3 داستان كوتاه كوتاه بدون عنوان
حميدرضا اكبري شروه
1)
فكرش را كرده بودبايد يك جوري كلكش را مي كند .به اداره كه رسيد پشت ميز نشست و وسايل روي ميزش را از نگاه گذراند .چيزي كم نديد .اتاق گرم شده بود . دنبال كنترل كولرگشت. منشي را صدا زد .دختر لب ورچيد .كنترل را ازكشوي ميزش در آورد وبه مرد داد .مرد به كنترل نگاه كرد.
- يه كليد از كشابت بايد به منم بدي !
دختر در حالي كه اتاق را ترك مي كرد نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت .
- ديگه نمي تونم اينجا كاركنم !و رفت.
مرد پشتش را به صندلي تكيه داد وچشمهايش را بست .
2)
زايشگاه داشت شلوغ مي شد .مرد كنار تختش نشست .
- چه بچه خوشگلي اگه ببينش خوشحال ميشه !
زن نگاهش را از مرد دزديد . چيزي درونش را مي چلاند.به بچه علاقه پيدا كرده بود .
به زور بلند شد مثانه اش داشت سرريز مي شد وسمت مستراح كنج اتاق رفت . آفتاب هم پيدانبود .
مرد نگاهش را در اتاق چرخاند و پولهايي را كه از كيفش در آورده بود روي تخت گذاشت وبچه را بغل زد.
3)
وقتی وارد اتاق شد عطر گلهای یاس در فضای راهرو پیچیده بود . جوان نگاهی به صورت دختر انداخت وپرسید:
- اومده بود ؟ دختر چیزی نگفت و روی مبل نشست .پسر ادامه داد مگه نگفتم تیتر روزنامه ها میشی !
دختر سر بلند کرد : فامیله نمی تونم بیرونش کنم !
جوان از چار چوب در بیرون که زد بر جای پاهایش روی پله ها رد خون جا می ماند .

زاگرس استوری در دوشنبه 1 مهر1387 | موضوع: