ، چشاش لوچه !!  حالا واسه چي جفتك مي ندازي ، بذار همه بدونن كه پسر عمّت ...خوله! اصلن به من چه كه زير سرت جنبيد و سريع هوايي شدي ، نامرد ، نامسلمون ، نا لوطي ناكس ، ناجنس ، نا... آره من هم حرافي بلدم، به همين دليله كه هيچ وقت نمي تونم جلوي اين زبون لعنتي رو بگيرم ، كه به بابات نگم ، چشماش لوچه ، آخه وقتي مي بينمش ، ذوق مي كنم ، بجان تو راست مي گم ، حالا چرا اينجوري نگاه مي كني ، خب بذار ماهم يبار دروغكي ، دروغ بگيم ، بابا مگه آخر زمان شده ؟ والله به خدا ....اه حالا ما يه چيزي گفتيم، چرا رو ترش مي كني ، آخه لوچ بودن چشماي بابات اينهمه آخ و اوخ نداره !! خب ننه ي من هم از بس چشماش لوچ بود بهش مي گفتن « لوچينو» وقتي گلاب به روتون مي خواست بره دستشويي سر از آشپزخونه يا حموم در مي آورد ، وقتي مي خواست بره هوا خوري ، مي رفت گم و گور مي شد ، بيچاره بابام شده بود ...هاج زنبور عسل ... هميشه هم بعد از كلي گشتن، دنبال ننه جون آخرش مجبور مي شد ، عكسش رو توي روزنامه قسمت گم شده ها چاپ كنه ؛  هر سري هم وقتي بابامون دو قرون پولي رو كه مي خواست خرج زن و بچش كنه مي داد، آگهي چاپ مي كرد ، يه هو  سر و كله ننه جون پيدا مي شد، بعدش هيچي ديگه... آخرش فهميديم كه ننه جون مي رفته قبرستون سر قبر پدر بزرگ مرحوم مون ، ولي نمي دونم چرا پدر بزرگ هر وقت به خواب بابام مي اومد ، هميشه از دست ننه جون شاكي بود ،  يه بار هم كه من گفتم بابا نكنه ، ننه جون اشتباهي مي ره سر قبر مردم فاتحه مي خونه ، آخه خودتون مي دونيد ننه جون چشماش لو.....چ...ه... كه بابا چنان سيلي محكمي زد بيخ گوشم، كه هنوز صداي زنگش توي گوشمه ، تحولات زندگي ام بعد از اين سيلي شروع شد ... آره،بابا جون  كلاهشو مي نداخت هوا كه من رفتم دانشكده افسري ، آخه بابام خيلي دوست داشت من افسر پليس بشم ، بابا جون هر وقت پليس مي ديد مي رفت توي عالم هپروت...

بعدن فهميدم كه بابا جون توي جوونياش شّر بوده و هميشه سر و كله اش با افسر پليس !!  خب من هم رفتم افسر پليس بشم، اما تقصير من بيچاره چي بود كه ، اون تيمسار گور به گور شده ، فرمان ايست من رو گوش نكرد ، خب من هم  با اسلحه اي كه دستم بود زدم ، سوراخ سوراخش كردم ،  تازه كلي بچه هاي دانشكده افسري، از من خوششون اومده بود ، حتي واسه من جشن پيروزي بر اهريمن گرفتن ، لقبم شده بود (( رامبو )) بعدش من و بردن يه جايي كه يه آغايي نشسته بود، هر وقت مي خواستم حرف بزنم ، مي گفت خفه شود ، من هم از كوره در رفتم ، و خفه اش كردم ، محافظ هاش هر كاري كردن جلوي خفه شدن اونو بگيرن نتونستن ، آخه من خيلي كارم درست بود ... بعدن فهميدم اين يارو كه خفه اش كردم قاضي بوده و اونجا هم دادگاه صحرايي !! خب اصلن به من چه مي خواست قاضي نشه !! بعدش فرستادنم زندان ، اما نمي دونم باباجون چيكار كرد كه از زندان آزاد شدم ، بابام گفت مي خوام بفرستمت جايي كه دكتر بشي ، گفت اونجا اينقدر دكتر زياده كه خودت خود به خود دكتر مي شي! بابا راست مي گفت اينجا اينقدر دكتر زياده كه از سر و كول هم بالا مي رن !! اما بابام نگفت كه چقدر بايد اينجا بمونم تا دكتر بشم !! شبا موقع خواب يه چيزايي مي دن كه مثل شيرينيه، دكترا مي گن هر كي بيشتر بخوره زود تر دكتر مي شه ، من هم روزي ده بيستا از اون شيريني ها رو مي خورم تا زود تر دكتر بشم ، وقتي دكتر شدم مي خوام چشماي لوچ بابات رو عمل كنم ، تا اينقدر غصه نخوري ؛  راستي ، من ارتقاء پيدا كردم ، رفتم توي بخش ويژه ، پيش دكتر هاي مغز و كله ، مي گن تو استعداد PHD  و نمي دونم چي چيو داري ،‌مي گن يه شوك به كله ات وارد شده ، فكر كنم كار اون سيليه باشه كه بابا جون زد !! تازه دكتر هاي اين قسمت اسلحه هم دارن ، آخه مي گن سابقه ام خرابه... چون تا حالا چند نفرو كشتم ، نامرديه، اونا با اسلحه من با دست خالي !  نمي دونم چيكار كنم ، از اين خراب شده هم كه نمي شه فرار كرد ، هر جا مي رم ديواره ، وقتي مي خوام برم هوا خوري چند نفر از اون دكترها مواظبم هستن ، چون مي گن اين روزها فرار مغزها شايع شده ، براي همين خيلي مواظبم هستن ، دكترها مي گن نبايد بيشتر از جيره تون هوا بخورين ، مي گن هر كي بيشتر هوا بخوره دير تر دكتر مي شه ، وقتي هم از كوره در مي رم ، شش نفر دورم و مي گيرن و يه پيرهن برعكس تنم مي كنن و همش مي گن بي خيال بابا آروم باش ،‌بعد يه آمپول دكتر كننده مي زنن ، و هي مي گن دنيا ارزش اين حرفها رو نداره ، من هم سرشون داد مي زنم : بابا مگه من ديوونه ام، مگه اينجا تيمارستانه ،  والله بخدا توي تيمارستان هم يه همچين برخوردي با آدم نمي كنن ،  حالا ما كه دكتر ها فرداي جامعه هستيم جاي خود داريم ؟!! دكترها هم بعضي وقتها با شنيدن حرفهاي من با تعجب به هم نگاه مي كنند. يه روز يكي از دكترها اومد طرفم و گفت اومدم راستش و بهت بگم ....اينجا تيمارستانه !!

 


زاگرس استوری در چهارشنبه 1 آبان1387 | موضوع: داستان كوتاه
اصليات
صفحه اصلي
ارسال اثر
آرشيو مطالب
درباره زاگرس استوري
اين وبلاگ سفره اي است درويشانه و ساده براي آشنايي با آثار داستان نويسان استان هاي زاگرس نشين ايران . اين استان ها شامل ( لرستان – خوزستان – همدان – ايلام – اصفهان – هرمزگان – كرمانشاه – مركزي – چهارمحال و بختياري – كهگیلويه و بوير احمد – فارس – کردستان _ آذربایجان غربی ) مي باشند . در اين وبلاگ شما با داستان ها ، انتقادات و اخبار مربوط به هنر داستان نويسي زاگرس نشينان بيشتر آشنا خواهيد شد .
نویسندگان زاگرس استوري
زاگرس استوری
کرمرضا تاج مهر (لرستان)
مريم دلباري(خوزستان)
بهاره اله بخش(خوزستان)
آیت دولتشاه(لرستان)
محمد غلامي( همدان)
علیرضا حسینی خواه(ایلام)
پرستو آزادی ابد(همدان)
نظام حقی آبی(لرستان)
مصطفی مردانی(اصفهان)
كامليا كاكي(هرمزگان)
مصطفي ميرزايي(همدان)
زهرا نوري(همدان)
خسرو عباسی (کردستان)
حبیب پرتاری(خوزستان)
پوران الهی فر(خوزستان)
مجید اسطیری(لرستان)
ياسر اكبريان(لرستان)
فواد جهانی(کردستان)
مسعود عالی محمودی(خوزستان)
پری موسوی(لرستان)
صدیق کریم پور(کردستان)
حامد حسن پور(لرستان)
سیاوش دانش آذر(آذربایجان غربی)
لیلا کریمی(همدان)
چنور سعیدی(کردستان)
علی خانمرادی(ایلام)
سارا صارمی(ایلام)
حسین خدنگ(ایلام)
مسعود لک(لرستان)
حمید پارسا(لرستان)
علی شاه علی(لرستان)
مهدی حیاتی(همدان)
سروش رهگذر(کردستان)
ذبیح رضایی(لرستان)
کورش رشنو(لرستان)
معصومه پالیزبان(ایلام)
طاهره اسکندری(لرستان)
لیلا صابری نژاد(خوزستان)
فردین کوراوند(خوزستان)
میثم محمدی(فارس)
مجید توکلی(لرستان)
محمد بیاتی(همدان)
رقیه شاهیوند(لرستان)
مرتضی موسوی پرورش(همدان)
آرزو شاطاهری(همدان)
زیبا آزادی(لرستان)
غلامرضا شیری(خوزستان)
سیما رحیمی(لرستان)
كامران جباري(كردستان)
احمد بيرانوند(لرستان)
رها فتاحی(کرمانشاه)
حمیدرضا اکبری شروه(خوزستان)
الهه علي خاني(اصفهان)
بهزاد نژاداحمدی(خوزستان)
حميد اباذري(خوزستان)
بهزاد بهنيا(لرستان)
عليرضا گرنافي(خوزستان)
سجاد حقیقت(چهارمحال و بختیاری)
حيدر ميراني(ايلام)
مراد حسین عباسپور(لرستان)
سیداکبر موسوی(کهگیلویه و بویراحمد)
فریبا حاج دایی(کرمانشاه)
آرشیو مطالب
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشيو
آرشیو موضوعات
داستان كوتاه
داستا کوتاه کوتاه
نقد و نظر
مقاله
خبر و رويداد
ترجمه
مصاحبه
گزارش
سايت هاي نويسندگان
اساس نامه زاگرس استوري
خليل رشنوي
كرم رضا تاجمهر
مريم دلباري
بهاره اله بخش
آيت دولتشاه
محمد غلامي
علي اصغرحسيني خواه
پرستو آزادي ابد
نظام حقي آبي
مصطفي مرداني
كامليا كاكي
زهرا نوري
ياسر اكبريان
سروش رهگذر
میثم محمدی
مصطفي ميرزايي
حبيب پرتاري
خسرو عباسي
علي خانمرادي
معصومه پاليزبان
مجيد اسطيري
محمد بياتي
سيما رحيمي
حسين خدنگ
حميدرضا اكبري شروه
سارا صارمي
احمد بيرانوند
فواد جهاني
غلامرضا شيري
الهه علي خاني
زیبا آزادی
سید اکبر موسوی
ذبیج رضایی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
گالری بهترین قالب های بلگفا
روزانه ها
همراوی
انجمن داستان نويسان اليگودرز
نقد داستاني از خليل رشنوي در كانون ادبيات ايران
نقد داستان سمفوني قورباغه ها اثر كرم رضا تاج مهر در كانون ادبيات ايران
نقد داستان زال اثر نظام حقي در كانون ادبيات ايران
انجمن داستان دهلران
كاف استوري(كارگاه نقد داستان خرم آباد)
انجمن داستان ملاير
جشنواره داستان بانه
داستاني از مريم دلياري در آتيبان
استارتگاه از خليل رشنوي در آتيبان
داستاني از خليل رشنوي در جن و پري
جشنواره اس ام اسي داستان
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
گروه خبری زاگرس استوری برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا. جهت عضویت کافیست ایمیلتان را وارد کنید . .
Google Groups
اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

طراح قالب

طراح گرافیکی:
سید محسن طباطبایی

ترجمه:
محمد جواد عبدی
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com